
خبرگزاری مهر، گروه استانها- سمانه قلی پور: چهار روز مانده به اربعین، وقتی خیلیها تصور میکردند دیگر برای سفر دیر شده است، برای نخستینبار راهی کربلا شدم.
طی سالهای حبرنگاری بارها درباره اربعین نوشته بودم، عکس انتخاب کرده بودم و تیتر زده بودم، اما همه آن سالها، میان من و این جاده، ارتباط و اتصال مانیتوری بود.
این بار اما قرار نبود فقط روایتگر باشم؛ قرار بود خودم یکی از روایتهای این مسیر شوم.
عبور از مرز مهران؛ عبور از تردیدها
از مرز مهران که عبور کردیم، احساس کردم فقط از یک مرز جغرافیایی نگذشتهام؛ از مرز تردید هم عبور کردهام. پشت سر، همه محاسبههای روزمره جا ماند و پیش رو، جادهای آغاز شد که میلیونها نفر، بیآنکه همدیگر را بشناسند، مقصد مشترکی برای آن انتخاب کرده بودند.
نجف در آستانه اربعین، شبیه هیچ شهر دیگری نیست. خیابانها دیگر خیابان نیستند؛ رودخانهای از انساناند. موج جمعیت، آرام و پیوسته حرکت میکند؛ نه کسی عجله دارد و نه کسی از ایستادن خسته میشود. اینجا زمان، با ساعت اندازهگیری نمیشود؛ با عمودها سنجیده میشود.
موکبهایی که رقابتشان در مهربانی است
از خانه پدری که راه افتادیم، جاده آرامآرام چهره واقعیاش را نشان داد.در هر چند قدم، موکبی برپا بود؛ یکی فقط آب خنک تعارف میکرد، دیگری خرما، آن یکی چای، چند قدم جلوتر برنج، سوپ، میوه، بستنی و حتی ماساژ پا.
اما هیچکدام برای دیده شدن رقابت نمیکردند؛ رقابتشان فقط در یک چیز بود؛ اینکه مبادا زائری از کنار موکبشان عبور کند و بینصیب بماند.
بیشتر از غذا، نگاه میزبانان بود که مرا متوقف میکرد؛ مرد سالخوردهای که هر بار نان داغ را با هر دو دست تقدیم میکرد؛ انگار تکهای از جانش را هدیه میدهد. نوجوانی که ساعتها کنار دیگ ایستاده بود و هنوز لبخند از صورتش نمیافتاد.
کودکانی که زبان محبت را بلدند
تا عمود ۷۰۰، بارها صحنهای تکرار شد که هیچوقت تکراری نشد؛ کودکان عراقی، کودکانی که قدشان هنوز به میزهای پذیرایی نمیرسد، اما سینی خرما را با زحمت روی دست گرفتهاند.
بطریهای آب را بغل میکنند، میان جمعیت میدوند و با فارسی شکستهای که شاید تمام داراییشان …






