قیمت طلا امروز




 سایت شهرآرانیوز / ۱۴۰۵/۰۵/۰۸

قصه ۲ دختری که در یک عروج خانوادگی پرکشیدند و شهید شدند

در یکی از شب‌های بمباران جنگ تحمیلی آمریکایی اسرائیلی، خانه‌ای هدف حمله قرار گرفت؛ خانه‌ای که رقیه و حانیه، همراه پدر، مادر و دو برادر کوچکشان آن جا بودند.
 قصه ۲ دختری که در یک عروج خانوادگی پرکشیدند و شهید شدند

به گزارش شهرآرانیوز؛ در یکی از شب‌های بمباران جنگ تحمیلی آمریکایی اسرائیلی، خانه‌ای هدف حمله قرار گرفت؛ خانه‌ای که رقیه و حانیه، همراه پدر، مادر و دو برادر کوچکشان آن جا بودند.

صبح که آفتاب بالا آمد، نه خانه‌ای بند ستون‌هایش بود و نه عضوی از خانواده نبی‌زاده باقی‌مانده بود.

از آن روز، درِ این مدرسه فقط ورودی یک ساختمان آموزشی نیست.

اینجا،دانش‌آموزها از کنار دو قاب عکس عبور می‌کنند؛ دو دختری که روزی درست مثل خودشان، با کیف روی دوش، از همین در، گذشته بودند، بی‌آنکه بدانند آخرین زنگ مدرسه‌شان، نه با پایان سال تحصیلی که با صدای انفجار به آخر می‌رسد. بخار استکان‌های چای، آرام بالا می‌رفت

از ماشین که پیاده شدم، لازم نبود دنبال مدرسه بگردم. صدای مداحی، قبل از اینکه فرصت کنم تابلو ها را بخوانم مسیر را نشانم داد.

چند قدم جلوتر، درست روبه‌روی درِ مدرسه، موکب کوچکی برپا بود. چند دختر نوجوان با لباس مدرسه، سینی‌های چای و لیوان‌های شربت را دانه به دانه پر می‌کردند. بخار استکان‌های چای، آرام بالا می‌رفت و با صدای مداحی ترکیبی شده بود که اگر وسط تهران نبود، آدم خیال می‌کرد گوشه‌ای از مسیر پیاده‌روی اربعین است. روبه‌روی موکب که ایستادم دو قاب عکس کنار هم قرار داشت. دو دختر نوجوان، با لبخند به من نگاه می‌کردند.

روی یک کاغذ چسبیده زیر قاب عکس‌ نوشته شده بود: شهیدان رقیه و حانیه نبی‌زاده.

در ادامه حتما بخوانید روایتی از نخستین بانوی شهید جنگ رمضان در خراسان رضوی در فیلم کوتاه «نگار»

چند شاخه گل‌سفید، روبان‌های مشکی قاب‌ها را در آغوش گرفته بودند. هر کس وارد مدرسه می‌شد، بی‌اختیار چند ثانیه مقابل آن دو عکس می‌ایستاد؛ یکی فاتحه‌ای زیر لب می‌خواند، یکی اشکش را پاک می‌کرد و دیگری فقط خیره می‌ماند، انگار هنوز منتظر بود این دو دختر از در مدرسه وارد شوند و با همان خنده‌های همیشگی بگویند: «سلام خانم...»

یکی از دانش‌آموزها با لبخند نزدیکم شد و یک لیوان شربت را تعارف کرد. لیوان را گرفتم. خنکی‌اش حالم را جا آورد، اما ذهنم جای دیگری بود.

چه کرده بودند این دو دختر که هم‌کلاسی‌هایشان، به‌جای زنگ‌تفریح و بازی، ایستاده بودند و به یادشان چای و شربت پخش می‌کردند؟

چند دقیقه بعد، یکی از معلم‌ها جمله‌ای گفت که در طی کل مصاحبه توی ذهنم می‌چرخید.

نگاهش را از قاب عکس‌ها برنداشت و آرام گفت: «ما هنوز عادت نکرده‌ایم اسم رقیه و حانیه را با واژه «شهید» صدا بزنیم... هنوز برای ما، همان دو دانش‌آموزی هستند که هر صبح از همین در وارد مدرسه می‌شدند.» دختران نوجوانی که قبل از آسمانی شدنشان در مدرسه فتح تحصیل می کردند

و من آمده بودم تا از میان خاطرات معلم‌ها و دوستانشان، رقیه و حانیه را دوباره به این راهروها برگردانم؛ نه فقط به‌عنوان دو شهید، به‌عنوان دو نوجوان که قبل از اینکه آسمانی شوند، دل آدم‌های این مدرسه را فتح کرده بودند.

اولین تصویری که از رقیه در ذهن ماهلین دوست رقیه و حانیه باقی‌مانده، نه از روز شهادت است و نه از قاب عکسی که حالا روی دیوار مدرسه نصب شده.

برای او، رقیه هنوز همان دختر آرامی است که روزی در کلاس پنجم، اتفاقی سر صحبتشان باز شد و یک دوستی چندساله شکل گرفت.

در ادامه حتما بخوانید دادستان کل کشور از صدور کیفرخواست پرونده شهادت رهبر شهید و شهدای مدرسه میناب و لامرد در روزهای آینده خبرداد

اما چیزی که رقیه را برای دوستانش متفاوت می‌کرد، فقط آرام بودنش نبود؛ نگاهش به زندگی بود.

