
خبرگزاری مهر، گروه استانها - فاطمه دقاقنژاد: غربت آخرین دیدار را تنها مادری داغدار میفهمد. دیداری که با رفتنی همیشگی تمام میشود و فرصت لذتهای دنیوی را با اجر اخروی معامله میکند. درک این تنهایی به آسانی یارای بازگو کردنش نیست و شرح آن را کسی میفهمد که تجربه مشابهی داشته است.
پدر و مادری که فرزند خود را در راه دفاع از کیان وطن روانه میکنند، همسری در فراق به سر میبرد و فرزندی که سال ها در حسرت پدر گرفتار می شود، همه این ها، گزارههایی است که من را رهسپار منزل شهید پاسدار سردار مسعود جوانمردی میکند.
خانم صلواتی، مادر شهید مسعود جوانمردی، این گونه روایت خود را آغاز میکند: ثمره زندگیمان سه دختر و دو پسر است و مسعود، دومین فرزند من بود که به شهادت نائل آمد. هنگام تولد، مسعود به یرقان مبتلا شد، هرچند که درجهاش خفیف بود. پزشکان توصیه کرده بودند که حتماً او را پیش دکتر ببریم اما ما دست روی دست گذاشتیم و اقدامی نکردیم تا این که یک روز در حالی که نگاهش میکردم، چشمانش را زرد دیدم . مسعود را برداشتیم و به بیمارستان ابوذر اهواز بردیم. پزشک پس از معاینه، متوجه شد که مسعود نمیتواند دستش را محکم بگیرد؛ نه انگشت پدرش را توانایی چنگزدن داشت و نه دست پزشک را. به ما گفتند که باید بستری شود؛ مسعود نزدیک ۱۲-۱۳ روز در دستگاهها بود. در همان روزهای سخت، نذر کردیم که اگر مسعود خوب شود، گوسفندی قربانی میکنیم و پدربزرگش هم گفت نصف هزینه را خودش کمک می کند. شکر خدا که مسعود بهبود یافت.
مادر شهید در حالی که لبخندی بر لب داشت، خاطرهای از دوران نوزادی پسرش را اینگونه روایت کرد: یک شب، وقتی مسعود را قنداق کرده بودم، پدرش گفت که این طور قنداق کردن بچه را اذیت میکند اما من گفتم: نه! این بچه باید مرد باشد، باید قوی بشود و نباید لوس بار بیاید.
وی در ادامه با اشاره به فعالیتهای اجتماعی فرزندانش افزود: هم میلاد و هم مسعود با این که فاصله مسجد تا خانه دور بود اما برایشان مهم نبود. حتی با وجود گرمای هوا، به مسجد میرفتند. هر وقت از مدرسه برمیگشتند، یا میخوابیدند یا پای تلویزیون مینشستند یا اگر تکالیفشان را انجام داده بودند چون آن موقع موبایل و این چیزها نبود، راهی مسجد میشدند. آنجا فعالیتهای خاص خودشان را داشتند و به اردوهای جهادی هم میرفتند.
مادر …












