
به گزارش خبرگزاری مهر، روزنامه جامجم نوشت: مهسا، بانویی که در پیچوخمهای شیمی-فیزیک و کوانتوم میگشت، در نهایت در آغوش آوار و در مسیر میهن، به شهادت رسید.
سفر از کوانتوم تا میدان دفاع
در این مجال ما با «مهسا» آشنا میشویم؛ دختری که با نمراتی درخشان راهی تهران میشود. پدرش روایت میکند که مهسا چنان مشتاق بود که حتی پیش از پایان تحصیلاتش، تدریس را آغاز میکند. او را میبینیم که در حالی که روی پایاننامه دکتریاش کار میکند، سهچهار روز در هفته را وقف پروژههای حساس دفاعی کشور میکند. او با دانشجویان اروپایی و غیرایرانی بهصورت برخط همکاری میکند و در مسیر علمی آنها راهنماست اما در پس این موفقیتهای چشمگیر، رازی نهفته است؛ او عضو گروه شهید فریدون عباسی است و در سکوتی امنیتی، بخشی از توان علمی خود را وقف ایران میکند.
جبران محبتها
در گفتوگو با والدین مهسا، متوجه میشویم او فرزندی بود که قلبش برای خانواده میتپید. پدرش با لحنی غمبار میگوید که مهسا تازه به جایی رسیده بود که میخواست زحمات والدینش را جبران کند. او را میشنویم که با مهربانی به پدر و مادرش میگوید: «دستتان را میگیرم بابا... جبران محبتهای شما هیچگاه از یادم نمیرود.» این جملات ساده، امروز تبدیل به بغضی سنگین در گلوی خانوادهای شده که دخترشان را در اوج شکوفایی از دست دادند.
دلتنگیهایی بهرنگ خون
با شروع جنگ ۱۲ روزه، فضای زندگی مهسا تغییر میکند. مادرش روایت میکند که دلتنگیهای دوران دانشگاه با این روزها فرق داشت. مهسا پس از اصابت موشک به مجموعه کاریاش، مدتی به اراک بازمیگردد تا شرایط آرام شود اما قلبش او را دوباره بهسوی تهران میکشاند. او را میبینیم که برای ماههای طولانی به خانه بازنمیگردد؛ گویی میداند که این سفر، بازگشتی ندارد. پدرش میگوید مهسا سالها مشاور خانواده بود. ما میبینیم که چگونه والدینش در مسائل دشوار زندگی، از عقلانیت و هوشیاری او کمک میگیرند. او با متانت و سنجیدگی، راهکارهای زندگی را به پدر و مادرش میآموزد. همچنین رابطهای عمیق با برادر کوچکترش «امیرمحمد» دارد؛ او را میبینیم که در نقش یک خواهر و مادر، امیرمحمد را بزرگ میکند و او را به مسیر ایمان میبرد.
ایمان از دل تحقیق
ارادت مهسا به اهلبیت(ع) و …












