
کیسه سیب زمینی پیرزن
در یکی از روستاهای سرسبز، پیرزنی زندگی می کرد که هر هفته یک کیسه بزرگ سیب زمینی را با زحمت از مزرعه تا خانه اش حمل می کرد.
مردم هر بار که او را می دیدند، با تعجب می گفتند:
«چرا این همه بار سنگین را خودش حمل می کند؟ مگر فرزندی ندارد که کمکش کند؟»
برخی حتی او را سرزنش می کردند و می گفتند:
«اگر این قدر پیر شده، بهتر است دیگر کار نکند.»
روزی جوانی که از کنار پیرزن می گذشت، جلو رفت و گفت:
«مادرجان، اجازه بدهید کیسه را من برایتان بیاورم.»
پیرزن با لبخند تشکر کرد و هر دو راه افتادند.
جوان انتظار داشت پیرزن وارد خانه اش شود، اما او جلوی اولین خانه ایستاد، چند سیب زمینی داخل سبد خانواده ای فقیر گذاشت و دوباره به راه افتاد.
کمی جلوتر، چند عدد دیگر را به پیرمرد بیماری داد.
سپس مقداری را برای خانواده ای که نان آورشان را از دست داده بودند کنار گذاشت.
در پایان مسیر، از آن کیسه بزرگ فقط چند سیب زمینی برای خودش باقی مانده بود.
…





