قیمت طلا امروز




 سایت عصرایران / ۱۴۰۵/۰۵/۱۸

خاطره بازی با نسل طلایی فوتبال ایران (+صدا)

در سال‌های آخر مجبور بود با یک تاکسی دور شهر بچرخد تا خرج خانه و زندگی‌اش لنگ نماند.
 خاطره بازی با نسل طلایی فوتبال ایران (+صدا)

عصر ایران؛ علی نجومی ــ  یکشنبه ۲۹ اردیبهشت سال ۱۳۴۷. تهران هنوز تابستان نشده، اما بوی تابستان می‌دهد. هوای دم‌کرده و آفتاب بی‌رحم، رمق تهرانی‌ها را گرفته است. اما حالا حوالی ساعت چهار بعدازظهر، کم‌کم شهر به‌طور عجیبی دارد خلوت می‌شود. جمعیت را هول‌وولا گرفته و مثل آتش روی اسفند، آرام و قرار ندارند.

پادکست را این‌جا بشنوید کد صوت دانلود صوت اصلی

آخر، در شهر خبری است؛ آن هم چه خبری!

بازی آخر تیم ملی فوتبال ایران در جام ملت‌های آسیا در سال ۱۹۶۸، مقابل اسرائیل برگزار می‌شود. مسابقاتی که با شرکت پنج تیم برگزار شده بود. همه تیم‌ها به‌صورت رودررو با هم بازی کرده بودند و حالا بازی آخر مانده بود.

ایران حتی اگر بازی را یک بر صفر هم می‌باخت، قهرمان می‌شد. اما کدام ایرانی دوست داشت تیمش قهرمانی را با شکست جشن بگیرد؟

اسرائیلی‌ها اما مدافع عنوان قهرمانی بودند و حریف سرسخت و سمجی به حساب می‌آمدند. اما این‌ها همه حرف بود.

اسرائیل، اسرائیل بود و ایران، ایران.

و این بود که شاید بتوان گفت این مهم‌ترین بازی تاریخ فوتبال ایران بود؛ و شاید هنوز هم هست.

بازی در استادیوم امجدیه، یا همان ورزشگاه شهید شیرودی فعلی، برگزار می‌شد. اصلاً همه بازی‌های آن دوره در همین استادیوم انجام شده بود.

۳۰ هزار نفر داخل استادیوم بودند و ۱۰ هزار نفر هم بیرون، پشت درها مانده بودند. بقیه هم یک جایی رادیو یا تلویزیونی پیدا کرده بودند و آماده شروع بازی بودند.

اما تیم ایران یک نگرانی بزرگ داشت. همایون‌خان بهزادی، یا همان «سرطلایی»، گلزن اول ایران، در بازی قبلی آسیب دیده بود و گرچه به زور آمپول خودش را به بازی رسانده بود، اما محمودخان بیاتی، مربی ایران، گفته بود:

«بازی کردن همایون اَلا و بِلا فقط ۱۵ دقیقه آخر، آن هم شاید!»

از مجموعه پادکست مشاهیر جاودانه ایران، پادکست زرتشتی مشهور قربانی کینه شد را این‌جا بشنوید

بازی شروع شد. پنج دقیقه که گذشت، کم‌کم انگار ترس ساق پای بازیکنان ایران را شل کرد. پاس‌ها به مقصد نمی‌رسید. ضربات سر را اسرائیلی‌ها مثل آب خوردن می‌زدند؛ انگار روی فنر می‌پریدند و یکی دو متر از بازیکنان ما بالاتر بودند.

اگر عزیز اصلی، گلرمان، نبود، معلوم نبود همان نیمه اول چه بلایی سرمان می‌آمد.

به هر زحمتی بود، نیمه اول را گل نخوردیم. هنوز این ما بودیم که قهرمان می‌شدیم، اما محمودخان بیاتی می‌دانست نیمه دوم با این وضعیت کارمان تمام است.

اما چه چاره‌ای داشت؟ انگار مخ محمودخان هم قفل کرده بود. تیم نفهمید وقت استراحت چطور تمام شد و «یا علی» گفتند و رفتند توی زمین.

توپ که شروع کرد به گشتن، انگار سرگیجه ما هم شروع شد. چپ و راست، شوت بود که اسرائیلی‌ها به سمت دروازه ایران می‌زدند و بالاخره دقیقه ۵۶، گیورا اشپیگل گل آن‌ها را زد.

کارش را بلد بود و زهرش را بالاخره ریخت.

چند دقیقه بیشتر نگذشته بود که افتضاح بعدی از راه رسید و فریبرز اسماعیلی اخراج شد. فریبرز مهاجم فوق‌العاده‌ای بود، ولی در آن بازی محو شده بود. حالا هم به خاطر یک برخورد خشن کارت قرمز گرفته بود.

یک بر صفر عقب باشی و ۱۰ نفره هم بشوی. آیا توی کوچه ایران هم عروسی می‌شد؟ آن هم یک عروسی ۳۰ میلیون نفری.

جواب سؤال دست یک نفر بود؛ بال چپ تکنیکی و قلدر ایران، اکبر افتخاری. همان که می‌گفتند یک جوری با توپ دریبل می‌زند که انگار توپ با نخ به پایش وصل است.

انگار تازه از دقیقه ۶۰ موتور اکبرآقا روشن شد. یک جوری این اسرائیلی‌ها را این‌ور و آن‌ور می‌کرد و توپ را رد می‌داد که بدبخت‌ها سرگیجه گرفته بودند.

حالا دیگر می‌شد ترس را توی چهره مربی آن‌ها خواند. تماشاگرها به وجد آمده بودند. موتور اکبرآقا که روشن شد، بقیه تیم هم جان گرفتند.

اما نه شوت‌های پرویز قلیچ‌خانی و نه فرارهای حسین کلانی، هیچ‌کدام راه به جایی نمی‌برد.

جای یک نفر خالی بود؛ همان که عادت داشت سانترهای اکبرآقا را بکارد توی گل.

حالا دیگر دقیقه ۷۰ بازی بود و محمودخان بیاتی بالاخره چراغ سبز را نشان داد تا سرطلایی برود توی زمین.

حالا دیگر هیچ‌کس در جمعیت دلِ نشستن نداشت. همه ایستاده بازی را می‌دیدند.

یکی دو دقیقه بعد، روبی یونگ، کاپیتان اسرائیل، هم به خاطر تکل خشن روی حسین کلانی اخراج شد. حالا دیگر انگار واقعاً باد توی بادبان کشتی ایران افتاده بود.

