
ایرنا / حمله دشمن آمریکایی ـ صهیونیستی به پاسگاه محیطبانی سید جوذر در هرمزگان، جان سه عضو خانواده یک محیطبان را گرفت و نخستین شهدای خانواده محیطبانی کشور را بر جای گذاشت.
شامگاه سه شنبه ۲۳ تیرماه، محیطبان برای نجات جان همسر بیمارش ناچار شده بود پاسگاه را ترک کند، اما وقتی بازگشت، دیگر نه از خانهای خبری بود و نه از خندههای ۲ پسر و عروسی که قرار بود چشمانتظارش باشند، حمله دشمن، تنها پاسگاه محیطبانی منطقه منطقه حفاظتشده طارم شهرستان حاجیآباد در استان هرمزگان را ویران نکرد بلکه قلب پدری را برای همیشه داغدار کرد.
صدای انفجار که در دل کوه و دشت پیچید، هیچکس تصور نمیکرد هدف، پاسگاهی باشد که مأموریتش نه جنگ، که حفاظت از طبیعت بود، پاسگاهی که مأمن یک محیطبان و خانوادهاش شده بود، در منطقهای دورافتاده که فاصلهاش با شهر، زندگی در همان محل را به یک ضرورت تبدیل کرده بود.
محیطبان آن شب در پاسگاه نبود. همسرش بیمار بود و برای رساندن او به مرکز درمانی، راهی شهر حاجیآباد شده بود، قرار بود چند ساعت بعد، با خیالی آسوده به خانه برگردد، خانهای که فرزندانش در آن چشمانتظار بودند، نمی دانست که سرنوشت در حال نوشتن داستان تلخی از زندگی او و فرزندانش است.
محیط بان به ناچار شبانه همسرش را به درمانگاه رسانده بود چون روز زمان گشت زنی و حفاظت از محیط زیست منطقه است و نمی توانست پست خود را ترک کند از این رو شب روانه شهر و درمانگاه شد، اما غافل از اینکه سرنوشت چه تقدیر سیاهی برایش رقم زده است.
در غیاب پدر، دو پرتابه دشمن آمریکایی، پاسگاه محیطبانی را هدف قرار داد، ساختمان در میان دود و آوار فرو ریخت و دو پسر جوان محیطبان، همراه با عروس خانواده، زیر همان سقفی که قرار بود مأمن امنیت باشد، شهید شدند، صبحی که میتوانست پایان یک شب سخت برای درمان همسر باشد، به آغاز تلخترین روز زندگی یک پدر تبدیل شد.
او پیش از ترک پاسگاه، با پسر کوچکترش مهدی که ۲۴ سال داشت، درباره مراقبت از ساختمان و اموال پاسگاه صحبت کرده بود، سفارش کرده بود مواظب باشد، همان سفارش سادهای که آخرین گفتوگوی پدر و پسر شد.
وقتی خبر را شنید، توان ایستادن نداشت، از شدت اندوه بیهوش شد. وقتی به هوش آمد، تنها اشک بود و ناباوری، خودش میگوید آنقدر گریه کردم که دیگر صدای خودم را نمیشنیدم. باور نمیکرد در چند ساعت، همه زندگیاش همراه با آرزوها و جوانی فرزندانش زیر آوار رفته باشد.
داغ این پدر تنها از دست دادن دو فرزند و عروسش نیست بلکه داغ ناتمام ماندن آرزوهای سه جوان است که بی گناه به دست دشمن به زیر خروارها خاک رفت.
مهرشاد، یکی دیگر از پسرانش که ۲۹ سال داشت، عاشق محیطبانی بود. بارها از پدر خواسته بود برای استخدامش پیگیری کند تا لباس سبز محیطبانی را بپوشد و دوشادوش او از حیاتوحش و طبیعت ایران حفاظت کند، آرزویش این بود که نگهبان جنگلها، کوهها و حیوانات سرزمینش باشد، اما سرنوشت، لباس شهادت را پیش از لباس محیطبانی بر تن او پوشاند.
این حادثه، تنها تخریب یک ساختمان نبود، پاسگاهی که سالها محل استقرار محیطبانان و نماد حفاظت از طبیعت بود، در چند لحظه به تلی از خاک تبدیل شد و خانوادهای را برای همیشه داغدار کرد.
