
فرهنگی
خبرگزاری تسنیم؛ گروه فرهنگی؛ فاطمه مرادزاده- «فلسطین» یعنی «گریههای همین پیرزن»...
فلسطین؛ گریههای همین پیرزن است وقتی از سرزمینش میگوید و شیرینیِ نام فلسطین را که مزمزه میکند، بغض گلویش را میفشارد و افشردهاش میشود قطرههای اشکی که جگرکبابکن است...
بغضش سنگین است؛ آنقدر که میشود سنگینیِ یک تاریخِ تلخ و تاریک و درازِ 80 ساله را توی آن حس کرد؛ آنقدر که میشود غمبارترین داستانها را توی آن خواند و دید؛ داستانِ کرور کرور زن و مرد و پیر و جوانی که در روزِ «نکبت»، زندگیشان به خاک سیاه نشست. کرور کرور نوزادی که در روز «نکبت» و روزهای سیاهِ پس از آن در فلسطین پا به دنیا گذاشتند و «نکبت» نشست توی سِجِل و پسوند فامیلشان شد و رنج و آوارگی، بخت و همراه روز و شبشان.
پیرزن یکی از همان کرور کرور بختبرگشتههایی است که توانسته بود 80 سال با چنگ و دندان به خانه و خاکش بچسبد و آن را رها نکند. حالا اما آزار اشغالگران یهودی بیش از هر زمانی شدت گرفته و او پس از 80 سال زندگی با ترس آوارگی، خودش را در چند قدمی آن دیده است؛ حالا که یهودیسازیِ فلسطین به اوج رسیده و شترِ تخریب منازل و مزارع فلسطینی به محله او در کوچهپسکوچههای کرانه باختری هم رسیده است؛ حالا که سرپناه پیرزن به سرنوشتِ صدهاهزار خانهی ویرانشده در فلسطین دچار شده است؛ حالا که پیرزن آخر عمری به جای لذتِ بازی با نوهها و تماشای خوشبختی دختر و پسر و استراحت زیر سایه درختان زیتون، زیرِ تیغِ تیزِ آفتاب، در محاصره اوباش یهودی روبهروی تلِ آوار زندگیاش نشسته و رنج و اندوه عمری عذاب مثل سربی گداخته از مغز سر تا مغز استخوانش را سوزانده است؛ حالا با بغضی ویرانکننده میگوید: «سرزمین من... کشور من فلسطین است... من نمیروم ... من از اینجا نمیروم... «تو تنها ترانه منی»؛ به یاد محمود درویش که فلسطین از اشعارش میچکید
.
پیرزن حالا روی صندلی، روبهروی آوارِ زندگیِ تباهشده و خاطراتِ بهیغمارفته، نشسته است؛ نه جایی برای رفتن دارد و نه کاری برای انجام دادن... اما حتما اگر درد بگذارد و جانش از قفس سینه بیرون نزند، بیش از هر زمانی وقت برای اندیشیدن هست؛ برای سفر کردن به گذشته، به خاطرات فلسطین، به خاطرات مردمی که …








