
آنها که با هفت هزارسالگان سربه سرند/ به بهانه سالمرگ سرسلسله پهلوی - چهارم امردادماه در گاهشمار ما را تا تابستانی کشنده و کشدار در ژوهانسبورگ افریقای جنوبی می برد،انجا که هنوز ماندلای جوان نمی تواند وارد بسیاری از جغرافیاهای سرزمین اش شود که سیاه است و گاندی انجا مشق وکالت می کند تا ملتی را از محکمه تقدیر و تفنگ استعمار برهاند...
ولی کمی آنسوتر شهریار پیشین ایران و پیرسال اکنون بامدادی جان داده است و و پیشکار همیشه همراهش سلیمان بهبودی به شمس و عصمت دختر یزرگش و همسر محبوبش رسانده است که شاه بی دیهیم و تعلیمی در تنهایی اتاقش بی نفس شد و قلبش تاب تن را نیاورد و گوش به رادیوی جوان تهران تا مگر رضاسجادی سخنی و کلامی از ولیعهد جوان بخواند دیده اش گشوده ماند و جهان حالا او را نظاره و روایت خواهد کرد....حالا رضاشاه پهلوی با هفت هزارسالگان سربه سر گشته بود...
شاید آن دمان دم کرده که که عقربه ها حکم کیمیا دارند و نفس زر دیریاب است به تقدیر می اندیشید و گاه خردی که قرار بود در رباطی میانه ی راه در بوران و برف تمام کند و یکی از آن هزار طفل مرده به سال سخت و سرد شود، بی سنگی و اشکی که اشکم مادران چنان پربار بود که تلفات آن سالها جایی در خاطره هم نداشت اما او ماند و ماند تا زمانی و روزگاری دگر را ببیند و در کام بچشد و پایان داستان همیشه لبریز حسرت است و ای کاش و عاقبت همان شعر حافظ در نبرد غم انگیز با نیستی" در کف شیر نر خونخواره ای/ غیر تسلیم و رضا کوچاره ای؟"
ساله ها بعد و به گاه شهریاری اش از پس داستان گوهرشاد محمد ولی خان اسدی نایب التولیه بقعه رضوی و پدر داماد فروغی از چشم اش افتاد و مقابل دیوار رفت و دیواز سرخ فام شد...
فروغی نخستین و آخرین رئیس الوزرای رضاشاه بود و نطق طلوع پهلوی را خواند و در شهریور ناساز بیست هم کناره گرفتنش را بر تن کاغذ کلمه کرد و وعده داد روال های پیشین دگر تکرار نخواهد شد و شاه جدید جوانبخت است...سیر تاریخ را ببین انگار دانه های تسبیح عاشق نخ را گسسته و هرکدام سویی می روند...
سی و هفت زمستان بعد هم رضاقطبی و حسین نصر صدای انقلاب شمارا شنیدنم نگاشتند و در دست پورپهلوی نهادند تا مقابل دوربین …