وقتی ماهلین از درس خسته می‌شد و می‌گفت دیگر توان ادامه‌دادن ندارد، رقیه همیشه یک جمله را تکرار می‌کرد:

«تو می‌تونی. آینده کشور ما دست ماهاست، باید تلاش کنیم و کشورمون رو بسازیم.»

جمله‌ای که حالا، بعد از رفتنش، بیشتر از همیشه در ذهن دوستانش مانده است.

دانش‌آموزی با معدل ۲۰، همیشه نفر اول کلاس و مدرسه بود. می‌خواست در انتخاب رشته امسالش ریاضی را انتخاب کند و ثابت کند دخترها هم می‌توانند وارد مسیرهایی شوند که شاید بعضی‌ها آن را برایشان دور از دسترس می‌دانند.

در کنار درس، رقیه یک زندگی معمولی کاملاً نوجوانانه هم داشت؛ ورزش می‌کرد، کاراته، کار می‌کرد، والیبال بازی می‌کرد و برای تابستانش برنامه داشت که جدی‌تر ورزش کند.

اما چیزی که دوستانش بیشتر از همه از او یاد می‌کنند، علاقه عجیبش به شهداست. زیاد به شهدا سر می‌زد و گاهی برای دوستانش از زندگی یکی از آنها تعریف می‌کرد. انگار سال‌ها قبل، داشت با کسانی رفاقت می‌کرد که روزی قرار بود به آنها بپیوندد.

رقیه برای دوستانش نماد آرامش و امید بود اما حانیه سادات قصه دیگری داشت. دختری پرانرژی، شوخ‌طبع و خندان که هر جمعی را گرم می‌کرد.

ماهلین می‌گوید: «حانیه جوری بود که وقتی نبود، نبودنش خیلی به چشم می‌اومد. همیشه شور و نشاط داشت. همیشه باعث خوشحالی ما می‌شد.»

این دو خواهر فقط در مدرسه شناخته شده نبودند؛ زندگی‌شان با ایمان، تلاش و مسئولیت‌پذیری گره خورده بود. هیچ وقت نماز اول وقت را رها نکردند

دوستانشان می‌گویند هیچ‌وقت ندیدند نماز اول وقت را رها کنند، یا نسبت به وظایفشان بی‌تفاوت باشند.

رقیه و حانیه حافظ چند جزء قرآن بودند. هرچند فشار درس‌ها باعث شد مدتی حفظ قرآن را متوقف کنند، اما قصد داشتند دوباره ادامه دهند.

با آمدن محمدحسن، برادر کوچک‌ترشان، در کنار درس‌خواندن به مادر کمک می‌کردند و مراقب او بودند.

دختری که قرار بود برای ساختن آینده کشورش درس بخواند، از همان نوجوانی یاد گرفته بود مسئولیت‌پذیر باشد.

در ادامه حتما بخوانید همسر جاویدالاثر ناو دنا: بهمن را برای ایران فدا کردم کلاس آنلاینی که دو غایب داشت

آن روز صبح اولین چیزی که توجه معلم‌ها را جلب کرد، غیبت هم‌زمان دو خواهر بود.

برای مدرسه‌ای که رقیه و حانیه کلاس‌ها را از دست نمی‌دادند، این اتفاق معمولی نبود.

معلم‌ها دنبال دلیل غیبت می‌گشتند. چرا هر دو نفر هم‌زمان نیامده‌اند؟ چرا تلفن‌هایشان را پاسخ نمی‌دهند؟ چرا هیچ خبری از خانواده نیست؟

هنوز کسی نمی‌خواست به بدترین احتمال فکر کند.

یکی از معلم‌ها می‌گوید: «اصلاً باور نمی‌کردیم. فکر می‌کردیم شاید گوشی‌ها خاموش شده یا اتفاق دیگری افتاده. اینکه فکر کنیم این دوتا بچه شهید شده باشند، اصلاً به ذهنمان نمی‌رسید.»

تا اینکه خبر رسید. خانه‌ای که رقیه و حانیه همراه خانواده‌شان در آن بودند، هدف حمله قرار گرفته بود.

موج خبر در مدرسه پیچید. اول یک نفر فهمید، بعد دیگری، بعد همه. اما هیچ‌کس نمی‌توانست این جمله را به زبان بیاورد. رقیه و حانیه دیگر به مدرسه برنمی‌گردند.

از آن روز، مدرسه دیگر همان مدرسه قبل نبود. راهروها همان راهروها بودند، کلاس‌ها همان کلاس‌ها، حتی نیمکت‌ها همان جای قبلی بودند؛ اما جای خالی دو نفر، باعث می‌شد هیچ‌کس حس و حال قبل را نداشته باشد.

معلم‌ها هنوز عادت نکرده بودند هنگام حضور و غیاب، نامشان را بشنوند و بدانند پاسخی نخواهد آمد. یکی از معلم‌ها می‌گوید: «ما هنوز عادت نکردیم اسم رقیه و حانیه رو با واژه شهید صدا بزنیم.» آخرین پیام

ریحانه، یکی از نزدیک‌ترین دوستان رقیه و حانیه می‌گوید درست همان شبی که قرار بود نیروگاه‌ها هدف حمله قرار بگیرند از حانیه حلالیت خواستم چون ما نزدیک به نیروگاه بودیم. حانیه در حال تایپ‌کردن بود که دیگر جوابی نگرفتم.

