از بس عجله داشت به جای اینکه کفشش را بپوشد، با دمپایی رفت بیرون، یکهو برگشت و نگاه کرد به پاهایش و با صدای بلند خندید و گفت: «مامان، نگاه کن به پاهام! با دمپایی اومدم»، هنوز صدای خندهاش توی گوشم؛ وقتی سوار ماشین شد، دستهای کوچکش را از شیشه ماشین بیرون آورد و خداحافظی کرد.







