
هفت صبح، مرتضی کلیلی| امروز داستان پیرمرد دستفروشی که سالهاست در کنار بساطش، هفتصبح میخواند و از قضا یکی از خوانندگان و مخاطبان قدیمی روزنامهمان هست را روایت میکنیم؛ او که به پروفایلمان در صفحه آخر راه پیدا کرد. حتما که نباید سلبریتی و سیاستمدار و ورزشکار باشید که در «پروفایل» به شما بپردازیم. بعضی وقتها آدمهای شریفی مثل این مرد بزرگوار هم میتوانند سوژه ما شوند.همه اینها را نوشتیم تا برسیم به اصل مطلب؛ تعریف از خود نباشد (که هست) پیرمرد دوستداشتنی ما طرفدار پر و پا قرص و عاشق صفحه آخر است؛ جایی که مطلبی درباره ثریا اسفندیاری را نشان خانم اعظم پویان میدهد و میگوید «ثریا خیلی جالبه. وقتی از تاریخ گذشته مینویسید، خیلی خوبه.» عکسهای قاب نوستالژی را نشان میدهد و میگوید این عکسها خیلی جالب است. همه در ذهنم هست. خیلی خوشم میآید. داستان این پیرمرد هفتصبحخوان را به گزارش اعظم پویان بخوانید.
اعظم پویان| عابران با عجله به مقصدهای خود میروند. صدای بوق ماشینها فضایی آکنده از شلوغی و سرعت ساخته و درست در این نقطه، نزدیک به خیابان سیتیر، پیرمرد دستفروشی روی چهارپایهاش نشسته و چای مینوشد و روزنامه «هفتصبح» میخواند. گویی درمیانه این همه شتاب، آرامترین نقطه خیابان جمهوری را یافتهام و همین بهانهای میشود تا نزدیک شوم و از حال و هوایش بپرسم. یک سالی بود که هربار از کنار بساط جورابفروشیاش عبور میکردم، درحال خواندن کتاب یا روزنامه میدیدمش.
از او چه میدانیم؟
نامش علیرضا نادریحاجی است؛ 82 ساله. آرام حرف میزند، بیآنکه بخواهد خودش را مهمتر از آنچه هست، نشان دهد. از همان ابتدا معلوم است که اهل اغراق نیست. وقتی از زندگیاش میگوید، تلخی و شیرینی را با یک لحن روایت میکند؛ انگار همه این سالها را همانطور که آمدهاند، پذیرفته است. پنج فرزند دارد؛ چهار نفرشان سالهاست زندگی مستقل خود را ساختهاند و یکی هنوز کنار اوست. میگوید بچهها هوایش را دارند اما ترجیح میدهد تا جایی که توان دارد، بار زندگیاش را خودش به دوش بکشد.بازنشسته دانشگاه علوم پزشکی
حدود 20 سال در دانشگاه علوم پزشکی کار کرده و بازنشسته شده است. کسب و کارش قبل و بعد از این 20 سال، دستفروشی بوده؛ میگوید: «من هیچوقت دوست نداشتم …






