
در حالی که دونالد ترامپ در تریبونهای رسمی مدعی «تضعیف توان موشکی ایران» میشود، گزارشی که همزمان از دل رسانههای آمریکایی بیرون آمده، تصویری وارونه از این ادعا را به نمایش میگذارد. سیبیاس نیوز در ۲۶ ژوئیه فاش کرد که کاهش ذخایر موشکهای راهبردی آمریکا اکنون به «نگرانی جدی مقامهای دولت ترامپ» تبدیل شده است. این تناقض آشکار - ادعای پیروزی از یک سو، و اعتراف به تهکشیدن زرادخانهها از سوی دیگر -پرسشی بنیادین را پیش میکشد: اگر ایران واقعاً تضعیف شده، چرا ذخایر آمریکا با شتابی بیسابقه در حال اتمام است؟ و اگر چنین است، این فرسایش چه پیامدهایی برای توازن قدرت جهانی و بهویژه برای چین در بر خواهد داشت؟
برای پاسخ به این پرسشها، باید از دو بنیان نظری بهره گرفت که هر دو در سنت واقعگرایی ریشه دارند، اما در تبیین علت منازعه از یکدیگر فاصله میگیرند. سنت واقعگرایی کلاسیک، به پیروی از هانس مورگنتا، ریشه رفتار دولتها را در طبیعت انسان و میل ذاتی به قدرت جستوجو میکند. اما از دهه ۱۹۷۰ به بعد، این سنت با چرخشی ساختاری روبهرو شد که کنت والتز معمار آن بود. والتز، در کتاب ( Theory of International Politics (۱۹۷۹)، استدلال کرد که علت اصلی منازعه را نه در سرشت انسان، که در ساختار آنارشیک نظام بینالملل باید جستوجو کرد. این چرخش، مکتب «نوواقعگرایی» یا «واقعگرایی ساختاری» را پایهگذاری کرد. در این مکتب، دیگر «انسان» موضوع تحلیل نیست؛ «سیستم» است. والتز نظام بینالملل را با سه معیار تعریف میکند: «اصل نظمدهنده» که آنارشی است، «تمایز کارکردی» که در نظام بینالملل وجود ندارد و دولتها فاقد تمایز کارکردی هستند، و «توزیع توانمندیها» که تنها وجه تمایز دولتهاست. در چنین نظامی، دولتها امنیت را بر سایر اهداف مقدم میدارند و تمایل به «موازنه» در برابر قدرت دارند که به شکلگیری مداوم «توازن قدرت» میانجامد. والتز همچنین …