در ادامه حتما بخوانید اشک‌های بانوی عراقی با دیدن تصویر رهبر شهید انقلاب + فیلم

حالا چند ماه از آن روز گذشته است. در مدرسه، عکس رقیه و حانیه فقط یک تصویر یادبود نیست. برای دانش‌آموزهایی که هر روز از کنارشان رد می‌شوند، یادآور دو نوجوانی است که شبیه خودشان بودند؛ با درس، آرزو، خنده و رویا.

یکی می‌خواست پزشک شود. یکی عاشق ساختن آینده بود. اما آینده‌ای که برای خودشان تصور کرده بودند، به شکل دیگری رقم خورد.

منبع: فارس



۳ ساعت قبل / سایت جوان آنلاین

جانم سوخت ولی در مصیبتش صبر کردم

جوان آنلاین: فاطمه پورخلفی و همسرش «پاسدار شهید مهدی سهرابی» به عنوان دو جوان دهه هشتادی، تنها هشت ماه از ازدواج‌شان می‌گذشت که آقا مهدی به شهادت رسید. این دو یک زندگی ساده، اما پر از عشق و محبت را تجربه می‌کردند تا اینکه جنگ تحمیلی ۱۲ روزه در خردادماه ۱۴۰۴ آغاز شد و با شهادت مهدی، سرنوشت دیگری برای این خانواده رقم خورد. شهید سهرابی یکی از نیرو‌های جوان هوافضای سپاه بود که برای جنگ با شقی‌ترین دشمنان اسلام و بشریت یعنی صهیونیست‌ها، رخت رزم پوشید و هنگام مقابله با دشمن به شهادت رسید. در حالی که نزدیک به یک سال و دو ماه از شهادت آقا مهدی می‌گذرد، همسرش فاطمه پورخلفی راوی مجاهدت‌ها و خاطرات مردی می‌شود که در زندگی مشترک‌شان، دنیایی حرف و خاطره از خود برجای گذاشته است. 

چطور با شهید سهرابی آشنا شدید؟ ایشان موقع شهادت چند سال داشتند؟ 

ما در یک محله زندگی می‌کردیم و خانواده‌ها با یکدیگر آشنایی داشتند. البته خودم شهید را قبل از ازدواج ندیده بودم. پدرم شهید را می‌شناخت و پدر آقا مهدی بحث خواستگاری را مطرح کردند. آن موقع من کلاس دوازدهم بودم. سال ۱۴۰۰ بود. شهید که متولد ۴اسفند سال ۷۹ است (می‌توانیم بگوییم متولد ۸۰ است) فقط ۲۰ سال داشت. بعد از خواستگاری و مراسم اولیه، نهایتاً ۲۷ اسفند سال ۱۴۰۰ عقد کردیم. دو سال و هفت ماه عقد بودیم و هشت ماه قبل از شهادت آقا مهدی ازدواج کردیم. بعد از قریب به سه سال و سه ماه و چند روز زندگی مشترک، ۲۷ خرداد سال ۱۴۰۴ آقا مهدی که فقط ۲۴ سال داشت، مجروح شد و بعد از چهار روز و نیم که در کما بود، به شهادت رسید. 

پس زمان خواستگاری، ایشان پاسدار نبودند؟ 

نه، آن موقع دانشجوی رشته مهندسی کامپیوتر دانشگاه آزاد بود. البته ایشان برای استخدام سپاه اقدام کرده و مراحلی از گزینش را هم گذرانده بود. بعد از استخدام در سپاه، آقا مهدی از دانشگاه انصراف داد و به دانشکده افسری در تهران رفت. یعنی ازدواج‌مان با استخدام آقا مهدی تقریباً در یک زمان صورت گرفت. 

اولین نکته‌ای که از اخلاق ایشان درک کردید چه بود؟ 

حسن‌خلق مهدی و ادب و احترامی که برای افراد قائل می‌شد، طوری بود که اگر کسی حتی یک بار مهدی را می‌دید، متوجه ادب در کردار و گفتارش می‌شد. بسیار مسئولیت‌پذیر بود و هر کاری را به بهترین نحو ممکن به آخر می‌رساند. اهل کمک کردن بود. فرقی نمی‌کرد به غریبه‌ها در قالب اردو‌های جهادی بسیج باشد یا به دوست و آشنا و غریبه یا در کار‌های خانه به من که همسرش بودم. نماز اول وقت برایش در اولویت قرار داشت و دائم‌الوضو بود. خیلی خوش‌اخلاق و مهربان بود و در نهایتِ ادب، فردی شوخ‌طبع بود. 

ما در این سه سال و چند ماه لحظات نابی را با هم تجربه کردیم. با هم نماز جماعت می‌خواندیم، با هم پیتزا یا کیک می‌پختیم، گاهی با هم ظرف می‌شستیم و بهترین رفیق و همراه برای همدیگر بودیم. یکی از بهترین اوقات دونفره ما نیز وقت‌هایی بود که به گلستان شهدا می‌رفتیم و بین مزار شهدا راه می‌رفتیم و از شهدا صحبت می‌کردیم. 