هنوز هم همه توپ‌های ایران از سمت چپ و توسط اکبرآقای افتخاری روی دروازه اسرائیلی‌ها ریخته می‌شد. خداییش دردانه تیم ایران بود؛ عین موشک نقطه‌زن، توپ را می‌فرستاد همان‌جایی که باید برود. جادوگری بود که اسرائیلی ها را جادو کرده بود.

و بالاخره یکی از همین سانترهای خاص اکبرآقا رفت بالا و نشست روی سر همایون‌خان.

و او هم به این توپ‌ها «نه» نمی‌گفت.

گل برای ایران!

جمعیت روی سر و کول همدیگر بالا می‌رفتند. فریاد «ایران، ایران» گمانم تا تجریش می‌رفت.

اما صبر کنید!

مربی اسرائیل داد و بیداد می‌کرد که توپ از خط رد نشده. داور وسط گنگ و گیج به نظر می‌رسید. اصلاً انگار یک خالیش نبود که چه شده!

ببین استرس با آدم چه کار می‌کند.

بالاخره داور به کمکش اعتماد کرد و گل را به نفع ایران اعلام کرد.

چند دقیقه بعد هم پرویز قلیچ‌خانی گل دوم ایران را زد و قهرمان آسیا شدیم؛ بی‌حرف و حدیث.

بعد از بازی، تا چند روز ایران غرق جشن و سرور بود. دمِ درِ دکان‌ها یک ظرف پاکت گذاشته بودند تا دهان‌ها را شیرین کنیم.

ایران شده بود فاتح آسیا؛ آن هم با بردن اسرائیل.

از آن تیم، اکبر افتخاری دعوت شد به تیم منتخب آسیا و رفت مالزی تا مقابل آرسنال انگلیس بازی کند و حتی یک گل هم زد. یعنی اولین ایرانی بود که در تیم منتخب آسیا بازی می‌کرد.

بازی‌اش آن‌قدر چشم انگلیسی‌ها را گرفت که برایش بلیت هواپیما فرستادند تا برود لندن.

اما تیمسار خسروانی، رئیس وقت سازمان تربیت بدنی و باشگاه تاج، یعنی استقلال فعلی، یک کلام گفت: «نه.»

توجیهش هم این بود:

«اکبر، هر چی اجنبی‌ها بهت می‌دن، منم بهت می‌دم؛ ولی خارج، بی‌خارج.»

اکبرآقا همان سال ۱۳۴۷، ۱۲۰ هزار تومان پیش‌پیش گرفت و تازه ماهی سه هزار تومان هم پول توجیبی گرفت و برای تاج بازی کرد.

اما چه فایده که همه پول‌ها رفت که رفت.

یکی دو سرمایه‌گذاری ناشیانه، تمام پول‌های آن سال‌ها را به باد داد.

این خاطرات و حرف‌ها را خیلی‌ها از خودش شنیده بودند؛ از خودش که در سال‌های آخر مجبور بود با یک تاکسی دور شهر بچرخد تا خرج خانه و زندگی‌اش لنگ نماند.

خانه‌اش سمت خیابان سمیه و پایین میدان هفت‌تیر بود. خیلی پررو بودم که می‌رفتم و منتظرش می‌ایستادم تا دو کلام صدایش را بشنوم و از خاطرات تمام‌نشدنی‌اش بگوید.

دفتر خاطراتش تمامی نداشت، اما خودش می‌گفت:

«بهترین روزهای عمرم مال ۱۸ سالگی بود تا ۲۵ سالگی.»

وقتی از جنوب آمد تهران تا برای تیم دارایی بازی کند؛ همان تیم ترسناک و جون‌داری که علی‌اکبرخان محب ساخته بود؛ همان آقا محبِ اهل فوتبال.

آقا محب برایش یک خانه اجاره کرده بود؛ همان بالای امجدیه. ناهار و شامش را هم خانم محب، خانگی، برایش درست می‌کرد.

از وقتی فهمید اکبر کتلت خیلی دوست دارد، دیگر بیشتر کتلت درست می‌کرد. با سنگک خشخاشی، دو سه پر ریحان و خیارشور هم می‌چسباند؛ گلش می‌کرد!

اکبرآقا هم می‌رفت امجدیه و دل از هوادارهای دارایی می‌برد.

آن موقع دارایی تیم ترسناکی بود. تاج خیلی سعی می‌کرد خودش را حریف دارایی بداند، اما حریف نبود.

طرفدارهای دارایی هم اصلاً از تاجی‌ها خوششان نمی‌آمد. برای همین همیشه شعار می‌دادند:

«اکبر افتخاری... تاج رو ببند به گاری!»

اما چرخ روزگار به کام اکبرآقا نچرخید. دارایی منحل شد و اکبرآقا، برخلاف میلش، شاید هم به خاطر تأمین شدن زندگی‌اش، خدا می‌داند چرا، پاشد رفت تاج.

سه سال آنجا بود که با رایکوف، مربی تاج، دعوایش شد. مدتی کوتاه هم برای عقاب و پرسپولیس بازی کرد و در ۲۸ سالگی از فوتبال خداحافظی کرد.

هیچ‌کس هم نفهمید چرا.

اکبرآقا عاقبت سال ۱۳۹۶، در سن ۷۳ سالگی، درگذشت.

این توضیح را هم بدهم که در این پادکست، خیلی از اطلاعات و یادداشت‌های آقای ابراهیم افشار، ورزشی‌نویس درجه‌یک کشورمان، استفاده کردم.

یاد اکبرآقای افتخاری هم گرامی. پربیننده ترین پست همین یک ساعت اخیر مراسم خاکسپاری کاوه کاویان بازیگر سینما و تلویزیون در قطعه هنرمندان بهشت زهرا برگزار شد خبر بعد نظرات کاربران خبر قبل اشتراک گذاری : اجرای طرح پیاده‌راهسازی در خیابان لاله‌زار و تغییرات ترافیکی جدید در منطقه 12 تهران بیشتر بخوانید: زنی که نفرت را به عشق ترجیح داد؛ قصه عشق شاهزاده سرخ (+صدا) تماشاخانه پارتیا، افسانه «آن‌شیگائو»؛ سفر شاهزاده ایرانی به چین / سوغات او یک دین بود ساعت ۸:۱۵ ششم اوت ؛ هیروشیما / وقتی شهر در دیگ قیر می‌جوشید فیلم های دیگر عضویت در اینستاگرام عصر ایران ۱۵ سال پیش در چنین روزی این لحظه با حافظ گلستان سعدی آموزش زبان انگلیسی آپارات عصر ایران اپلیکیشن عصر ایران




تداوم حملات اسرائیل به جنوب لبنان​

 تداوم حملات اسرائیل به جنوب لبنان​
 روزنامه دنیای اقتصاد / ۱۲ دقیقه قبل
منابع خبری گزارش دادند که رژیم صهیونیستی بار دیگر به تخریب زیرساخت‌های مناطق جنوبی لبنان اقدام کرده است.

