
پس از آن اتفاقات طوفانی قسمتهای ۱۱ تا ۱۵ در قسمت ۱۶ سازندگان بدنام درِ جدیدی به سوی تماشاگر خود باز میکنند، انگار که جهان روایت سریال پس از رسیدن به نقطه اوج حالا قرار است مقطعی فرو بکشد و هر کس بفهمد کجای این بازی ایستاده و چه کار باید بکند و در اصل با آنچه واقعا هست مواجه شود. شروعش با سه سکانس نفسگیر و خوش اجرا همراه شد.
دو سکانس پدر و پسری بین اسماعیل و ابراهیم که اولی پر از تنش و دومی پر از نیش و کنایه بود و سومی سکانس گفتگوی دو نفره عماد و اسماعیل دو رقیب عشقی و دو دشمن به ظاهر خونی در خانهای که هر دو با مستأجرش خاطره عاشقانه دارند.
ابراهیم در سکانسهایش با اسماعیل همان مردی است که به هر بهانهای میخواهد از زیر تاوان کاری که کرده در برود. اما عماد همانی است که اشتباهش را دیده، باختش را قبول کرده و تقصیرهایش را گردن گرفته و حالا منتظر پایان بازی است. عماد آنچه را رخ داده پذیرفته و میداند مقصر است، حتی اگر ته ذهنش مدام در حال جستجو و بهانه برای توجیه مسیری که رفته باشد.
عماد در حرفهایش با اسماعیل آگاهانهترین شکل خودتخریبی و دفاع از خود را نشان میدهد …