در همان گلزار شهدا که می‌رفتید، ایشان به شهید خاصی توجه داشتند؟ 

دو شهید بزرگوار بودند که مهدی بیشتر از بقیه شهدا به آنها توجه داشت: شهید سید جعفر موسوی که از شهدای دفاع مقدس و دایی پدر آقا مهدی هستند و الان پیکر شهید مهدی در کنار همین شهید گرانقدر دفن شده است. من یک نکته‌ای را هم می‌خواهم اینجا برای اولین بار بگویم؛ قبلاً جایی نگفته‌ام. زمانی که آقا مهدی به دنبال کار‌های استخدام در سپاه بودند، به سردار شهید غلامرضا یزدانی خیلی متوسل شدند و موانع و مشکلاتی که در کار گزینش پیش آمده بود، کاملاً حل شده بود. به همین خاطر مهدی علاقه خاصی هم به این شهید گرانقدر داشت. در اصل، شهید یزدانی که از شهدای عرفه هستند و کنار شهید احمد کاظمی به شهادت رسیدند، جواب توسل‌های آقا مهدی را داد و واسطه استخدام مهدی در سپاه شد. 

خود آقا مهدی از احتمال شهادتش حرف می‌زد؟ 

قبلاً عرض کردم که ایشان خیلی شوخ‌طبع بود و هر وقت که می‌خواست از شهادتش بگوید، طوری در لفافه و شوخی می‌گفت که من خیلی جدی نمی‌گرفتم. بعضی وقت‌ها هم که با جدیت از شهادت حرف می‌زد، آخرش را با شوخی تمام می‌کردیم. راستش از اخلاق و منش ایشان که به قول شهید سلیمانی «شهیدانه» زندگی می‌کرد، می‌توانستم حدس بزنم که ایشان به شهادت می‌رسد. اما اصلاً فکرش را نمی‌کردم که به این زودی‌ها چنین اتفاقی بیفتد. وقتی مهدی با ذوق از شهادت در جوانی می‌گفت، من با شوخی می‌گفتم: «نه! الان خیلی زود است. تو باید مثل سردار حاجی‌زاده و شهید طهرانی‌مقدم شوی و بعد شهید شوی. اصلاً وقتی ۶۳سالت شد، شهید شو.» در جوابم می‌خندید و با همان لحن آرام می‌گفت: «در جوانی شهید شدن یک لذت دیگری دارد.» من هم حرفش را به حساب مزاح می‌گرفتم و ازش می‌گذشتم. 

یک خاطره هم یادم افتاد که تعریف کنم. یک بار که به گلزار شهدا رفته بودیم، به مزار یک زن و شوهری رسیدیم که از جمله شهدای هواپیمای اوکراینی بودند. این صحبت بین‌مان رخ داد که اگر ما هم مثل این دو نفر با هم شهید بشویم خوب است. اما آقا مهدی گفت: «من باید شهید بشوم و شما بمانی و از من روایت کنی.» آن موقع خیلی به حرفش توجه نکردم. ولی الان کاملاً متوجه شدم که آن روز چه منظوری داشت. 

در صحبت‌های‌تان به فعالیت‌های قرآنی خودتان اشاره کردید. در این زمینه چه فعالیت‌هایی داشتید؟ 

تقریباً از زمان بچگی این توفیق را داشتم که بخشی از زندگی‌ام به آموزش قرآن گره خورده بود. از ترتیل و قرائت و حفظ و بعد که بزرگ‌تر شدم، در کنار ترتیل و حفظ، به مفاهیم قرآن هم پرداختم. الان هم بخشی از قرآن را حفظ هستم و افتخار خادمی و مربی‌گری حفظ قرآن را دارم. 

به عنوان یک دختر مذهبی، زندگی با شهید سهرابی باعث ارتقای معنوی شما شد؟ 

امام شهید یک جمله‌ای دارند به این مضمون که آن زندگی مبارک است که زن و شوهر بتوانند همدیگر را از لحاظ معنوی ارتقا بدهند. من از شهید بردباری و گذشت را یاد گرفتم و چند نکته اخلاقی که ایشان در آن زمینه‌ها خیلی جلوتر از من بود. در زمینه رعایت مسائل دینی هم شهید سهرابی چند شاخصه در رفتارهایش داشت. مثلاً همیشه دائم‌الوضو بود. می‌گفت: «وقتی می‌خواهیم دست و روی‌مان را بشوریم، چه فرقی می‌کند وضو بگیریم که فضیلت هم دارد.» همچنین ایشان در هر شرایطی حتی وقتی عجله داشت، حتماً بعد از هر نماز تسبیحات حضرت زهرا (س) را می‌خواند. شاید به همین دلیل هم بود که مثل حضرت زهرا سلام‌الله‌علی‌ها به شهادت رسید. 

به شهادت آقا مهدی برسیم. آخرین دیدارتان چه زمانی بود؟ 

۲۳ خردادماه که بامدادش جنگ شروع شد، یک روز قبل از عید غدیر بود و ما آن شب (شامگاه ۲۲ خرداد) به مراسم جشنی به مناسبت عید غدیر رفته بودیم. خیلی هم خوش گذشت و واقعاً شب خاطره‌انگیزی بود. یک جور‌هایی انگار خدا می‌خواست آخرین لحظات درکنار هم بودن‌مان یک شب خاطره‌انگیز باشد. بعد از اینکه به خانه برگشتیم و شام خوردیم، یادم است گویا یمن یکی از کشتی‌های اسرائیلی را زده بود. من با دیدن این خبر زیر لب و با لحن خاصی شعر «ای لشکر حیدر کرار» را می‌خواندم. مهدی پرسید: «چه شده؟» گفتم: «یمن، کشتی صهیونیست‌ها را زده و خیلی خوشحالم که بالاخره در دنیا یک نفر جلوی اسرائیل ایستاده است.» 