عصر ایران؛ علی نجومی ــ  یکشنبه ۲۹ اردیبهشت سال ۱۳۴۷. تهران هنوز تابستان نشده، اما بوی تابستان می‌دهد. هوای دم‌کرده و آفتاب بی‌رحم، رمق تهرانی‌ها را گرفته است. اما حالا حوالی ساعت چهار بعدازظهر، کم‌کم شهر به‌طور عجیبی دارد خلوت می‌شود. جمعیت را هول‌وولا گرفته و مثل آتش روی اسفند، آرام و قرار ندارند.

پادکست را این‌جا بشنوید کد صوت دانلود صوت اصلی

آخر، در شهر خبری است؛ آن هم چه خبری!

بازی آخر تیم ملی فوتبال ایران در جام ملت‌های آسیا در سال ۱۹۶۸، مقابل اسرائیل برگزار می‌شود. مسابقاتی که با شرکت پنج تیم برگزار شده بود. همه تیم‌ها به‌صورت رودررو با هم بازی کرده بودند و حالا بازی آخر مانده بود.

ایران حتی اگر بازی را یک بر صفر هم می‌باخت، قهرمان می‌شد. اما کدام ایرانی دوست داشت تیمش قهرمانی را با شکست جشن بگیرد؟

اسرائیلی‌ها اما مدافع عنوان قهرمانی بودند و حریف سرسخت و سمجی به حساب می‌آمدند. اما این‌ها همه حرف بود.

اسرائیل، اسرائیل بود و ایران، ایران.

و این بود که شاید بتوان گفت این مهم‌ترین بازی تاریخ فوتبال ایران بود؛ و شاید هنوز هم هست.

بازی در استادیوم امجدیه، یا همان ورزشگاه شهید شیرودی فعلی، برگزار می‌شد. اصلاً همه بازی‌های آن دوره در همین استادیوم انجام شده بود.

۳۰ هزار نفر داخل استادیوم بودند و ۱۰ هزار نفر هم بیرون، پشت درها مانده بودند. بقیه هم یک جایی رادیو یا تلویزیونی پیدا کرده بودند و آماده شروع بازی بودند.

اما تیم ایران یک نگرانی بزرگ داشت. همایون‌خان بهزادی، یا همان «سرطلایی»، گلزن اول ایران، در بازی قبلی آسیب دیده بود و گرچه به زور آمپول خودش را به بازی رسانده بود، اما محمودخان بیاتی، مربی ایران، گفته بود:

«بازی کردن همایون اَلا و بِلا فقط ۱۵ دقیقه آخر، آن هم شاید!»

از مجموعه پادکست مشاهیر جاودانه ایران، پادکست زرتشتی مشهور قربانی کینه شد را این‌جا بشنوید

بازی شروع شد. پنج دقیقه که گذشت، کم‌کم انگار ترس ساق پای بازیکنان ایران را شل کرد. پاس‌ها به مقصد نمی‌رسید. ضربات سر را اسرائیلی‌ها مثل آب خوردن می‌زدند؛ انگار روی فنر می‌پریدند و یکی دو متر از بازیکنان ما بالاتر بودند.

اگر عزیز اصلی، گلرمان، نبود، معلوم نبود همان نیمه اول چه بلایی سرمان می‌آمد.

به هر زحمتی بود، نیمه اول را گل نخوردیم. هنوز این ما بودیم که قهرمان می‌شدیم، اما محمودخان بیاتی می‌دانست نیمه دوم با این وضعیت کارمان تمام است.

اما چه چاره‌ای داشت؟ انگار مخ محمودخان هم قفل کرده بود. تیم نفهمید وقت استراحت چطور تمام شد و «یا علی» گفتند و رفتند توی زمین.

توپ که شروع کرد به گشتن، انگار سرگیجه ما هم شروع شد. چپ و راست، شوت بود که اسرائیلی‌ها به سمت دروازه ایران می‌زدند و بالاخره دقیقه ۵۶، گیورا اشپیگل گل آن‌ها را زد.

کارش را بلد بود و زهرش را بالاخره ریخت.

چند دقیقه بیشتر نگذشته بود که افتضاح بعدی از راه رسید و فریبرز اسماعیلی اخراج شد. فریبرز مهاجم فوق‌العاده‌ای بود، ولی در آن بازی محو شده بود. حالا هم به خاطر یک برخورد خشن کارت قرمز گرفته بود.

یک بر صفر عقب باشی و ۱۰ نفره هم بشوی. آیا توی کوچه ایران هم عروسی می‌شد؟ آن هم یک عروسی ۳۰ میلیون نفری.

جواب سؤال دست یک نفر بود؛ بال چپ تکنیکی و قلدر ایران، اکبر افتخاری. همان که می‌گفتند یک جوری با توپ دریبل می‌زند که انگار توپ با نخ به پایش وصل است.

انگار تازه از دقیقه ۶۰ موتور اکبرآقا روشن شد. یک جوری این اسرائیلی‌ها را این‌ور و آن‌ور می‌کرد و توپ را رد می‌داد که بدبخت‌ها سرگیجه گرفته بودند.

حالا دیگر می‌شد ترس را توی چهره مربی آن‌ها خواند. تماشاگرها به وجد آمده بودند. موتور اکبرآقا که روشن شد، بقیه تیم هم جان گرفتند.

اما نه شوت‌های پرویز قلیچ‌خانی و نه فرارهای حسین کلانی، هیچ‌کدام راه به جایی نمی‌برد.

جای یک نفر خالی بود؛ همان که عادت داشت سانترهای اکبرآقا را بکارد توی گل.

حالا دیگر دقیقه ۷۰ بازی بود و محمودخان بیاتی بالاخره چراغ سبز را نشان داد تا سرطلایی برود توی زمین.

حالا دیگر هیچ‌کس در جمعیت دلِ نشستن نداشت. همه ایستاده بازی را می‌دیدند.

