
به گزارش شهرآرانیوز؛ در یکی از شبهای بمباران جنگ تحمیلی آمریکایی اسرائیلی، خانهای هدف حمله قرار گرفت؛ خانهای که رقیه و حانیه، همراه پدر، مادر و دو برادر کوچکشان آن جا بودند.
صبح که آفتاب بالا آمد، نه خانهای بند ستونهایش بود و نه عضوی از خانواده نبیزاده باقیمانده بود.
از آن روز، درِ این مدرسه فقط ورودی یک ساختمان آموزشی نیست.
اینجا،دانشآموزها از کنار دو قاب عکس عبور میکنند؛ دو دختری که روزی درست مثل خودشان، با کیف روی دوش، از همین در، گذشته بودند، بیآنکه بدانند آخرین زنگ مدرسهشان، نه با پایان سال تحصیلی که با صدای انفجار به آخر میرسد. بخار استکانهای چای، آرام بالا میرفت
از ماشین که پیاده شدم، لازم نبود دنبال مدرسه بگردم. صدای مداحی، قبل از اینکه فرصت کنم تابلو ها را بخوانم مسیر را نشانم داد.
چند قدم جلوتر، درست روبهروی درِ مدرسه، موکب کوچکی برپا بود. چند دختر نوجوان با لباس مدرسه، سینیهای چای و لیوانهای شربت را دانه به دانه پر میکردند. بخار استکانهای چای، آرام بالا میرفت و با صدای مداحی ترکیبی شده بود که اگر وسط تهران نبود، آدم خیال میکرد گوشهای از مسیر پیادهروی اربعین است. روبهروی موکب که ایستادم دو قاب عکس کنار هم قرار داشت. دو دختر نوجوان، با لبخند به من نگاه میکردند.
روی یک کاغذ چسبیده زیر قاب عکس نوشته شده بود: شهیدان رقیه و حانیه نبیزاده.
در ادامه حتما بخوانید روایتی از نخستین بانوی شهید جنگ رمضان در خراسان رضوی در فیلم کوتاه «نگار»
چند شاخه گلسفید، روبانهای مشکی قابها را در آغوش گرفته بودند. هر کس وارد مدرسه میشد، بیاختیار چند ثانیه مقابل آن دو عکس میایستاد؛ یکی فاتحهای زیر لب میخواند، یکی اشکش را پاک میکرد و دیگری فقط خیره میماند، انگار هنوز منتظر …








