با این خبر انگار چراغهای تمام تماشاخانهها، همزمان و بیخبر، خاموش شدند. نه برای پایان یک نمایش، که برای پایان یک دوران. با رفتن اکبر عبدی، تنها یک بازیگر از میان ما نرفت؛ بلکه نوری که از دهه شصت سینما تا امروز، راه رسیدن ما به لذتهای خالص هنر را روشن کرده بود، به تاریکی گرایید. او که با هر حرکت دست در تئاتر و هر نگاه نافذ در سینما، قصههای زندگی ما را بازگو میکرد، حالا خودش به بخشی از آن افسانههای ناگفته تبدیل شد. با این خبر، سکوت سنگینی بر صحنههای تئاتر و قابهای سینما حکمفرماست؛ سکوتی که یادآور این حقیقت تلخ است که ما با رفتن او، بخشی از حافظه زیسته خودمان را نیز از دست دادهایم.
لبخند مانا بر سقف خاطرات ما
اگر سینمای ایران را خانهای بزرگ بدانیم، دیوارهای این خانه با قابهای خندهها و شوخیهای اکبر عبدی آذین شده است. صحبت از او، صحبت از یک بازیگر نیست؛ صحبت از بخشی از شناسنامه احساسی نسلی است که کودکی و نوجوانیاش را در راهروهای سینماهای دهه شصت و هفتاد جا گذاشته است.
صحبت از دهه شصت و فیلمهای کمدی که به میان میآید، اکبر عبدی با نقشها و بازیها متفاوت اولین تصویری است که در ذهن جرقه میزند. او همان «بازم مدرسهام دیر شد» بود که با آن چهره معصوم و شیطنتهای بیپایانش، رفیق نیمهراه صبحهای زود بچههای آن دوران شد. او در آن سالهای خاکستری و پر از دغدغه، توانست با جادوی بازیگریاش، رنگی از امید و خنده به خانههایمان بیاورد. عبدی فقط یک کمدین نبود؛ او ترجمان «مردم» بود؛ همانقدر واقعی، همانقدر صمیمی و همانقدر دردمند.
از «اجارهنشینها» که هنوز هم وقتی تماشایش میکنیم، انگار تکهای از روح زندگی جمعی ایرانی را در آینه میبینیم، تا نقشآفرینیهای خیرهکنندهای که مرز میان زن و مرد، پیر و جوان و زشت و زیبا را درنوردید؛ او هر بار تکهای از وجودش را در نقشها جا گذاشت تا ما امروز بتوانیم با تماشای آنها، به یاد بیاوریم که زندگی، با وجود تمام سختیها، چقدر ارزش خندیدن دارد.
اکبر عبدی، صورتگر بیبدیل احساسات ما بوده است. او در «مادر » علی حاتمی، در قامت آن فرزند خاص، چنان نقشی زد که هنوز هم وقتی صدایش در گوشمان میپیچد، بغضی غریب گلویمان را میفشارد. او بلد بود چگونه در یک قاب، همزمان اشک شوق و خنده را بر لبان مخاطبش بنشاند. این هنر کیمیاگری بود؛ هنری که فقط از عهده کسی برمیآید که نبض جامعهاش را در دست داشته باشد.
امروز که از آن سالهای دور گذر کردهایم و به تماشای مسیر پرفراز و نشیب او نشستهایم، میبینیم که او تنها نقش بازی نکرده، بلکه بخشی از حافظه جمعی ما را ساخته است. خاطرات ما با صدای او گره خورده، با شوخیهایش شیرین شده و با درامهایش معنا یافته است. اکبر عبدی، همان رفیق قدیمی روزهای سخت و آسان است که حتی اگر کمتر در قاب تصویر ظاهر شود، باز هم حضورش در تالار خاطرات ذهنمان، گرمابخش و آرامکننده است.
او برای ما نماد عبور از تلخیهاست. برای ما که یاد گرفتیم پشت تمام خندههای اکبر عبدی، یک تماشاگر دقیق و یک هنرمند عاشق ایستاده است. ممنون برای تمام ساعتهایی که با بازیهایت، جهان را برای ما جای بهتری کردی؛ برای تمام آن لحظاتی که خنده را به خانههایمان دعوت کردی و به ما آموختی که در پس هر گریهای، لبخندی نهفته است که تنها باید هنرمندی چون تو باشد تا آن را بیرون بکشد و به تماشایمان بگذارد.
ما با او خندیدیم، با او گریه کردیم و با او بزرگ شدیم. از آن روزهای پرشور کمدیهای ماندگار تا آن نقشهای دراماتیک که توانست با یک نگاه، تمام دردهای انسانی را در خود خلاصه کند، او همیشه صادق بود. او بلد بود چگونه در عین ساده بودن، مقتدر باشد و در عین خنده، عمیقترین معنا را در دل نقشها پنهان کند.
اکبر عبدی میراثی از خاطرات برای ما گذاشت که هرگز فراموش نخواهیم کرد. هر بار که یکی از فیلمهای قدیمیاش را میبینیم، گویی دوباره به آن سالهای دور بازمیگردیم؛ به دوران بیخیالی، به دوران همدلی با قهرمانان سینما، و به آن حس گرمی که تنها حضور او میتوانست به خانههایمان ببخشد. او با هر نقش، تکهای از روح خود را در تار و پود تاریخ سینمای ما کاشت.
امروز که سایه او بر سر سینما سنگین شده، تنها نباید برای از دست دادن یک هنرمند سوگوار باشیم؛ بلکه باید برای پایان یافتن بخشی از خاطرات شیرین خودمان عزادار باشیم. او رفت، اما آن لبخندهای ماندگار، آن نگاههای پرمعنا و آن صدای ملموس، در میان ما، در میان فیلمها و در میان قلبهای هر ایرانی که یک بار او را دیده، زنده خواهد ماند.
در نهایت، باید بدانیم که برخی انسانها را نمیتوان با مرگ از میان برد؛ چرا که آنها دیگر «شخص» نیستند، آنها «تجربه» شدهاند. اکبر عبدی از میان ما رفت، اما او جایی نرفته است؛ او در میان همان لحظاتی که ما در اوج تنهایی، با تماشای بازیاش لبخند زدیم، زندگی میکند.
او رفت تا ما بدانیم که هنر، تنها نمایش یک نقش نیست؛ هنر، یعنی رها کردن بخشی از روح در میان دیگران، تا وقتی که خودمان هم نباشیم، آن بخش از روح، در قلب آنها تپش داشته باشد.
خداحافظ ای استاد خنده و اشک؛ خداحافظ ای رفیق خاطرات ما. سینما از تو بسیار کم خواهد داشت، اما ما، تو را در هر قاب، در هر نگاه و در هر لبخندی که به یاد میآوریم، دوباره زنده خواهیم کرد.
خداحافظ ای که با هر نقش، تکهای از حقیقت را به ما نشان دادی. خستگی از چهرهات میرود، اما جادوی نگاهت در حافظه ما جاودان میماند. تو نرفتهای؛ تو فقط به سینمای بیزمان خاطرات پیوستهای… جایی که همیشه هستی، همیشه میبینیمت و همیشه، با هر بار دیدنت، دوباره با خودمان خنده و گریه میکنیم.