یکی دو دقیقه بعد، روبی یونگ، کاپیتان اسرائیل، هم به خاطر تکل خشن روی حسین کلانی اخراج شد. حالا دیگر انگار واقعاً باد توی بادبان کشتی ایران افتاده بود.

هنوز هم همه توپ‌های ایران از سمت چپ و توسط اکبرآقای افتخاری روی دروازه اسرائیلی‌ها ریخته می‌شد. خداییش دردانه تیم ایران بود؛ عین موشک نقطه‌زن، توپ را می‌فرستاد همان‌جایی که باید برود. جادوگری بود که اسرائیلی ها را جادو کرده بود.

و بالاخره یکی از همین سانترهای خاص اکبرآقا رفت بالا و نشست روی سر همایون‌خان.

و او هم به این توپ‌ها «نه» نمی‌گفت.

گل برای ایران!

جمعیت روی سر و کول همدیگر بالا می‌رفتند. فریاد «ایران، ایران» گمانم تا تجریش می‌رفت.

اما صبر کنید!

مربی اسرائیل داد و بیداد می‌کرد که توپ از خط رد نشده. داور وسط گنگ و گیج به نظر می‌رسید. اصلاً انگار یک خالیش نبود که چه شده!

ببین استرس با آدم چه کار می‌کند.

بالاخره داور به کمکش اعتماد کرد و گل را به نفع ایران اعلام کرد.

چند دقیقه بعد هم پرویز قلیچ‌خانی گل دوم ایران را زد و قهرمان آسیا شدیم؛ بی‌حرف و حدیث.

بعد از بازی، تا چند روز ایران غرق جشن و سرور بود. دمِ درِ دکان‌ها یک ظرف پاکت گذاشته بودند تا دهان‌ها را شیرین کنیم.

ایران شده بود فاتح آسیا؛ آن هم با بردن اسرائیل.

از آن تیم، اکبر افتخاری دعوت شد به تیم منتخب آسیا و رفت مالزی تا مقابل آرسنال انگلیس بازی کند و حتی یک گل هم زد. یعنی اولین ایرانی بود که در تیم منتخب آسیا بازی می‌کرد.

بازی‌اش آن‌قدر چشم انگلیسی‌ها را گرفت که برایش بلیت هواپیما فرستادند تا برود لندن.

اما تیمسار خسروانی، رئیس وقت سازمان تربیت بدنی و باشگاه تاج، یعنی استقلال فعلی، یک کلام گفت: «نه.»

توجیهش هم این بود:

«اکبر، هر چی اجنبی‌ها بهت می‌دن، منم بهت می‌دم؛ ولی خارج، بی‌خارج.»

اکبرآقا همان سال ۱۳۴۷، ۱۲۰ هزار تومان پیش‌پیش گرفت و تازه ماهی سه هزار تومان هم پول توجیبی گرفت و برای تاج بازی کرد.

اما چه فایده که همه پول‌ها رفت که رفت.

یکی دو سرمایه‌گذاری ناشیانه، تمام پول‌های آن سال‌ها را به باد داد.

این خاطرات و حرف‌ها را خیلی‌ها از خودش شنیده بودند؛ از خودش که در سال‌های آخر مجبور بود با یک تاکسی دور شهر بچرخد تا خرج خانه و زندگی‌اش لنگ نماند.

خانه‌اش سمت خیابان سمیه و پایین میدان هفت‌تیر بود. خیلی پررو بودم که می‌رفتم و منتظرش می‌ایستادم تا دو کلام صدایش را بشنوم و از خاطرات تمام‌نشدنی‌اش بگوید.

دفتر خاطراتش تمامی نداشت، اما خودش می‌گفت:

«بهترین روزهای عمرم مال ۱۸ سالگی بود تا ۲۵ سالگی.»

وقتی از جنوب آمد تهران تا برای تیم دارایی بازی کند؛ همان تیم ترسناک و جون‌داری که علی‌اکبرخان محب ساخته بود؛ همان آقا محبِ اهل فوتبال.

آقا محب برایش یک خانه اجاره کرده بود؛ همان بالای امجدیه. ناهار و شامش را هم خانم محب، خانگی، برایش درست می‌کرد.

از وقتی فهمید اکبر کتلت خیلی دوست دارد، دیگر بیشتر کتلت درست می‌کرد. با سنگک خشخاشی، دو سه پر ریحان و خیارشور هم می‌چسباند؛ گلش می‌کرد!

اکبرآقا هم می‌رفت امجدیه و دل از هوادارهای دارایی می‌برد.

آن موقع دارایی تیم ترسناکی بود. تاج خیلی سعی می‌کرد خودش را حریف دارایی بداند، اما حریف نبود.

طرفدارهای دارایی هم اصلاً از تاجی‌ها خوششان نمی‌آمد. برای همین همیشه شعار می‌دادند:

«اکبر افتخاری... تاج رو ببند به گاری!»

اما چرخ روزگار به کام اکبرآقا نچرخید. دارایی منحل شد و اکبرآقا، برخلاف میلش، شاید هم به خاطر تأمین شدن زندگی‌اش، خدا می‌داند چرا، پاشد رفت تاج.

سه سال آنجا بود که با رایکوف، مربی تاج، دعوایش شد. مدتی کوتاه هم برای عقاب و پرسپولیس بازی کرد و در ۲۸ سالگی از فوتبال خداحافظی کرد.

هیچ‌کس هم نفهمید چرا.

اکبرآقا عاقبت سال ۱۳۹۶، در سن ۷۳ سالگی، درگذشت.

این توضیح را هم بدهم که در این پادکست، خیلی از اطلاعات و یادداشت‌های آقای ابراهیم افشار، ورزشی‌نویس درجه‌یک کشورمان، استفاده کردم.

