
قصه تصویری کودکانه مونزیا و هیولای بپر بپر
یک شب آرام، مونزیا در جنگل قدم می زد. نور ماه از میان شاخه ها می تابید و حیوان ها در لانه های گرم و نرمشان خوابیده بودند.
ناگهان صدای بلندی در جنگل پیچید. تُپ! تُپ! تُپ! برگ ها لرزیدند. شاخه های نازک تکان خوردند. حیوان های خواب آلود سرشان را از لانه ها بیرون آوردند.
مونزیا به دنبال صدا رفت. زیر درخت ها، هیولای کوچک و گرد و پشمالویی را دید که بالا و پایین می پرید. بالا می رفت. پایین می آمد. تُپ! هیولا ریزریز می خندید. آن قدر سرگرم بازی بود که نفهمید حیوان های خسته دورش جمع شده اند.
خرگوش خمیازه بزرگی کشید و گفت: «می شه یک کم آروم تر بازی کنی؟» سنجاب پنجه هایش را روی گوش هایش گذاشت و گفت: «داری همه رو از خواب بیدار می کنی.»
هیولا دیگر نپرید. لبخندش کم کم از روی صورتش رفت. گفت: «شما بازی بپر بپر منو دوست ندارین. شاید منم دوست ندارین.» مونزیا کنارش نشست. گفت: «چرا، دوستت دارن. شاید وقتی خورشید بالا بیاد، همه دلشون بخواد با تو بپر بپر کنن. ولی الان باید آروم باشن تا بتونن بخوابن.»
هیولا به لانه های دوروبرش نگاه کرد و آهسته گفت: «ولی من هنوز دلم می خواد بازی کنم.» مونزیا لبخند زد و گفت: «پس بیا یک بازی آروم شبانه بکنیم.» بعد هیولا را کنار درخت بزرگی برد. تنه پهن درخت زیر نور ماه روشن شده بود. مونزیا گفت: «اسم این بازی سایه بازی با نور ماهه.»
دست هایش را آرام بالا برد. سایه اش روی تنه درخت بلند و کشیده شد. هیولا گوش های پشمالویش را بالا گرفت. سایه اش شبیه خرگوشی شد که دو گوش خیلی بلند داشت.
بعد کمی به یک طرف خم شد و دست هایش را تکان داد. حالا سایه اش شبیه درختی بود که در باد تاب می خورد. مونزیا و هیولا بی صدا خندیدند. هیولا پچ پچ کرد: «این بازی دیگه تُپ تُپ نداره، ولی هنوز خیلی بامزه ست!» کمی بعد، مونزیا گفت: «حالا بیا یک بازی دیگه بکنیم. اسمش اینه: صداهای آروم رو پیدا کن.»
کنار هم نشستند و خوب گوش دادند. مونزیا پچ پچ کرد: «گوش کن.» بالای سرشان برگ ها خش خش کردند. مونزیا پرسید: «چی می شنوی؟» هیولا …





