بلقیس سلیمانی در یادداشتش برای ایسنا درباره محمود دولتآبادی آورده است: «همه جا گفتهام و بار دیگر میگویم؛ احمد محمود و محمود دولتآبادی دو اجتماعینگار ایرانی هستند که درخت گلشن ادبیات رئالیستی این دیار را قوت و قدرت بخشیدند و فربه کردند. هر دو آینهگردان روزگار خودشان به شیوه و سبکی بودند که به نوعی سفارش اجتماعی روزگار و گفتمان مسلط دوران بود. یکی وقایع تاریخی و اجتماعی درشت دوران را کانون روایت خود کرد و از رهگذر آنها آدمهای ماندگار و ایدههای بزرگ خلق کرد و دیگری ماجراهای خرد و آدمهای اقلیمهای دور را که بر گرد مرکز میچرخند ولی راهی به آن نمیجویند دستمایه کار خود کرد و به آدمهای زنده روزگارمان افزود. اولی احمد محمود بود که وقایع اثرگذار تاریخ معاصر را مثل؛ ملی شدن صنعت نفت، زمانه بعد از کودتای بیست و هشت مرداد، انقلاب پنجاه و هفت، جنگ هشتساله و تجربه حکومت دینی را داستانی کرد و ماندگار و دومی محمود دولتآبادی بود که خرده طغیانهای ایران معاصر را به حیث فردی و اجتماعی به مرکز روایتهای داستانی خود آورد و به این وسیله کاراکترهایی آشنا و جاندار خلق کرد. مگر ما خوانندگان ادبیات داستانی؛ خالد، بلور خانم، ننه باران یا مرگان، بلقیس و مارال را از آدمهای اطرافمان بهتر و بیشتر نمیشناسیم؟
دولتآبادی قبل از «سلوک» نویسندهای است که مردم، همین مردم معمولی خود را در آینه آثارش مییابند و بر بد و خوب خود و روزگار خود آگاه میشوند و چه نعمتی بالاتر از این برای نویسنده؟
دولتآبادی بعد از «سلوک» هم مثل بسیاری از نویسندگان، نویسندهای است که آینه را برمیگرداند و ما؛ نویسندگان، روشنفکران، شکستخوردگان، آونگشدگان بین شهر و روستا و سنت و مدرنیته خود را در آثار او علیرغم زبانزدگی و تکنیکزدگی این آثار در آنها مییابیم و باز چه نعمتی بالاتر از این برای نویسنده؟
برای من دولتآبادی اول «محرک اول» بود برای نوشتن از قوم و قبیلهام، وقتی «کلیدر» را خواندم. ما هم در طایفه پدریمان یک گلمحمدی داشتیم که از یاغیگری رسید به امانخواهی از حکومت. با این همه در روح و جان ما جوانان و نوجوانان دهه پنجاه نمادی بود از عصیان و سرکشی. من بعد از خواندن «کلیدر» بود که ناگهان دریافتم میتوانم و باید قصه گلمحمد طایفه را بنویسم. اگر چه هرگز آن قصه به چاپ نرسید ولی مرا نویسنده کرد. به همین علت همیشه و همواره خودم را مدیون دولتآبادی بزرگ میدانم با اینکه بیشتر از او از احمد محمود بزرگ تأثیر پذیرفتم.
از سویی به عنوان یک زن نویسنده که از زنان مینویسد میدانم و اقرار میکنم که جمعی از شاخصترین کاراکترهای زن ادبیات داستانی ما را دولتآبادی خلق کرده است. زنانی که پیش از این در ادبیات ما صدایی نداشتند و به شمار نمیآمدند. مرگان، بلقیس، مارال، شیرو، زیور و... از آن جملهاند. از میان همه آنان برای من بلقیس کلمیشی و زیور از لونی دیگر هستند. با آنان گریستهام، حسادت کردهام، نان پختهام، گوسفند دوشیدهام ، بز میری دیدهام و گردش روزگار را که آیین او جوانکشی و عشقمیری است.
میدانم که زمانه آن زنان سپری شده است؛ دیگر نه جامعه نه ادبیات چنان زنانی خلق و تولید نمیکنند که اصولا دیگر به کار نمیآیند این زنان و اگر باشند بیهنگام هستند و بیدوران.
با این همه خوشحالم در حافظه جمعی و خاطره مشترکمان آنان حضور دارند و زندهاند و از این بابت تا همیشه از دولتآبادی ممنون و سپاسگزارم.
ما هنوز و برای همیشه میتوانیم از دولتآبادی درس بگیریم. او به ما آموخت و میآموزد که پشت به مردم و زمانه نکنیم که نوشته ما اگر از اینها خالی باشد، از زندگی و پیچ و خم آن خالی است.
او به ما آموخت و میآموزد که رنج آدمی شهری و روستایی، حاشیهنشین و مرکزنشین، زن و مرد و... نمیشناسد. رمان هم فقط رمان شهری نیست چرا که آدمی فقط انسان شهری نیست.
او به ما آموخت و میآموزد که مقهور فضاهای ساختگی نشویم و از آنچه میشناسیم و به آن باور داریم بنویسیم.
او به ما آموخت و میآموزد...
ما میتوانیم از او فراوان بیاموزیم اگر ادبیات را اصل بگیریم و رها کنیم هیاهوی حاشیهسازان قال و قیلپرست را.»
انتهای پیام









