
یادداشت مهمان، رضا بهروزی، با این حال، مسئله اصلی بسیاری از سازمانها کمبود فناوری نیست. تقریباً همه سازمانها به نرمافزار، زیرساخت، شبکه، داده و طیف گستردهای از ابزارهای دیجیتال دسترسی دارند. مسئله اصلی این است که آیا این فناوریها در یک نظام منسجم، هدفمند و قابل حکمرانی قرار گرفتهاند یا خیر؟
واقعیت این است که در بسیاری از سازمانها، سرمایهگذاری در فناوری اطلاعات طی سالهای گذشته افزایش یافته، اما این افزایش لزوماً به افزایش بهرهوری، کیفیت تصمیمگیری، چابکی سازمان یا رضایت مشتری منجر نشده است. علت را باید در نوع نگاه سازمان به فناوری جستوجو کرد. هنوز در بسیاری از سازمانها، پروژه فناوری با این سؤال آغاز میشود که «چه سامانهای نیاز داریم؟» در حالی که سؤال درست باید این باشد که «چه مسئلهای داریم، چه تغییری میخواهیم ایجاد کنیم و برای رسیدن به آن چه قابلیت سازمانی نیاز داریم؟»
این تفاوت در نوع نگاه، مرز میان «اجرای پروژه فناوری» و «تحول دیجیتال» محسوب میشود.
مشکل از جایی آغاز میشود که فناوری جایگزین استراتژی میشود
یکی از مهمترین خطاهای سازمانها در زمینه دیجیتالیسازی، این است که تحول دیجیتال را با خرید یا توسعه سامانه آغاز میکنند. برای مثال، سازمانی تصمیم میگیرد سیستم مدیریت ارتباط با مشتری، برنامهریزی منابع سازمانی، اتوماسیون، سامانه هوش مصنوعی یا یک پلتفرم جدید تهیه کند، اما هنوز مشخص نکرده است که این فناوری قرار است کدام مسئله را حل کند، چه فرآیندی را تغییر دهد و چه ارزش قابل اندازهگیری برای سازمان ایجاد کند.
در چنین شرایطی، حتی اگر پروژه از نظر فنی کاملاً موفق اجرا شود، ممکن است از نظر سازمانی شکست خورده باشد. بنابراین قبل از هر پروژه فناوری باید چند سؤال اساسی پاسخ داده شود:
مسئله چیست؟
مالک این مسئله در سازمان چه کسی است؟
وضعیت موجود چگونه است؟
وضعیت مطلوب چیست؟
فاصله میان این دو وضعیت چقدر است؟
چه گزینههایی برای رفع این شکاف وجود دارد؟
آیا فناوری واقعاً بهترین گزینه است؟
و در نهایت اگر پروژه اجرا شود، دقیقاً چه ارزش قابل اندازهگیری ایجاد خواهد کرد؟
اگر …