یاد اکبرآقای افتخاری هم گرامی. پربیننده ترین پست همین یک ساعت اخیر مراسم خاکسپاری کاوه کاویان بازیگر سینما و تلویزیون در قطعه هنرمندان بهشت زهرا برگزار شد خبر بعد نظرات کاربران خبر قبل اشتراک گذاری : اجرای طرح پیاده‌راهسازی در خیابان لاله‌زار و تغییرات ترافیکی جدید در منطقه 12 تهران بیشتر بخوانید: زنی که نفرت را به عشق ترجیح داد؛ قصه عشق شاهزاده سرخ (+صدا) تماشاخانه پارتیا، افسانه «آن‌شیگائو»؛ سفر شاهزاده ایرانی به چین / سوغات او یک دین بود ساعت ۸:۱۵ ششم اوت ؛ هیروشیما / وقتی شهر در دیگ قیر می‌جوشید فیلم های دیگر عضویت در اینستاگرام عصر ایران ۱۵ سال پیش در چنین روزی این لحظه با حافظ گلستان سعدی آموزش زبان انگلیسی آپارات عصر ایران اپلیکیشن عصر ایران



اکونومیست: ذخایر پاتریوت آمریکا کاهش یافت؛ اوکراین نگران شد

 اکونومیست: ذخایر پاتریوت آمریکا کاهش یافت؛ اوکراین نگران شد
 روزنامه دنیای اقتصاد / ۴۸ دقیقه قبل
اکونومیست از کمبود فزاینده موشک‌های رهگیر پاتریوت خبر داده و نوشته این وضعیت اوکراین و دیگر متحدان آمریکا را نگران کرده است. به‌گفته این گزارش، مصرف بالای پاتریوت در جنگ ایران و اسرائیل و کاهش ذخایر، تحویل و تأمین این سامانه‌ها را با مشکل روبه‌رو کرده است.

عصر ایران؛ علی نجومی ــ  یکشنبه ۲۹ اردیبهشت سال ۱۳۴۷. تهران هنوز تابستان نشده، اما بوی تابستان می‌دهد. هوای دم‌کرده و آفتاب بی‌رحم، رمق تهرانی‌ها را گرفته است. اما حالا حوالی ساعت چهار بعدازظهر، کم‌کم شهر به‌طور عجیبی دارد خلوت می‌شود. جمعیت را هول‌وولا گرفته و مثل آتش روی اسفند، آرام و قرار ندارند.

پادکست را این‌جا بشنوید کد صوت دانلود صوت اصلی

آخر، در شهر خبری است؛ آن هم چه خبری!

بازی آخر تیم ملی فوتبال ایران در جام ملت‌های آسیا در سال ۱۹۶۸، مقابل اسرائیل برگزار می‌شود. مسابقاتی که با شرکت پنج تیم برگزار شده بود. همه تیم‌ها به‌صورت رودررو با هم بازی کرده بودند و حالا بازی آخر مانده بود.

ایران حتی اگر بازی را یک بر صفر هم می‌باخت، قهرمان می‌شد. اما کدام ایرانی دوست داشت تیمش قهرمانی را با شکست جشن بگیرد؟

اسرائیلی‌ها اما مدافع عنوان قهرمانی بودند و حریف سرسخت و سمجی به حساب می‌آمدند. اما این‌ها همه حرف بود.

اسرائیل، اسرائیل بود و ایران، ایران.

و این بود که شاید بتوان گفت این مهم‌ترین بازی تاریخ فوتبال ایران بود؛ و شاید هنوز هم هست.

بازی در استادیوم امجدیه، یا همان ورزشگاه شهید شیرودی فعلی، برگزار می‌شد. اصلاً همه بازی‌های آن دوره در همین استادیوم انجام شده بود.

۳۰ هزار نفر داخل استادیوم بودند و ۱۰ هزار نفر هم بیرون، پشت درها مانده بودند. بقیه هم یک جایی رادیو یا تلویزیونی پیدا کرده بودند و آماده شروع بازی بودند.

اما تیم ایران یک نگرانی بزرگ داشت. همایون‌خان بهزادی، یا همان «سرطلایی»، گلزن اول ایران، در بازی قبلی آسیب دیده بود و گرچه به زور آمپول خودش را به بازی رسانده بود، اما محمودخان بیاتی، مربی ایران، گفته بود:

«بازی کردن همایون اَلا و بِلا فقط ۱۵ دقیقه آخر، آن هم شاید!»

از مجموعه پادکست مشاهیر جاودانه ایران، پادکست زرتشتی مشهور قربانی کینه شد را این‌جا بشنوید

بازی شروع شد. پنج دقیقه که گذشت، کم‌کم انگار ترس ساق پای بازیکنان ایران را شل کرد. پاس‌ها به مقصد نمی‌رسید. ضربات سر را اسرائیلی‌ها مثل آب خوردن می‌زدند؛ انگار روی فنر می‌پریدند و یکی دو متر از بازیکنان ما بالاتر بودند.

اگر عزیز اصلی، گلرمان، نبود، معلوم نبود همان نیمه اول چه بلایی سرمان می‌آمد.

به هر زحمتی بود، نیمه اول را گل نخوردیم. هنوز این ما بودیم که قهرمان می‌شدیم، اما محمودخان بیاتی می‌دانست نیمه دوم با این وضعیت کارمان تمام است.

اما چه چاره‌ای داشت؟ انگار مخ محمودخان هم قفل کرده بود. تیم نفهمید وقت استراحت چطور تمام شد و «یا علی» گفتند و رفتند توی زمین.

توپ که شروع کرد به گشتن، انگار سرگیجه ما هم شروع شد. چپ و راست، شوت بود که اسرائیلی‌ها به سمت دروازه ایران می‌زدند و بالاخره دقیقه ۵۶، گیورا اشپیگل گل آن‌ها را زد.

کارش را بلد بود و زهرش را بالاخره ریخت.

چند دقیقه بیشتر نگذشته بود که افتضاح بعدی از راه رسید و فریبرز اسماعیلی اخراج شد. فریبرز مهاجم فوق‌العاده‌ای بود، ولی در آن بازی محو شده بود. حالا هم به خاطر یک برخورد خشن کارت قرمز گرفته بود.

یک بر صفر عقب باشی و ۱۰ نفره هم بشوی. آیا توی کوچه ایران هم عروسی می‌شد؟ آن هم یک عروسی ۳۰ میلیون نفری.

جواب سؤال دست یک نفر بود؛ بال چپ تکنیکی و قلدر ایران، اکبر افتخاری. همان که می‌گفتند یک جوری با توپ دریبل می‌زند که انگار توپ با نخ به پایش وصل است.

انگار تازه از دقیقه ۶۰ موتور اکبرآقا روشن شد. یک جوری این اسرائیلی‌ها را این‌ور و آن‌ور می‌کرد و توپ را رد می‌داد که بدبخت‌ها سرگیجه گرفته بودند.

حالا دیگر می‌شد ترس را توی چهره مربی آن‌ها خواند. تماشاگرها به وجد آمده بودند. موتور اکبرآقا که روشن شد، بقیه تیم هم جان گرفتند.

اما نه شوت‌های پرویز قلیچ‌خانی و نه فرارهای حسین کلانی، هیچ‌کدام راه به جایی نمی‌برد.

