در تاریخ، جنگ های بزرگی رخ داده که سرنوشت ملت ها را عوض کرده اند. اختراع هایی آمده اند که شیوه زندگی انسان را زیرورو کرده اند. گاهی هم یک ایده کوچک، در ذهن یک نفر شکل گرفته و خیال داشته جهان را از نو بسازد. اسپرانتو از همین جنس بود. رویایی که از اتاق کار یک پزشک جوان آغاز شد و قرار بود مرزهای زبانی را از میان بردارد. امروز نام اسپرانتو بیشتر در کتاب های زبان شناسی دیده می شود یا در جمع های کوچکی که هنوز با شوق از آن حرف می زنند. اما روزگاری دور، تصور می شد چند دهه بعد، همه مردم دنیا با همین زبان با یکدیگر گفت وگو خواهند کرد. آنها خیال می کردند کودک ژاپنی، بازرگان مصری، معلم آرژانتینی و شاعر ایرانی، بدون مترجم همدیگر را خواهند فهمید. این رؤیا هرگز به واقعیت تبدیل نشد، اما داستانش هنوز جذاب است. داستان از شهری آغاز می شود که خیابان هایش بیشتر از آنکه بوی همزیستی بدهند، بوی سوءتفاهم می دادند. …