تقریباً ساعت یک بامداد بود که با مهدی تماس گرفته شد. با اینکه خواب‌آلود بود، با عجله آماده شد. پرسیدم: «خبری شده؟!» گفت: «نه. این آماده‌باش هم مثل آماده‌باش‌های دیگر است. می‌روم و احتمالاً دو ساعت دیگر یا نهایتاً تا صبح برمی‌گردیم.» خلاصه آقا مهدی رفت و صبح تماس گرفت و کمی صحبت کرد و در آخر از من خواست که به خانه مادرم بروم. من گفتم: «چی شده؟» گفت: «چیزی نیست، نگران نباش. فقط اینکه من فعلاً نمی‌توانم به خانه بیایم. باز هم تماس می‌گیرم.» بعد یک‌شنبه مجدداً تماس گرفت و آخرین باری که با آقا مهدی صحبت کردم، دوشنبه شب بود. بعدازظهر ۲۷ خرداد من خیلی حالم بد بود. استرس و دل‌آشوبه داشتم. شب، پدر ایشان تماس گرفت و گفت که مهدی مجروح شده است. (عصر مهدی مجروح شده بود) اول فکر کردم احتمالاً پایش مجروح شده. اما نمی‌دانستم که اوضاع وخیم‌تر از تصورات من است. 

گویا شهید سهرابی بعد از مجروحیت چند روزی بستری بودند؟ 

بله. ایشان چهار روز و نیم بعد از مجروحیت به شهادت رسید و در این چند روز در کما بودند. آن شب وقتی پدر مهدی به دنبال من آمد، مرا به خانه خودشان برد. پرسیدم: «چرا بیمارستان نمی‌رویم؟» در جواب بهانه می‌آوردند و می‌گفتند: «الان امکان ملاقات نیست.» من خیلی بی‌قرار بودم و یک لحظه آرام نمی‌شدم. نهایتاً از زن عموی شهید پرسیدم و گفتم: «راستش را به من بگویید.» ایشان گفت که آقا مهدی سوخته است و سوختگی‌اش زیاد است. صبح زود به بیمارستان رفتیم. اول اجازه ملاقات نمی‌دادند و بعد از چند ساعت بالاخره اجازه دادند به صورت محدود و همراه با پروتکل‌های خاص به ملاقات همسرم برویم. وقتی مهدی را دیدم، حالم خیلی بد شد. من تحمل دیدن کوچک‌ترین زخمی روی دست مهدی را نداشتم ولی آن موقع، با بدنی روبه‌رو شدم که از سر تا پا باندپیچی بود و صورتش هم ورم داشت. از همان لحظه بی‌قراری من دوچندان شد. هر بار که به بیمارستان می‌رفتیم، انگار روضه جدیدی در ذهن‌مان مرور می‌شد؛ روز اول به ما گفتند مهدی ۹۵ درصد سوخته است. ۹۵ درصد سوختگی کسی که جانت به جانش بسته است، چیز کمی نیست! روز بعد گفتند از پیشانی تا پشت شکستگی دارد. نهایتاً گفتند که پشت سرش کاملاً باز شده و قفسه سینه‌اش هم شکسته و بدنش پر از ترکش است. همان روز اول وقتی به خانه رفتم، بلافاصله پدر و مادرم به بیمارستان رفتند. بعد از آمدنشان حس می‌کردم حال آنها حتی از حال من هم بدتر است. به جرئت می‌توانم بگویم که پدر و مادرم دامادشان را مثل فرزند خودشان دوست داشتند و برای او بی‌تابی می‌کردند. از سؤال‌هایی که از من درباره جراحات مهدی می‌پرسیدند، فهمیدم که شاید آنها چیز‌هایی می‌دانند که من از آن بی‌اطلاعم. بعد از یک روز فهمیدم که فرق سر مهدی شکافته شده. مادرم از دکتر پرسیده بود که چرا بالشت زیر سر مهدی خیس است؟ دکتر به مادرم گفته بود: «یک واقعیتی هست که باید در جریان باشید. ضربه شدیدی به سر ایشان وارد شده و فرق سرش شکافته شده...» 

در روز‌های بعد هم باز به ملاقات شهید رفتیم. ولی هر بار که به بخشی که مهدی آنجا بود می‌رفتم، به قدری گریه می‌کردم که ناچار می‌شدند من را از بخش بیرون کنند. تا یک روز قبل از شهادتش که انگار خدا به واسطه انسی که با قرآن داشتم، یک صبر عجیبی به من عطا کرد. 