جای یک نفر خالی بود؛ همان که عادت داشت سانترهای اکبرآقا را بکارد توی گل.

حالا دیگر دقیقه ۷۰ بازی بود و محمودخان بیاتی بالاخره چراغ سبز را نشان داد تا سرطلایی برود توی زمین.

حالا دیگر هیچ‌کس در جمعیت دلِ نشستن نداشت. همه ایستاده بازی را می‌دیدند.

یکی دو دقیقه بعد، روبی یونگ، کاپیتان اسرائیل، هم به خاطر تکل خشن روی حسین کلانی اخراج شد. حالا دیگر انگار واقعاً باد توی بادبان کشتی ایران افتاده بود.

هنوز هم همه توپ‌های ایران از سمت چپ و توسط اکبرآقای افتخاری روی دروازه اسرائیلی‌ها ریخته می‌شد. خداییش دردانه تیم ایران بود؛ عین موشک نقطه‌زن، توپ را می‌فرستاد همان‌جایی که باید برود. جادوگری بود که اسرائیلی ها را جادو کرده بود.

و بالاخره یکی از همین سانترهای خاص اکبرآقا رفت بالا و نشست روی سر همایون‌خان.

و او هم به این توپ‌ها «نه» نمی‌گفت.

گل برای ایران!

جمعیت روی سر و کول همدیگر بالا می‌رفتند. فریاد «ایران، ایران» گمانم تا تجریش می‌رفت.

اما صبر کنید!

مربی اسرائیل داد و بیداد می‌کرد که توپ از خط رد نشده. داور وسط گنگ و گیج به نظر می‌رسید. اصلاً انگار یک خالیش نبود که چه شده!

ببین استرس با آدم چه کار می‌کند.

بالاخره داور به کمکش اعتماد کرد و گل را به نفع ایران اعلام کرد.

چند دقیقه بعد هم پرویز قلیچ‌خانی گل دوم ایران را زد و قهرمان آسیا شدیم؛ بی‌حرف و حدیث.

بعد از بازی، تا چند روز ایران غرق جشن و سرور بود. دمِ درِ دکان‌ها یک ظرف پاکت گذاشته بودند تا دهان‌ها را شیرین کنیم.

ایران شده بود فاتح آسیا؛ آن هم با بردن اسرائیل.

از آن تیم، اکبر افتخاری دعوت شد به تیم منتخب آسیا و رفت مالزی تا مقابل آرسنال انگلیس بازی کند و حتی یک گل هم زد. یعنی اولین ایرانی بود که در تیم منتخب آسیا بازی می‌کرد.

بازی‌اش آن‌قدر چشم انگلیسی‌ها را گرفت که برایش بلیت هواپیما فرستادند تا برود لندن.

اما تیمسار خسروانی، رئیس وقت سازمان تربیت بدنی و باشگاه تاج، یعنی استقلال فعلی، یک کلام گفت: «نه.»

توجیهش هم این بود:

«اکبر، هر چی اجنبی‌ها بهت می‌دن، منم بهت می‌دم؛ ولی خارج، بی‌خارج.»

اکبرآقا همان سال ۱۳۴۷، ۱۲۰ هزار تومان پیش‌پیش گرفت و تازه ماهی سه هزار تومان هم پول توجیبی گرفت و برای تاج بازی کرد.

اما چه فایده که همه پول‌ها رفت که رفت.

یکی دو سرمایه‌گذاری ناشیانه، تمام پول‌های آن سال‌ها را به باد داد.

این خاطرات و حرف‌ها را خیلی‌ها از خودش شنیده بودند؛ از خودش که در سال‌های آخر مجبور بود با یک تاکسی دور شهر بچرخد تا خرج خانه و زندگی‌اش لنگ نماند.

خانه‌اش سمت خیابان سمیه و پایین میدان هفت‌تیر بود. خیلی پررو بودم که می‌رفتم و منتظرش می‌ایستادم تا دو کلام صدایش را بشنوم و از خاطرات تمام‌نشدنی‌اش بگوید.

دفتر خاطراتش تمامی نداشت، اما خودش می‌گفت:

«بهترین روزهای عمرم مال ۱۸ سالگی بود تا ۲۵ سالگی.»

وقتی از جنوب آمد تهران تا برای تیم دارایی بازی کند؛ همان تیم ترسناک و جون‌داری که علی‌اکبرخان محب ساخته بود؛ همان آقا محبِ اهل فوتبال.

آقا محب برایش یک خانه اجاره کرده بود؛ همان بالای امجدیه. ناهار و شامش را هم خانم محب، خانگی، برایش درست می‌کرد.

از وقتی فهمید اکبر کتلت خیلی دوست دارد، دیگر بیشتر کتلت درست می‌کرد. با سنگک خشخاشی، دو سه پر ریحان و خیارشور هم می‌چسباند؛ گلش می‌کرد!

اکبرآقا هم می‌رفت امجدیه و دل از هوادارهای دارایی می‌برد.

آن موقع دارایی تیم ترسناکی بود. تاج خیلی سعی می‌کرد خودش را حریف دارایی بداند، اما حریف نبود.

طرفدارهای دارایی هم اصلاً از تاجی‌ها خوششان نمی‌آمد. برای همین همیشه شعار می‌دادند:

«اکبر افتخاری... تاج رو ببند به گاری!»

اما چرخ روزگار به کام اکبرآقا نچرخید. دارایی منحل شد و اکبرآقا، برخلاف میلش، شاید هم به خاطر تأمین شدن زندگی‌اش، خدا می‌داند چرا، پاشد رفت تاج.

سه سال آنجا بود که با رایکوف، مربی تاج، دعوایش شد. مدتی کوتاه هم برای عقاب و پرسپولیس بازی کرد و در ۲۸ سالگی از فوتبال خداحافظی کرد.

هیچ‌کس هم نفهمید چرا.

اکبرآقا عاقبت سال ۱۳۹۶، در سن ۷۳ سالگی، درگذشت.

این توضیح را هم بدهم که در این پادکست، خیلی از اطلاعات و یادداشت‌های آقای ابراهیم افشار، ورزشی‌نویس درجه‌یک کشورمان، استفاده کردم.

