
داستان سکسکه مونزیا و کمک دوستان جنگلی برای کودکان


داستان کودکانه کوتاه ستاره ای که از آسمان لغزید
قصه «ستاره ای که از آسمان لغزید» برای کودک ۷ ساله
یکی بود، یکی نبود. غیر از خدای مهربان، هیچ کس نبود.
در خانه ای کوچک، دختری زندگی می کرد به نام آذر. آذر هر شب، پیش از خواب، ستاره ها را می شمرد. یک، دو، سه... تا آن جا که چشم هایش خسته می شد.
یک شب، در میانِ شمارش، دید یک ستاره از آسمان لغزید. ستاره مانند قطره ای از نور، از بالا به پایین آمد و در باغِ پشتِ خانه فرود آمد.
آذر پالتویش را پوشید و به باغ رفت. در میانِ علف ها، ستاره ای کوچک افتاده بود. نورش کم و کم تر می شد. ستاره با صدایی لرزان گفت: «از آسمان افتاده ام. اگر پیش از سپیده دم برنگردم، خاموش می شوم.»
آذر گفت: «نترس. من کمکت می کنم.»
نخست، نزدِ باد رفت و گفت: «ای باد، ستاره ای افتاده است. آیا می توانی او را به آسمان ببری؟» باد پاسخ داد: «من تنها برگ ها را می برم. ستاره برای من سنگین است.»
پس آذر نزدِ جویِ آب رفت و گفت: «ای جوی، ستاره ای افتاده است. آیا می توانی او را به آسمان ببری؟» جوی پاسخ داد: «من تنها به سویِ دریا می روم. راهِ آسمان را نمی دانم.»
پس آذر نزدِ کرمِ شب تاب رفت و گفت: «ای کرمِ مهربان، ستاره ای افتاده است. آیا می توانی او را به آسمان ببری؟» کرمِ شب تاب لبخندی زد و گفت: «من نمی توانم او را ببرم. اما می توانم راه را روشن کنم. تو خودت او را ببر.»
آذر ستاره را در دو کفِ دستش گرفت. از نردبانِ چوبیِ باغ بالا رفت. کرمِ شب تاب دورش پرواز کرد و راه را روشن ساخت. آذر دست هایش را بالا برد، تا آن جا که می توانست، و ستاره را رها کرد.
ستاره بالا رفت، بالا و بالاتر، و دوباره در آسمان نشست. و این بار، روشن تر از پیش درخشید.
آذر به خانه برگشت. در رخت خوابش دراز کشید. و آن شب، ستاره ی درخشان، تنها برای او، یک بار چشمک زد. ✨
همچنین بخوانید: بوی موم، بوی خاطره داستان کودکانه آخرین شمع ساز شهر اوستا بهرام در کوچه سنگ فرش، شمع هایی می سازد که نه فقط روشنایی، بلکه بوی خاطره و صبر دارند؛ حالا دختر کوچکی آمده تا راز این نور گرم را یاد بگیرد.
و قصه به پایان رسید، و شب، آرام، بر شهر نشست.
نکته ی کوتاه: هنگامِ خواندن، شمارشِ ستاره ها («یک، دو، سه») و پاسخِ سه موجود را با کودک …

بوی موم، بوی خاطره داستان کودکانه آخرین شمع ساز شهر
قصه «آخرین شمع ساز شهر» (برای کودک ۱۰ ساله)
کوچه ی سنگ فرش بوی موم می داد. همیشه. تابستان، زمستان، باران، آفتاب. چون ته کوچه، پشت یه درِ چوبیِ آبی رنگ، اوستا بهرام نشسته بود و شمع می ساخت.
دست هایش زرد بود. نه از بیماری، بلکه از چهل سال مومِ ذوب شده. انگشت هایش بوی عسل می داد و ناخن هایش همیشه یه لایه نازک پارافین داشت. می گفتند وقتی بچه بود، مادرش او را توی کارگاه بزرگ می کرد و او با مومِ گرم لالایی می گرفت.
تغییر روزگار
اما شهر عوض شده بود.
اول لامپ آمد. بعد نئون. بعد صفحه های روشنِ موبایل. کسی دیگر شمع نمی خواست؛ مگر برای تولد، مگر برای برق رفتگی، یا برای عکسِ اینستاگرام.
اوستا بهرام هر روز کرکره را بالا می داد. موم را آب می کرد. فتیله را می چرخاند. شمع ها را می چید روی قفسه و شب، کرکره را پایین می داد.
فروش؟ شاید هفته ای دو تا. شاید صفر.
پسرش سامان می گفت: «بابا، بیا کارخونه. حقوق ثابت، بیمه، مرخصی.»
اوستا بهرام لبخند می زد و می گفت: «شمعِ کارخونه بوی هیچی نمی ده. شمعِ من بوی خاطره می ده.»
سامان سر تکان می داد و می رفت.
شبی که شهر تاریک شد
یه شبِ پاییزی، برقِ کلِ شهر رفت. نه یه ساعت، نه دو ساعت... سه شب تمام.
مردم آمدند جلوی درِ آبی. اول یه نفر، بعد ده نفر، بعد صف کشیدند تا سرِ کوچه.
«اوستا! شمع داری؟»
«اوستا! یه دونه برای بچه ام، می ترسه تو تاریکی.»
«اوستا! مادربزرگم عادت داره شب با شمع کتاب بخونه.»
اوستا بهرام لبخند زد. کرکره را کامل بالا داد. قفسه ها را آورد بیرون. شمع ها را چید روی میز. صد تا، دویست تا، سیصد تا...
و شهر، سه شب، با شمع های او روشن ماند.
شاگرد تازه
وقتی برق برگشت، مردم رفتند. کوچه دوباره خلوت شد. اوستا بهرام نشست پشت میزش. موم را آب کرد. فتیله را چرخاند.
اما یه چیز فرق کرده بود.
یه دخترِ ده ساله، هر روز بعد از مدرسه می آمد. می نشست گوشه ی کارگاه. نگاه می کرد و سؤال می پرسید:
«اوستا، موم رو چند درجه آب می کنی؟»
«اوستا، …

قیمت تتر امروز

پرداخت یارانه به ایرانیان خارج از کشور منطقی است؟

خبر مهم برای مشمولان کالابرگ

ادعای دو مقام آمریکایی: معتقدیم مذاکرات ایران و عمان شکست خورده/ سازمان عملیات تجارت دریایی بریتانیا: وقوع یک حادثه در ۱۳۶ …

واکنش جنجالی محسن خلیلی درباره دیدار با تراکتور ؛ مخالفت با حضور تماشاگران

صحبتهای قالیباف مقابل مجسمه شهید سلیمانی در عراق+ ویدیو

الحدث به نقل از منابع آگاه: ترامپ دستور داده مذاکرات با ایران برای چند هفته متوقف شود

