
استانها
به گزارش خبرگزاری تسنیم از مشهد،شاید آن روز که خارج از قاب سرد تلویزیون چشمم به جمال نازنینتات گرم و روشن شد و سیمای نورانی و شکوهمندتان را از فاصلهای نه چندان دور به نظاره نشستم، هرگز گمان نمیکردم که این، اولین و آخرین دیدار باشد.
هر چند آن روزها سن و سالی نداشتم تا عمق بیاناتتان را آنگونه که باید، درک کنم و گوهر کلامتان را در گنجینه ذهنم به یادگار بسپارم؛ اما طنین صدای باصلابتتان هنوز در گوشم مینوازد آنهنگام که پدرانه رهنمود میفرمودید و شجاعانه همچون همیشه، از ایستادگی، مقاومت و پایمردی سخن میگفتید.
نوجوان بودم که توفیق دیدارتان نصیبم شد، هنوز یکسالی از عضویتم در بسیج محلات نمیگذشت که خود را به کاروان بسیجیان رساندم و در آن تجمع عاشقانه چشم به راه دیدار شما شدم. هر چند به یاد ندارم دقیقا در کدام نقطه تاریخ ایستاده بودم و تقویم روزگار کدام روز و فصل و سال را نشانه گرفته بود اما یقین دارم در دل سرسبزترین فصل زندگانی بودم و شیرینترین روز از هزاران روزی که در این کره خاکی زیستهام را سپری میکردم.
نسیم ملایمی که شاخ و برگ درخت بید مجنونِ محوطه نمایشگاه بینالمللی را نوازش میداد، به مانن نسیمهای مطبوع بهار بود؛ همانقدر روحنواز، همان قدر دلنشین.
نمایشگاه بینالمللی، آن روز، محل تجمع عاشقان دلسوختهای بود که از یک روز قبل، گرد هم آمده بودند تا رنج سالها انتظار را در آنجا به پایان ببرند و تلخی فراق را به شیرینی وصال پیوند بزنند.
هر چه بیشتر آنروزها را مرور میکنم مرغ دلم بیشتر در آسمان پر میکشد، دلم هوای اشک و لبخندهای برخواسته از شادی و شعف آنروزها را کرده است، هوای شیرینترین بیخوابی عمرمان را کرده است، که ذوق و شوق، خواب را از چشمانمان ربوده بود.
هوای آن سرودهایی را کردهام که تا دل شب برایتان خواندیم؛ «دست من و دامان تو سیدعلی، سیدعلی»، «بسیجیانیم و ز خود بی خبر عشق حسینی زده ما را بر سر»، سرودهایی که لالایی لحظههای انتظارمان شده بود و دلهای کوچکمان را به امید دیداری بزرگ آرام میکرد.
من حتی، هوای آن صف طویل ایستگاه آخر انتظار را نیز کردهام. همان صفی که انتظار را به وصال گره میزند و مشتاقان را گروه گروه به مکان موعود و نشستن در محضر شما هدایت میکرد؛ هنوزم …