یاد اکبرآقای افتخاری هم گرامی. پربیننده ترین پست همین یک ساعت اخیر مراسم خاکسپاری کاوه کاویان بازیگر سینما و تلویزیون در قطعه هنرمندان بهشت زهرا برگزار شد خبر بعد نظرات کاربران خبر قبل اشتراک گذاری : اجرای طرح پیاده‌راهسازی در خیابان لاله‌زار و تغییرات ترافیکی جدید در منطقه 12 تهران بیشتر بخوانید: زنی که نفرت را به عشق ترجیح داد؛ قصه عشق شاهزاده سرخ (+صدا) تماشاخانه پارتیا، افسانه «آن‌شیگائو»؛ سفر شاهزاده ایرانی به چین / سوغات او یک دین بود ساعت ۸:۱۵ ششم اوت ؛ هیروشیما / وقتی شهر در دیگ قیر می‌جوشید فیلم های دیگر عضویت در اینستاگرام عصر ایران ۱۵ سال پیش در چنین روزی این لحظه با حافظ گلستان سعدی آموزش زبان انگلیسی آپارات عصر ایران اپلیکیشن عصر ایران



سفیر آمریکا: ترکیه تهدید فوری برای رژیم صهیونیستی نیست / منطقه در وضعیت پرتنش و عصبی قرار دارد + فیلم

 سفیر آمریکا: ترکیه تهدید فوری برای رژیم صهیونیستی نیست / منطقه در وضعیت پرتنش و عصبی قرار دارد + فیلم
 خبرگزاری دانشجو / ۱ ساعت قبل
مایک هاکبی، سفیر آمریکا در سرزمین‌های اشغالی، در اظهاراتی درباره تنش‌های منطقه‌ای گفت ترکیه احتمالاً تهدیدی قریب‌الوقوع برای اسرائیل محسوب نمی‌شود، اما شرایط...

عصر ایران؛ علی نجومی ــ  یکشنبه ۲۹ اردیبهشت سال ۱۳۴۷. تهران هنوز تابستان نشده، اما بوی تابستان می‌دهد. هوای دم‌کرده و آفتاب بی‌رحم، رمق تهرانی‌ها را گرفته است. اما حالا حوالی ساعت چهار بعدازظهر، کم‌کم شهر به‌طور عجیبی دارد خلوت می‌شود. جمعیت را هول‌وولا گرفته و مثل آتش روی اسفند، آرام و قرار ندارند.

پادکست را این‌جا بشنوید کد صوت دانلود صوت اصلی

آخر، در شهر خبری است؛ آن هم چه خبری!

بازی آخر تیم ملی فوتبال ایران در جام ملت‌های آسیا در سال ۱۹۶۸، مقابل اسرائیل برگزار می‌شود. مسابقاتی که با شرکت پنج تیم برگزار شده بود. همه تیم‌ها به‌صورت رودررو با هم بازی کرده بودند و حالا بازی آخر مانده بود.

ایران حتی اگر بازی را یک بر صفر هم می‌باخت، قهرمان می‌شد. اما کدام ایرانی دوست داشت تیمش قهرمانی را با شکست جشن بگیرد؟

اسرائیلی‌ها اما مدافع عنوان قهرمانی بودند و حریف سرسخت و سمجی به حساب می‌آمدند. اما این‌ها همه حرف بود.

اسرائیل، اسرائیل بود و ایران، ایران.

و این بود که شاید بتوان گفت این مهم‌ترین بازی تاریخ فوتبال ایران بود؛ و شاید هنوز هم هست.

بازی در استادیوم امجدیه، یا همان ورزشگاه شهید شیرودی فعلی، برگزار می‌شد. اصلاً همه بازی‌های آن دوره در همین استادیوم انجام شده بود.

۳۰ هزار نفر داخل استادیوم بودند و ۱۰ هزار نفر هم بیرون، پشت درها مانده بودند. بقیه هم یک جایی رادیو یا تلویزیونی پیدا کرده بودند و آماده شروع بازی بودند.

اما تیم ایران یک نگرانی بزرگ داشت. همایون‌خان بهزادی، یا همان «سرطلایی»، گلزن اول ایران، در بازی قبلی آسیب دیده بود و گرچه به زور آمپول خودش را به بازی رسانده بود، اما محمودخان بیاتی، مربی ایران، گفته بود:

«بازی کردن همایون اَلا و بِلا فقط ۱۵ دقیقه آخر، آن هم شاید!»

از مجموعه پادکست مشاهیر جاودانه ایران، پادکست زرتشتی مشهور قربانی کینه شد را این‌جا بشنوید

بازی شروع شد. پنج دقیقه که گذشت، کم‌کم انگار ترس ساق پای بازیکنان ایران را شل کرد. پاس‌ها به مقصد نمی‌رسید. ضربات سر را اسرائیلی‌ها مثل آب خوردن می‌زدند؛ انگار روی فنر می‌پریدند و یکی دو متر از بازیکنان ما بالاتر بودند.

اگر عزیز اصلی، گلرمان، نبود، معلوم نبود همان نیمه اول چه بلایی سرمان می‌آمد.

به هر زحمتی بود، نیمه اول را گل نخوردیم. هنوز این ما بودیم که قهرمان می‌شدیم، اما محمودخان بیاتی می‌دانست نیمه دوم با این وضعیت کارمان تمام است.

اما چه چاره‌ای داشت؟ انگار مخ محمودخان هم قفل کرده بود. تیم نفهمید وقت استراحت چطور تمام شد و «یا علی» گفتند و رفتند توی زمین.

توپ که شروع کرد به گشتن، انگار سرگیجه ما هم شروع شد. چپ و راست، شوت بود که اسرائیلی‌ها به سمت دروازه ایران می‌زدند و بالاخره دقیقه ۵۶، گیورا اشپیگل گل آن‌ها را زد.

کارش را بلد بود و زهرش را بالاخره ریخت.

چند دقیقه بیشتر نگذشته بود که افتضاح بعدی از راه رسید و فریبرز اسماعیلی اخراج شد. فریبرز مهاجم فوق‌العاده‌ای بود، ولی در آن بازی محو شده بود. حالا هم به خاطر یک برخورد خشن کارت قرمز گرفته بود.

یک بر صفر عقب باشی و ۱۰ نفره هم بشوی. آیا توی کوچه ایران هم عروسی می‌شد؟ آن هم یک عروسی ۳۰ میلیون نفری.

جواب سؤال دست یک نفر بود؛ بال چپ تکنیکی و قلدر ایران، اکبر افتخاری. همان که می‌گفتند یک جوری با توپ دریبل می‌زند که انگار توپ با نخ به پایش وصل است.

انگار تازه از دقیقه ۶۰ موتور اکبرآقا روشن شد. یک جوری این اسرائیلی‌ها را این‌ور و آن‌ور می‌کرد و توپ را رد می‌داد که بدبخت‌ها سرگیجه گرفته بودند.