این صبری که گفتید، چطور به قلب شما آرامش داد؟ 

قبلش عرض کنم که من در آن چهار روز یا برای ملاقات مهدی به بیمارستان می‌رفتم یا به خاطر اینکه اصلاً خواب و خوراک نداشتم و حالم خیلی بد بود، مرا به درمانگاه می‌رساندند و سرم می‌زدند. روز آخر در حیاط بیمارستان نشسته بودم و قرآنی که با آن کلام‌الله را حفظ می‌کردم در دست داشتم. کمی قرآن خواندم. بعد به خدا گفتم: «داغ مهدی هرچه باشد، در برابر مصائب حضرت زینب سلام‌الله‌علی‌ها در کربلا چیزی نیست. حضرت زینب (س) داغ امام و چندین نفر از خانواده‌شان را دیدند. ولی خدایا من مثل خانم حضرت زینب (س) صبور نیستم. اگر به این طاقت و صبر کم من باشد که نمی‌توانم تحمل کنم. پس خدایا از خودت کمک می‌خواهم. اگر قرار است او جانباز شود و من پرستاری‌اش را بکنم، خودت توان و طاقتش را به من عطا کن و اگر هم قرار است مهدی شهید شود، صبرش را بده.» این حرف‌ها و راز و نیاز‌ها با خدا انگار یک آرامش عجیبی به من داد. با دلی آرام و قدمی استوار جمله «السلام علی قلب زینب الصبور» را زمزمه می‌کردم و از حیاط به اتاق محل بستری مهدی می‌رفتم. 

این بار بالای سر مهدی ایستادم، با او صحبت کردم و قرار و مدار‌هایی با او بستم. کمی قرآن خواندم و بعد هم از زیر قرآن ردش کردم و مهدی را، دلم را و مسیر کل زندگی‌ام را به خدا سپردم و راضی شدم به همان چیزی که خدا به آن راضی بود. 

همان جا از خدا خواستم برای ادامه این راه، حضرت زهرا (س) و حضرت زینب (س) را به کمکم بفرستد. بالاخره سخت بود در این سن و سال، در اوج خوشبختی و جوانی بخواهم چنین غم سنگینی را به دوش بکشم. 

بامداد یکم تیر، دوباره حالم دگرگون شد. حس می‌کردم که این حال بد برای این است که پشت و پناه زندگی‌ام، مهدی، یا به شهادت رسیده یا اینکه قرار است به زودی شهید شود. قرآنم را برداشتم و در آغوش گرفتم. گفتم: «خدایا تو بگو امشب چه اتفاقی افتاده یا قرار است چه بشود؟» 

قرآن را باز کردم. صفحه ۸۹ آمد و اولین آیه‌ای که چشمم به آن خورد، آیه ۶۹ سوره نساء بود: وَمَن یطِعِ اللَّهَ وَالرَّسُولَ فَأُولَئِکَ مَعَ الَّذِینَ أَنْعَمَ اللَّهُ عَلَیهِم مِّنَ النَّبِیینَ وَالصِّدِّیقِینَ وَالشُّهَدَاءِ وَالصَّالِحِینَ وَحَسُنَ أُولَئِکَ رَفِیقًا. آنجا بود که فهمیدم از این به بعد، شکل بودن همسرم تغییر کرده و بهترین رفیق و یار و یاورم که مورد فضل ویژه خدا قرار گرفته، بهترین رفیق دنیا و آخرتم شده است. همان شب حدود ساعت ۳ (قبل از اذان صبح) روح بلند مهدی پر کشید. 

پس صبر را در این مصیبت انتخاب کردید؟ 

بله، البته من آدمی نبودم که بتوانم در نبود مهدی صبوری کنم. ولی خدا لطف کرد و چنان صبری در وجودم قرار داد که بعد از شنیدن خبر شهادت همسرم، کمک حضرت زهرا و حضرت زینب (سلام‌الله‌علیهما) را حس می‌کردم و از اول تا آخر مسیر تشییع را پشت تابوت شهیدم رفتم. 

این را هم بگویم که مهدی خیلی محب امام حسن مجتبی علیه‌السلام بودند و همیشه دوست داشتند خادم‌الحسن باشند. هر موقع مراسمی برای امام حسن (ع) گرفته می‌شد، مهدی با اشتیاق فراوانی در آن محفل خدمت می‌کرد و هر جایی که می‌توانست را مزین به نام ایشان می‌کرد؛ پروفایل‌های فضای مجازی، لباس پاسداری و... همیشه می‌گفت: «دوست دارم کاری کنم و کمی از غربت آقا امام حسن (ع) کم شود.» 

به نظر من عشق مهدی به امام حسن (ع) آنجا خیلی خودش را نشان داد که مثل پدر و مادر امام حسن (ع) به شهادت رسید. یعنی مثل حضرت زهرا سلام‌الله‌علی‌ها پیکرش سوخت و مثل امیرالمؤمنین امام علی علیه‌السلام فرق سرش شکافته شد و در سحرگاه به شهادت رسید. 

در همه مراسم مهدی، روضه امام حسن (ع) خوانده شد و مهدی را شهید امام‌حسنی خطاب می‌کنند. چه افتخاری بالاتر از اینها برای یک خادم اهل‌بیت وجود دارد؟ 

به عنوان کلام آخر باید بگویم که شهدا، افرادی هستند که مثل ما بودند و به واسطه انجام کار‌های کوچکی که در کنار هم باعث شد شهیدانه زندگی کنند، خدا به آنها عنایت ویژه‌ای کرده و آنها را با عنوان شهید از دنیا برده است. 

