
خبرنگاری، آنچنان که از ظاهر برمیآید، صرفاً شغلی نیست که در چارچوب ساعت و دفتر کار بگنجد؛ حرفهای است که با زندگی گره خورده و مرزهایش را درنوردیده است. در این حرفه، روز تعطیل و غیرتعطیل معنایی ندارد؛ شهر که به خواب میرود، خبر بیدار است و قلم، در دل شب نیز میچرخد. رهگذری که از بیرون به این عرصه مینگرد، شاید آن را ساده و بیآزار تصور کند؛ اما فقط آنان که سالها در این راه قدم زدهاند، میدانند این ظاهر آرام چه فشار طاقتفرسایی را در خود پنهان کرده است. بیجهت نیست که خبرنگاری در شمار مشاغل سخت و زیانآور طبقهبندی شده؛ طبقهبندیای که سند رسمی دشواری این حرفه است.
و اینجا، تلخترین تناقض این روزگار رخ مینماید؛ همان قشری که پرکارترین روزهای عمر را سپری میکند، در قعر جدول درآمدها ایستاده است. سختترین کار، با بیشترین دوندگی و کمترین دستمزد؛ گویی تقدیر چنین رقم خورده که هر خطی که بر کاغذ مینشیند، بر دشواری زندگی نویسندهاش بیفزاید. در چنین معادلههایی، دوام آوردن در این حرفه دیگر نه هنر، که چیزی فراتر از هنر است؛ پایداریای که جز عشق، توجیهی برای آن نمیتوان یافت.
اگر این قلم، قلم خبرنگار ورزشی باشد، دشواری داستان دوچندان میشود. رویدادهای ورزشی، تقویم این قشر را با تقویم مردم عادی وارونه میکند؛ شلوغترین روزهایشان، روزهای تعطیل است و اگر مسابقهای تا دیروقت ادامه یابد، تا بامداد درگیر پوشش خبری میمانند. در ورزشگاهی که تماشاگری ندارد نیز جای صندلی آنان خالی نمیماند؛ حضوری همیشگی، چه در هیاهوی پرتماشاگرترین بازیها و چه در سکوت غریب یک سالن خالی.
شاید عجیب نباشد که به ندرت بتوان خبرنگار ورزشی یافت که از شغل خود رضایت کامل داشته باشد؛ بیشتر آنان از سختی کار و کمی مزد گلایه دارند و با این حال، هیچیک به آسانی نمیتوانند این حرفه را رها کنند. خبر چنان در جان آنان چنبره زده که ترکش از سر توانایی نیست، از سر ناتوانی است. خبر اعتیادآور است؛ اعتیادی که حتی اگر ترکش کنی، سالها در رگهایت جاری میماند و آن شور بهروز بودن را هرگز از تو نمیگیرد.
در شهر ما، مردی است که نزدیک به نیمقرن است با خبر زیسته و قلم زده است. حبیب چرندابی، قدیمیترین خبرنگار ورزشی شمالغرب؛ مرد تمامنشدنی رسانه که راز ماندگاری خود را در …






