
استانها
به گزارش خبرنگار تسنیم از خراسان جنوبی، در خانهای که هنوز عطر حضور علیرضا بالیده را میتوان در گوشهگوشه آن احساس کرد، روایت یک مادر از پسری شنیده میشود که زندگی کوتاهش را با عشق به اهلبیت(ع)، احترام به پدر و مادر و علاقه به خدمت در ارتش سپری کرد و سرانجام در راه دفاع از ایران به شهادت رسید.
علیرضا بالیده متولد 24 مرداد 1383 بود؛ جوانی که به گفته خانواده، از همان سالهای نوجوانی مسیر آینده خود را انتخاب کرده بود. پس از پایان دوران مدرسه در آزمونهای ورود به نیروهای مسلح شرکت کرد و به ارتش جمهوری اسلامی ایران پیوست.
محمود بالیده، پدر شهید علیرضا بالیده، درباره مسیر زندگی فرزندش اظهار کرد: علیرضا پس از ورود به ارتش، به نیروی هوایی رفت و حدود دو سال در تهران خدمت کرد و پس از آن به بندرعباس منتقل شد.
وی افزود: علیرضا در بندرعباس در بخشهای مرتبط با پهپاد فعالیت داشت و طبق گفته فرماندهاش، در قسمت لانچر نیز مسئولیتهایی بر عهده داشت.
پدر شهید با اشاره به علاقه فرزندش به اهلبیت(ع) گفت: علیرضا علاقه زیادی به مراسم مذهبی داشت و تلاش میکرد مرخصیهایش را طوری تنظیم کند که بتواند در مراسم عزاداری تاسوعا و عاشورا حضور داشته باشد.
وی ادامه داد: حتی تاسوعا و عاشورای سال قبل از شهادتش نیز در روستای فریز علمداری کرد و در مراسم عزاداری اهلبیت(ع) حضور داشت.
بالیده با بغض از آخرین برنامهای که قرار بود همراه فرزندش داشته باشد، گفت: امسال قرار بود در روز شهادت امام رضا(ع) همراه هیئت روستای فریز به مشهد برویم، اما قسمت نشد علیرضا کنار ما باشد و ما نائبالزیاره او شدیم؛ چراکه شهادت نصیبش شد.
پسری که رفیق مادرش بود
در میان خاطرات خانواده، رابطه علیرضا با مادرش رنگ و بوی دیگری دارد؛ رابطهای که پدر شهید آن را بیشتر شبیه دوستی توصیف میکند.
محمود بالیده گفت: علیرضا علاقه زیادی به مادرش داشت و مادرش نیز وابستگی خاصی به او داشت؛ آنها بیشتر شبیه دو دوست بودند و علیرضا بسیاری از حرفهایش را راحتتر با مادرش در میان میگذاشت.
مهدیه بالیده، مادر شهید، با بغض از نخستین فرزندش گفت: من و پدر علیرضا دخترعمو و پسرعمو بودیم که سال 1380 ازدواج کردیم و در 24 مرداد 1383 خداوند علیرضا را به ما هدیه داد.
وی افزود: همین چند روز پیش 22 ساله شده بود و حضورش زندگی ما را بهشتی کرده بود.
مادر شهید ادامه داد: یکی از بزرگترین ویژگیهای علیرضا اخلاق خوب با پدر و مادر و علاقه فراوانش به اهلبیت(ع) بود.
مادری که هر تماس برایش آرامش بود
مادر علیرضا هنوز خاطرات تماسهای پسرش را به یاد دارد؛ تماسهایی کوتاه که شاید در آن روزها عادی به نظر میرسید، اما امروز هر کدام برای او به اندازه یک دنیا ارزش دارد.
وی گفت: علیرضا میدانست اگر جواب تلفنم را ندهد، خیلی نگران میشوم. برای همین وقتی به محل کار میرسید یا به خانه برمیگشت، تماس میگرفت و میگفت: «مامان، رسیدیم، دیگر نگران نباش.»
همین جمله کوتاه، حالا تبدیل به یکی از ماندگارترین خاطرات یک مادر شده است؛ جملهای که روزی آرامشبخش بود و امروز یادآور پسری است که دیگر تماس نمیگیرد.
مهدیه بالیده ادامه داد: همیشه به او میگفتم آخرین بازدید روبیکا را روشن بگذار تا بدانم چه زمانی بیدار میشوی و چه زمانی میتوانم با تو تماس بگیرم که مزاحم استراحتت نشوم.
وی گفت: روزی چند بار با او تماس میگرفتم، فقط برای اینکه مطمئن شوم حالش خوب است.
پسری که ارتش را انتخاب کرد
مادر شهید درباره علاقه فرزندش به نیروهای مسلح اظهار کرد: علیرضا از همان ابتدا علاقه زیادی به نیروهای مسلح داشت. به او میگفتم حداقل دانشگاه برو و پزشک یا دکتر شو، اما پاسخ میداد: «من دوست دارم در ارتش باشم.»
وی افزود: تعدادی از بستگان ما نیز در ارتش خدمت میکردند و این موضوع در علاقه علیرضا به این مسیر بیتأثیر نبود.
بالیده ادامه داد: علیرضا پس از گذراندن دورههای تخصصی، مدتی نیز به عنوان استاد و مربی در پایگاه هوایی شهید عبدالکریمی بندرعباس فعالیت داشت و از اینکه مسئولیت آموزش نیروها به او سپرده شده بود، خوشحال بود.