شهدا از جمله شهید مهدی سهرابی که قبل از شهادتش هم فردی بسیار مهربان و دلسوز و اهل کمک کردن بود، قطعاً حالا که محدودیت زمانی و مکانی ندارند، دستشان برای کمک بازتر است. اگر دلمان را به آنها گره بزنیم و آنها را واسطه خیر از جانب خدا کنیم، دستگیر ما هستند. چرا که خدا زنده بودن شهدا را تضمین کرده است.


۶ ساعت قبل / سایت جوان آنلاین

بازگشت به مدرسه یا ماندن پشت صفحه موبایل؟

جوان آنلاین: برای خانواده‌ای که این روزها، کم‌کم خودش را برای بازگشایی مدارس مهیا می‌کند، هیچ خبری به اندازه نحوه برگزاری کلاس‌ها اهمیت ندارد. خرید نوشت‌افزار، آماده کردن لباس فرم مدرسه، برنامه‌ریزی برای رفت‌وآمد و تنظیم دوباره ساعت خواب بچه‌ها، همه و همه بر یک پیش‌فرض بنا شده است: اینکه اول مهر، مدارس به صورت حضوری بازگشایی می‌شوند و دانش‌آموزان به کلاس‌های درس برمی‌گردند.

اما درست در همین روز‌ها که خانواده‌ها خود را برای بازگشت به روال عادی آموزش آماده می‌کنند، پیامی در شبکه‌های اجتماعی دست‌به‌دست شد که این پیش‌فرض را زیر سؤال برد؛ پیامی که احتمال مجازی شدن مدارس در سال تحصیلی پیش‌رو را قوت می‌بخشید.

ماجرا از انتشار مطلبی از سوی یکی از خبرنگاران حوزه آموزش‌وپرورش آغاز شد. او مدعی شد از «داخل وزارت آموزش‌وپرورش» خبر دارد؛ خبری مبنی بر اینکه علیرضا کاظمی، وزیر آموزش‌وپرورش، در پی مجازی کردن مدارس برای سال تحصیلی پیش‌رو است و منتظر پاسخ مثبت رئیس‌جمهور مانده است. فقط چند دقیقه کافی بود که این ادعا به سرعت در دنیای مجازی بازنشر شود و نگرانی‌های تازه‌ای را درباره نحوه آغاز سال تحصیلی جدید به وجود آورد.

اما در سوی دیگر، روایت رسمی وزارت آموزش‌وپرورش قرار دارد؛ روایتی که تاکنون نه‌تنها از مجازی شدن مدارس خبر نمی‌دهد، بلکه صراحتاً بر حضوری بودن سال تحصیلی جدید تأکید می‌کند.

وزیر می‌گوید مدارس حضوری است

علیرضا کاظمی در چهارم مردادماه، در واکنش به اخبار منتشرشده درباره مجازی شدن مدارس و در مقابل پرسش خبرنگاران، اعلام کرد که هیچ مقام مسئول یا دستگاهی چنین موضوعی را مطرح نکرده است. او همچنین گفت که تمام تلاش آموزش‌وپرورش برای آغاز حضوری سال تحصیلی جدید است.

این موضع چند روز بعد نیز تکرار شد. آقای وزیر، در جلسه شورای معاونان این وزارتخانه اعلام کرد سال تحصیلی جدید از اول مهر و به‌صورت حضوری آغاز خواهد شد و حضوری بودن مدارس را خواسته دولت، آموزش‌وپرورش و مردم دانست.

موضع وزارتخانه در روز‌های بعد نیز بدون تغییر باقی ماند. در ۲۱مردادماه، کاظمی از آماده‌سازی مدارس برای بازگشایی خبر داد و اظهار داشت که برنامه‌ریزی‌ها برای آغاز منظم سال تحصیلی و حضور دانش‌آموزان در مدارس در موعد مقرر در حال انجام است.

بنابراین، بر اساس آخرین مواضع رسمی اعلام‌شده مدارس کشور قرار است سال تحصیلی ۱۴۰۶- ۱۴۰۵ را حضوری آغاز کنند.

دغدغه مهم والدین

تجربه سال‌های تحصیلی که آموزش عمدتاً به صورت مجازی برگزار شد، هنوز برای بسیاری از خانواده‌ها فراموش نشده است. روز‌هایی که خانه برای مدتی به کلاس درس تبدیل شد، والدین علاوه بر مسئولیت‌های روزمره، ناچار بودند بخشی از فرایند آموزش فرزندشان را نیز مدیریت کنند؛ از فراهم کردن اینترنت و ابزار مناسب گرفته تا همراهی با دانش‌آموز در کلاس‌های آنلاین.

از طرف دیگر، آموزش غیرحضوری برای همه دانش‌آموزان شرایط یکسانی ایجاد نکرد. دسترسی به اینترنت و تجهیزات، کیفیت ارتباط، شرایط خانوادگی و حتی سن دانش‌آموز می‌تواند تجربه آموزش مجازی را متفاوت کند. از همه مهم‌تر آنکه آموزش مجازی چه در روز‌های کرونا و چه در روز‌های جنگ، یا حتی روز‌های یخبندان و آلودگی هوا، کیفیت یادگیری دانش‌آموزان را به میزان قابل توجهی کاهش داد و آموزش در سال‌های تحصیلی بعد را با چالش جدی مواجه کرد. به همین دلیل، هر خبری درباره تغییر شیوه آموزش، برای خانواده‌ها و دانش‌آموزان، مستقیماً با سبک زندگی، برنامه روزانه و آینده تحصیلی آنها گره می‌خورد.