محیطبانان، سربازان بیادعای طبیعت هستند، مردانی که دور از هیاهوی شهرها، شب و روز از جنگلها، کوهستانها و حیاتوحش پاسداری میکنند، وقتی بیشتر مردم در گرمای سوزان تابستان به دنبال سایهای برای فرار از آفتاب هستند و در سرمای استخوانسوز زمستان پناه گرمای خانه را ترجیح میدهند، محیطبانان درست در همان لحظه در دل کوه، جنگل، کویر و تالاب، بیوقفه از طبیعت ایران پاسداری میکنند.
شغل آنها تنها یک حرفه نیست، عهدی است با حیات وحش و سرزمین، عهدی که با شب بیداری، پیمودن مسیرهای سخت، دوری از خانواده، رویارویی با شکارچیان متخلف و تحمل گرما، سرما و مخاطرات فراوان همراه است، هر گام محیطبانان بر خاک طبیعت، تلاشی خاموش برای حفظ میراثی است که حیات امروز و فردای ایران به آن گره خورده است، ایثار و مسئولیتی که کمتر دیده میشود، اما نقشی بیبدیل در حفاظت از سرمایههای طبیعی کشور دارد، این سبزپوشان تمام فکر و تلاششان در راستای حفاظت از طبیعت کشور است.
اما آن شب، جنگ به جایی رسید که هیچ نسبتی با میدان نبرد نداشت، به خانهای کوچک در دل طبیعت، جایی که دو جوان و یک عروس، تنها به جرم فرزند و عروس یک محیطبان بودن، دیگر فرصت ادامه زندگی پیدا نکردند.
از آن شب به بعد، هر بار که نام پاسگاه محیطبانی سید جوذر برده میشود، تنها یک ساختمان ویران در ذهنها نقش نمیبندد، تصویر پدری زنده میشود که از درمان همسرش بازگشت، اما به جای آغوش فرزندانش، با آوار، سکوت و سه قاب عکس روبهرو شد.
این داستان محیط بان جواد حسنزاده است که عمری را برای حفاظت از محیط زیست کشور در دشت ها و کوه ها سپری کرد، خودش از آن شب می گوید؛ شامگاه ۲۲ تیرماه، به دلیل کسالت همسرم، او را برای درمان به مراکز درمانی شهر حاجیآباد بردم، با توجه به اینکه حال همسرم تا صبح روز بعد یعنی ۲۳ تیر بهبود پیدا نکرد، ناچار شدم در شهر بمانم، اما برای بازگشت عجله داشتم ، بنابراین به محض اینکه وضعیت جسمی او بهتر شد، راهی خانه شدیم، اما در مسیر با خبر حادثهای روبهرو شدم که زندگیام را برای همیشه دگرگون کرد.
وی که بغض امانش را بریده بود گفت: وقتی به پاسگاه محیط بانی که خانه من و خانواده ام بود برگشتم، دیدم دیگر نه تنها خانه ای وجود ندارد بلکه دو فرزند برومند و عروس نازنینم را هم از دست داده ام، دنیا بر سرم خراب شد و از شدت ناراحتی بیهوش شدم.
وی درباره آخرین گفت و گویش با فرزندش گفت: پیش از آنکه خانه را ترک کنم، با فرزند کوچکم مهدی درباره حراست از اموال و ساختمان پاسگاه صحبت کرده بودیم و از او خواسته بودم مراقب آنجا باشد تا من و مادرش برگردیم، اما پسرم تا برگشتن ما صبر نکرد و با بمب های دشمن شهید شد، باور این مصیبت برایم ممکن نبود و از نظر روحی حال بسیار بدی داشتم، با صدای بلند گریه می کردم و بر سرم می زدم.
این محیط بان درباره فرزند بزرگتر مهرشاد که او هم در این بمباران شهید شد گفت: فرزندم مهرشاد عاشق شغل محیطبانی بود، همیشه از من میخواست برای استخدامش به عنوان محیطبان منطقه اقدام کنم تا بتواند در کنار من از مواهب الهی، حیاتوحش و محیط زیست این سرزمین پاسداری و حراست کند، آرزویی که با شهادتش برای همیشه ناتمام ماند.
🔹"آخرین خبر" در روبیکا
🔹"آخرین خبر" در ایتا
🔹"آخرین خبر" در بله






