
با خودم فکر کردم که گاهی زن و مردی زندگی مشترکشان را با شرایطی نسبتاً شبیه به هم شروع میکنند، ولی چند سال بعد، وقتی به زندگیشان نگاه میکنید، انگار هر کدام در یک مسیر متفاوت حرکت کردهاند. یکی بیشتر به سمت کسبوکار و افزایش درآمد رفته و دیگری بیشتر به سمت تحصیل، مطالعه، کتاب و تجربههای فرهنگی. در ظاهر هر دو در حال پیشرفتاند، ولی سؤال این است که آیا هنوز در یک جهان مشترک زندگی میکنند؟
این تفاوت را میتوان با دو تصویر ساده نشان داد: کتابفروشی و حساب بانکی. برای بعضی از مردان، افزایش درآمد، توسعه کسبوکار، خرید خانه و دستیابی به امکانات بیشتر، نشانه پیشرفت و موفقیت است. در مقابل، برای بعضی از زنان، ادامه تحصیل، خواندن کتاب، رفتن به کتابفروشی، شرکت در کلاسهای فرهنگی، دیدن فیلم و تئاتر و تجربههای تازه، نشانه رشد و پیشرفت است.
البته این تقسیمبندی مطلق نیست. زنان بسیاری هستند که در فعالیت اقتصادی موفقاند و مردان بسیاری هم اهل مطالعه و فعالیت فرهنگیاند. نکته این نیست که زنان فرهنگیاند و مردان اقتصادی. مسئله این است که گاهی زن و مردی که زندگیشان را کنار هم شروع کردهاند، به مرور زمان در دو مسیر متفاوت رشد میکنند و این دو مسیر، کمکم بر نوع نگاهشان به زندگی اثر میگذارد.
در جامعهشناسی از مفهومی به نام «سرمایه فرهنگی» صحبت میشود. باید توجه داشت که سرمایه فرهنگی فقط مدرک دانشگاهی نیست؛ کتابهایی که خواندهایم، آنچه یاد گرفتهایم، آدمهایی که با آنها معاشرت کردهایم و تجربههایی که داشتهایم، به مرور جهان ذهنی ما را میسازند. در مقابل، کار، درآمد، پسانداز، خانه، ماشین و کسبوکار، سرمایه اقتصادی ما را شکل میدهند.
مسأله از جایی شروع میشود که این دو نوع سرمایه در یک زندگی مشترک با سرعتهای متفاوت رشد کنند. ممکن است مردی هر روز بیشتر کار کند، درآمدش افزایش پیدا کند و بیشتر با آدمهای محیط کار و کسبوکار معاشرت داشته باشد. همسر او هم ممکن است در همین سالها درس بخواند، کتاب بخواند، در کلاسهای مختلف شرکت کند و با آدمهای تازه آشنا شود. هر دو در حال رشدند، اما تجربههایشان دیگر شبیه هم نیست. به مرور چه اتفاقی رخ می دهد؟
بعد از مدتی ممکن است زن درباره کتابی صحبت کند که خوانده و مرد چندان متوجه نشود که چرا این کتاب باید …






