
قسمت آخر داستان مونزیا و جعبه ی زمان خواب
لپ هایش گرد و گنده شدند. نورا آرام خندید. گفت: «شبیه ماهِ بادکنکی شدی.» مونزیا خواست جواب بدهد، اما لپ هایش زیادی پر بود. «مممف!» نورا لبخندش را پشت پتو قایم کرد. گفت: «حالا هوا رو آروم بده بیرون.» مونزیا هوا را بیرون داد. فوووو…
لپ هایش دوباره معمولی شدند. گفت: «اوه! جای اشتباهی رو پر کردم.» نورا گفت: «اشکالی نداره. دوباره امتحان کن. نرم و آروم.» این بار مونزیا هر دو دستش را روی شکمش گذاشت. آرام نفس کشید. شکمش کمی بالا آمد.
آهسته نفسش را بیرون داد. هوا تو… هوا بیرون… هوا تو… هوا بیرون… اتاق انگار ساکت تر شد. سایه ها نرم تر به نظر رسیدند. حتی خرگوش عروسکی نورا هم از قبل خواب آلودتر شده بود.
نور مونزیا گرم و آرام شد. آهسته گفت: «این یکی رو دوست دارم.» نورا گفت: «من هم.» بعد نورا سه انگشتش را بالا آورد. گفت: «حالا به سه تا چیز آروم فکر می کنیم. یک چیز نرم، یک چیز قشنگ و یک چیز دوست داشتنی.»
مونزیا با دقت سر تکان داد. نورا آرام گفت: «یک چیز نرم… پتوی من.» مونزیا گفت: «یک ابر… ولی نه همون ابر فکرفکری.» نورا لبخند زد. گفت: «یک چیز قشنگ… یک ستاره.» مونزیا به پنجره نگاه کرد. «اون خط نقره ای کوچولو که روی پنجره ات افتاده.»
نورا به نور ماه روی پنجره نگاه کرد. آهسته گفت: «راست می گی. خیلی قشنگه.» بعد گفت: «یک چیز دوست داشتنی.» نورا خرگوش عروسکی اش را بغل کرد. «بغلی که مامان وقت شب به خیر بهم می ده.»
مونزیا فکر کرد و فکر کرد. بعد یاد گوسفند خواب گرد توی چمنزار افتاد. قدم، قدم، قدم. سُر، سُر، پوف! یک خنده ی کوچولو نزدیک بود از دهانش بیرون بپرد. نورا ابروهایش را بالا برد. گفت: «فکر کنم این یکی خنده دار بود، نه آروم.»
مونزیا لب هایش را به هم فشار داد و سر تکان داد. دوباره فکر کرد. بعد آهسته گفت: «یک چیز دوست داشتنی… وقتیه که همه ی دنیا آروم می شه و من نور نرمم رو روی همه جا می تابونم.» چشم های نورا آرام آرام پلک زد.
زمزمه کرد: «این یکی خوبه.» مونزیا …