مادر شهید از ویژگیهای اخلاقی پسرش نیز گفت: علیرضا همیشه متواضع و مؤدب بود و هیچوقت صدایش را از صدای پدرش بلندتر نکرد. از کودکی ادب و احترام در وجودش بود و تا آخرین روز زندگی نیز همینگونه ماند.
وقتی مادر از جزئیات خدمت چیزی نمیدانست
علیرضا در مسیر خدمت، دورههای تخصصی مختلفی را در تهران پشت سر گذاشت و پس از آن در پایگاه هوایی شهید عبدالکریمی بندرعباس به خدمت ادامه داد. مادر شهید میگوید پسرش درباره جزئیات فعالیتهای نظامی خود چندان صحبت نمیکرد.
وی اظهار کرد: خیلی از جزئیات کارش را به ما نمیگفت و معتقد بود خانوادهها نباید از محل دقیق خدمت و مأموریتهای نیروها مطلع باشند تا نگرانی بیشتری ایجاد نشود. همین سکوتهای پسرانه، حالا برای مادر پر از حرفهای ناگفته است؛ حرفهایی که شاید اگر فرصت بیشتری برای گفتوگو بود، امروز بخشی از خاطرات خانواده را شکل میداد.
زخمی که مانع بازگشتش نشد
مسیر خدمت علیرضا بدون سختی و حادثه نبود. مادر شهید درباره یکی از اتفاقات دوران خدمت فرزندش گفت: در جریان یک حادثه کاری، پای علیرضا آسیب دید و رباط پایش پاره شد. او را به بیرجند آوردیم و تحت عمل جراحی قرار گرفت.
وی افزود: حدود دو تا سه ماه در بیرجند ماند و پس از بهبودی دوباره به محل خدمتش بازگشت.
مادر ادامه داد: چند بار با هم سفر رفتیم و همیشه فکر میکردم باز هم برمیگردد. اما هیچکس نمیدانست سفری که علیرضا برای انجام وظیفه آغاز کرده، آخرین سفر او خواهد بود.
آخرین رفتن
مهدیه بالیده با بغض میگوید: وقتی برای محرم رفت، نمیدانستم این رفتن، آخرین رفتن او خواهد بود. جملهای کوتاه، اما سنگین؛ آخرین رفتن برای خانوادهای که تصور میکرد فرزندشان دوباره تماس میگیرد، دوباره به خانه بازمیگردد و دوباره همان جمله همیشگی را تکرار میکند: «مامان رسیدیم، نگران نباش.» اما این بار تماس دیگری در کار نبود.
مادر شهید درباره لحظه اطلاع از شهادت فرزندش گفت: شهادتش را از طریق استوری یکی از دوستانش فهمیدم.
لحظهای که یک مادر با یک خبر، ناگهان از «مادر یک جوان سرباز» به «مادر شهید» تبدیل شد؛ عنوانی که هیچگاه تصور نمیکرد روزی بخشی از زندگی خودش باشد.
«فکر نمیکردم مادر شهید شوم»
مهدیه بالیده با بغض گفت: همیشه واژه «مادر شهید» را از خودم دور میدیدم. فکر نمیکردم یک مادر دهه شصتی روزی فرزندش را در راه ایران از دست بدهد.
وی افزود: پسری که جلوی چشمم بزرگ شد، جانش را برای وطن تقدیم کرد. این جمله مادر، شاید خلاصه تمام روایت زندگی علیرضا باشد؛ جوانی که میتوانست مانند بسیاری از همنسلان خود مسیرهای مختلفی را انتخاب کند، اما ارتش را انتخاب کرد، لباس خدمت پوشید و در نهایت جان خود را برای دفاع از ایران تقدیم کرد.
دلتنگی مادری که تمام نمیشود
پدر شهید نیز از جای خالی فرزندش گفت؛ جای خالیای که هیچ چیز نمیتواند آن را پر کند. اما برای مادر، این جای خالی با هر زنگ تلفن، هر خاطره و هر لحظه سکوت دوباره خود را نشان میدهد.
روزی چند بار تماس گرفتن، منتظر ماندن برای یک پیام، نگاه کردن به آخرین بازدید و شنیدن جملهای ساده مانند «رسیدیم، نگران نباش»، برای مادری که پسرش را از دست داده، حالا به خاطراتی تبدیل شده که هم شیریناند و هم دردناک.
مهدیه بالیده در پایان گفت: پسرم رفت و دیگر برنگشت؛ از همان روز دلتنگی من برایش شروع شد و این دلتنگی هیچوقت تمام نمیشود.
در خانه شهید علیرضا بالیده، هنوز خاطرات او زنده است؛ در عکسها، در حرفهای پدر و مادر، در خاطرات سفرها، در مراسم محرم و در صدای مادری که شاید هنوز ناخودآگاه منتظر شنیدن همان جمله آشناست: «مامان، رسیدیم؛ نگران نباش.»
اما این بار، علیرضا به خانه نرسید؛ به آسمان رسید.
انتهای پیام/257

![[محمدعلی فیاضبخش] هنگامه پرورش](/news/u/2026-08-21/ettelaat-djfs4.jpg)