همین حساسیت باعث می‌شود خبر‌هایی از این دست، حتی پیش از آنکه به مرحله تصمیم رسمی برسند، با سرعت زیادی در فضای مجازی منتشر و بازنشر شوند.

کدام روایت واقعیت دارد؟

تا این لحظه، دو روایت درباره نحوه برگزاری سال تحصیلی جدید وجود دارد. روایت اول، ادعایی است که از سوی یکی از خبرنگاران حوزه آموزش‌وپرورش درباره احتمال مجازی شدن مدارس مطرح شده، اما تاکنون هیچ سند رسمی برای تأیید آن منتشر نشده است؛ و در مقابل، روایت رسمی وزارت آموزش‌وپرورش قرار دارد؛ موضعی که وزیر آموزش‌وپرورش در چند نوبت مجازی شدن مدارس را رد کرده و از آغاز حضوری سال تحصیلی جدید خبر داده است. در هر شرایطی، مهم این است که تکلیف خانواده‌ها روشن باشد. آنها که این روز‌ها خود را برای شروع سال تحصیلی آماده می‌کنند، بعد از انتشار چنین ادعایی از سوی یک خبرنگار، طبیعی است که بخواهند بدانند فرزندشان از اول مهر قرار است در کلاس درس بنشیند یا پای صفحه نمایش، سال تحصیلی‌اش را آغاز کند.

تجربه سال‌های تحصیلی گذشته نیز نشان داده که تغییر شیوه آموزش، تصمیمی نیست که بتوان آن را یک‌شبه اجرا کرد. خانواده‌ها برای برنامه‌ریزی به خبر دقیق و به‌موقع نیاز دارند، نه اخباری که ابتدا در فضای مجازی منتشر شوند و بعد، میان تکذیب و تأیید باقی بمانند.

حالا که فاصله چندانی تا بازگشایی مدارس نمانده، خانواده‌ها بیش از هر چیز به یک خبر قطعی و قابل اتکا نیاز دارند تا با خیال راحت خود را برای این روز مهیا کنند.




 موج جهانی محکومیت شهرک‌سازی صهیونیست‌ها در کرانه باختری شدت گرفت
۴ ساعت قبل / خبرگزاری ایرنا

موج جهانی محکومیت شهرک‌سازی صهیونیست‌ها در کرانه باختری شدت گرفت

تهران- ایرنا- شمار زیادی از کشورهای اروپایی، غرب آسیا و اقیانوسیه به موج اعتراضی علیه شهرک‌سازی رژیم صهیونیستی در کرانه باختری پیوسته و اقدام این رژیم برای انتشار اسناد مناقصه در پروژه شهرک‌سازی «E۱» را محکوم کردند.

 ادعای عجیب دستیار قلعه‌نویی درباره حذف تیم ملی فوتبال
۳ ساعت قبل / سایت تابناک

ادعای عجیب دستیار قلعه‌نویی درباره حذف تیم ملی فوتبال

هومن افاضلی، مشاور فنی سرمربی تیم ملی فوتبال ایران مدعی شد پس از آنکه جانی اینفانتینو کارش با تیم ملی فوتبال ایران تمام شد و عکس‌های یادگاری‌اش را گرفت و است...

 ترکیه‌: یاوه‌گویی نتانیاهو علیه اردوغان نشان‌دهنده ناتوانی اسرائیل است
۱ ساعت قبل / خبرگزاری مهر

ترکیه‌: یاوه‌گویی نتانیاهو علیه اردوغان نشان‌دهنده ناتوانی اسرائیل است

نهادهای ترکیه ای با صدور بیانیه‌هایی جداگانه، اهانت‌های دفتر نتانیاهو به اردوغان را محکوم کرده و آن را نشانه‌ای آشکار از ناتوانی رژیم تل آویو دانستند.

 بیرون پریدن موتور از پژو حین تصادف!
۲ ساعت قبل / سایت تابناک

بیرون پریدن موتور از پژو حین تصادف!

ویدیویی از یک تصادف در ایران وایرال شده که خودروی پژو از محصولات ایران خودرو پس از تصادف، چرخش کنده می‌شود و موتورش نیز به بیرون پرت می‌شود! این لحظات عجیب ر...

 قیمت تتر امروز
۳ ساعت قبل / سایت اقتصادنیوز

قیمت تتر امروز

اقتصادنیوز:قیمت تتر امروز در صرافی‌های معتبر داخلی با کاهش 0.89 درصدی، به 187,210 (یکصد و هشتاد و هفت هزار و‌ دویست و ده) تومان رسید.

 وجدان بیدار و تبعیدی خاورمیانه
۱ ساعت قبل / روزنامه شرق

وجدان بیدار و تبعیدی خاورمیانه

‌زخم نفت، مدرنیزاسیون تحمیلی، رانده‌شدن مردم از جغرافیای زیست‌شان‌ و تبدیل حافظه جمعی به میدان مقاومت. جلد اول «شهرهای نمک»، یعنی «سرگردانی»، در نسخه فارسی با ترجمه امل نبهانی منتشر شده و آن را می‌توان رمانی درباره پیدایش نفت در شبه‌جزیره عربستان و دگرگونی روستاها و بادیه‌ها معرفی کرد.