
فرهنگی
به گزارش خبرنگار فرهنگی خبرگزاری تسنیم، «بدنام» به قسمت نوزدهم رسیده است؛ اما مسئله مهمتر از اینکه در قسمت نوزدهم چه اتفاقی برای شخصیتها میافتد، این است که چرا نمایشخانگی روزبهروز با سریالهایی مواجه میشود که بهجای تشنهکردن مخاطب برای قسمت بعد، او را خسته و فرسوده میکنند؟ «بدنام» در این میان یک مصداق روشن است؛ مصداقی از مسئلهای بزرگتر که باید درباره آینده سریالسازی در نمایشخانگی جدّیتر از همیشه به آن فکر کرد.
«بدنام» در قسمتهای ابتدایی، در کنار حواشی محتوایی، دستکم گاهی تعلیقهایی ایجاد میکرد که میتوانست مخاطب را برای ادامه داستان کنجکاو نگه دارد. اما رفتهرفته این ویژگی کمرنگ شد و جای آن را سکانسها و پلانهای تودرتو، کشدار و گاه کماثر گرفت؛ صحنههایی که حذف یا کوتاهکردنشان در تدوین، در مواردی آسیب جدی به روایت وارد نمیکرد.
اینجا یک پرسش اساسی برای نمایشخانگی شکل میگیرد: آیا این قصه واقعاً به این تعداد قسمت نیاز دارد یا تعداد قسمتها به بخشی از مدل درآمدی تبدیل شده است؟ مسئله البته صرفاً «بدنام» نیست. این سریال را میتوان بهانهای برای طرح یک پرسش جدّیتر درباره وضعیت امروز نمایش خانگی دانست؛ اینکه آیا در برخی تولیدات، «سریالسازی» آرامآرام جای خود را به «قسمتسازی» داده است؟
طولانیبودن یک سریال به خودی خود ایراد نیست و ما را البته به یادِ سریال فاجعه سالهای گذشته نمایش خانگی میاندازد. «دل» به کارگردانی منوچهر هادی یکی از نمونههای قابلتأمل است که طولانیشدن روایت و افت ریتم آن، در مقاطعی چنان مخاطبان را خسته کرد که برخی در واکنش به این وضعیت میگفتند ایکاش سریال در قالب یک مینیسریال ساخته میشد و حتی عدهای با کنایه و عصبانیت معتقد بودند بهتر بود «دل» اساساً در قالب یک تلهفیلم ساخته میشد.
این واکنشها فارغ از میزان اغراق در بیانشان، نشان میدهد وقتی تعداد قسمتها از ظرفیت واقعی قصه فراتر میرود، حتی یک اثر پرمخاطب نیز میتواند به جای همراهکردن تماشاگر، او را علیه خود بشوراند. یک قصه ممکن است به ده، بیست یا حتی پنجاه قسمت نیاز داشته باشد. اما هر قسمت باید ضرورت روایی داشته باشد؛ باید اطلاعاتی به مخاطب بدهد، شخصیتی را جلو ببرد، گرهی ایجاد یا باز کند و در …





