
پریسا سیدیان
چند وقت پیش مجبور شدم فرمی اداری پر کنم. رسیدم به بخش شغل و نوشتم: «خبرنگار». کارمند پشت میز نگاهی به فرم انداخت، لبخندی زد و گفت: «آخی، چه جالب! یعنی تو تلویزیون هم نشونت میدن؟!»
همین یک جمله ساده، شاید عصاره تمام آن چیزی باشد که ما خبرنگارها سالهاست با آن زندگی میکنیم. در ذهن بخش زیادی از افکار عمومی، خبرنگاری یعنی همان کسی که میکروفون به دست جلوی دوربین میایستد یا مثلا اخبار شبانگاهی را میخواند. روی دیگر این سکه هم مسئولانی هستند که خبرنگار را فقط وقتی میبینند که دوربینی در کار باشد؛ اگر دوربین باشد، پاسخگو، متواضع و خوشاخلاقاند و اگر نباشد، خیلی راحت و با بیاعتنایی از زیر بار پاسخگویی در میروند.
این خطکشی سالهاست که تصویر واقعی این حرفه را پشت نقابهای فانتزی پنهان کرده است. در فیلمها و سریالهایمان هم کاریکاتوری از خبرنگار ساختهاند؛ موجودی سمج و فضول که فقط دنبال سرککشیدن در زندگی این و آن است تا به هر قیمتی خبر جنجالی بسازد و اسمش را بگذارد رسالت خبری! تصویری که هیچ ربطی به دغدغهها، فرسودگیها و واقعیتهایی که ما هر روز در تحریریهها با آن دستوپنجه نرم میکنیم، ندارد. ما را با «پروژهبگیرها» اشتباه نگیرید!
اما دردی که این روزها بر شانه کار خبر سنگینی میکند، فقط به نگاه سطحی جامعه یا رفتار دوگانه مسئولان در برابر دوربین محدود نمیشود. حقیقت تلختر این است که زیست حرفهای ما همزمان از درون و بیرون با آسیبهای جدی روبهروست. در سالهای اخیر مفاهیم و عناوین شیکی وارد ادبیات رسانهای ما شد؛ واژههایی مثل «شهروندخبرنگار» یا «انسانرسانه». شاید این مفاهیم در تعاریف استاندارد جهانی، ابزاری برای کمک به گردش آزاد اطلاعات باشند، اما در مختصات و فضای واقعی امروز ما، کارکرد متفاوتی پیدا کردند. واقعیت این است که بخش قابلتوجهی از این موج جدید، بدون داشتن حداقلِ دانش خبری، بیآنکه به اخلاق حرفهای پایبندی داشته باشند یا اصول اولیه دروازهبانی خبر را بدانند، وارد میدان شدند. آنها کار خود را با زردنویسی، دامنزدن به شایعات و جنجالآفرینیهای لحظهای در فضای مجازی شروع کردند تا فقط دیده شوند و مخاطب جمع کنند.
عمق این بحران اما زمانی مشخص شد که این افراد پا را از جنجالهای روزمره فراتر گذاشتند و به جریانهای …