حالا دیگر می‌شد ترس را توی چهره مربی آن‌ها خواند. تماشاگرها به وجد آمده بودند. موتور اکبرآقا که روشن شد، بقیه تیم هم جان گرفتند.

اما نه شوت‌های پرویز قلیچ‌خانی و نه فرارهای حسین کلانی، هیچ‌کدام راه به جایی نمی‌برد.

جای یک نفر خالی بود؛ همان که عادت داشت سانترهای اکبرآقا را بکارد توی گل.

حالا دیگر دقیقه ۷۰ بازی بود و محمودخان بیاتی بالاخره چراغ سبز را نشان داد تا سرطلایی برود توی زمین.

حالا دیگر هیچ‌کس در جمعیت دلِ نشستن نداشت. همه ایستاده بازی را می‌دیدند.

یکی دو دقیقه بعد، روبی یونگ، کاپیتان اسرائیل، هم به خاطر تکل خشن روی حسین کلانی اخراج شد. حالا دیگر انگار واقعاً باد توی بادبان کشتی ایران افتاده بود.

هنوز هم همه توپ‌های ایران از سمت چپ و توسط اکبرآقای افتخاری روی دروازه اسرائیلی‌ها ریخته می‌شد. خداییش دردانه تیم ایران بود؛ عین موشک نقطه‌زن، توپ را می‌فرستاد همان‌جایی که باید برود. جادوگری بود که اسرائیلی ها را جادو کرده بود.

و بالاخره یکی از همین سانترهای خاص اکبرآقا رفت بالا و نشست روی سر همایون‌خان.

و او هم به این توپ‌ها «نه» نمی‌گفت.

گل برای ایران!

جمعیت روی سر و کول همدیگر بالا می‌رفتند. فریاد «ایران، ایران» گمانم تا تجریش می‌رفت.

اما صبر کنید!

مربی اسرائیل داد و بیداد می‌کرد که توپ از خط رد نشده. داور وسط گنگ و گیج به نظر می‌رسید. اصلاً انگار یک خالیش نبود که چه شده!

ببین استرس با آدم چه کار می‌کند.

بالاخره داور به کمکش اعتماد کرد و گل را به نفع ایران اعلام کرد.

چند دقیقه بعد هم پرویز قلیچ‌خانی گل دوم ایران را زد و قهرمان آسیا شدیم؛ بی‌حرف و حدیث.

بعد از بازی، تا چند روز ایران غرق جشن و سرور بود. دمِ درِ دکان‌ها یک ظرف پاکت گذاشته بودند تا دهان‌ها را شیرین کنیم.

ایران شده بود فاتح آسیا؛ آن هم با بردن اسرائیل.

از آن تیم، اکبر افتخاری دعوت شد به تیم منتخب آسیا و رفت مالزی تا مقابل آرسنال انگلیس بازی کند و حتی یک گل هم زد. یعنی اولین ایرانی بود که در تیم منتخب آسیا بازی می‌کرد.

بازی‌اش آن‌قدر چشم انگلیسی‌ها را گرفت که برایش بلیت هواپیما فرستادند تا برود لندن.

اما تیمسار خسروانی، رئیس وقت سازمان تربیت بدنی و باشگاه تاج، یعنی استقلال فعلی، یک کلام گفت: «نه.»

توجیهش هم این بود:

«اکبر، هر چی اجنبی‌ها بهت می‌دن، منم بهت می‌دم؛ ولی خارج، بی‌خارج.»

اکبرآقا همان سال ۱۳۴۷، ۱۲۰ هزار تومان پیش‌پیش گرفت و تازه ماهی سه هزار تومان هم پول توجیبی گرفت و برای تاج بازی کرد.

اما چه فایده که همه پول‌ها رفت که رفت.

یکی دو سرمایه‌گذاری ناشیانه، تمام پول‌های آن سال‌ها را به باد داد.

این خاطرات و حرف‌ها را خیلی‌ها از خودش شنیده بودند؛ از خودش که در سال‌های آخر مجبور بود با یک تاکسی دور شهر بچرخد تا خرج خانه و زندگی‌اش لنگ نماند.

خانه‌اش سمت خیابان سمیه و پایین میدان هفت‌تیر بود. خیلی پررو بودم که می‌رفتم و منتظرش می‌ایستادم تا دو کلام صدایش را بشنوم و از خاطرات تمام‌نشدنی‌اش بگوید.

دفتر خاطراتش تمامی نداشت، اما خودش می‌گفت:

«بهترین روزهای عمرم مال ۱۸ سالگی بود تا ۲۵ سالگی.»

وقتی از جنوب آمد تهران تا برای تیم دارایی بازی کند؛ همان تیم ترسناک و جون‌داری که علی‌اکبرخان محب ساخته بود؛ همان آقا محبِ اهل فوتبال.

آقا محب برایش یک خانه اجاره کرده بود؛ همان بالای امجدیه. ناهار و شامش را هم خانم محب، خانگی، برایش درست می‌کرد.

از وقتی فهمید اکبر کتلت خیلی دوست دارد، دیگر بیشتر کتلت درست می‌کرد. با سنگک خشخاشی، دو سه پر ریحان و خیارشور هم می‌چسباند؛ گلش می‌کرد!

اکبرآقا هم می‌رفت امجدیه و دل از هوادارهای دارایی می‌برد.

آن موقع دارایی تیم ترسناکی بود. تاج خیلی سعی می‌کرد خودش را حریف دارایی بداند، اما حریف نبود.

طرفدارهای دارایی هم اصلاً از تاجی‌ها خوششان نمی‌آمد. برای همین همیشه شعار می‌دادند:

«اکبر افتخاری... تاج رو ببند به گاری!»

اما چرخ روزگار به کام اکبرآقا نچرخید. دارایی منحل شد و اکبرآقا، برخلاف میلش، شاید هم به خاطر تأمین شدن زندگی‌اش، خدا می‌داند چرا، پاشد رفت تاج.

سه سال آنجا بود که با رایکوف، مربی تاج، دعوایش شد. مدتی کوتاه هم برای عقاب و پرسپولیس بازی کرد و در ۲۸ سالگی از فوتبال خداحافظی کرد.

هیچ‌کس هم نفهمید چرا.

اکبرآقا عاقبت سال ۱۳۹۶، در سن ۷۳ سالگی، درگذشت.

این توضیح را هم بدهم که در این پادکست، خیلی از اطلاعات و یادداشت‌های آقای ابراهیم افشار، ورزشی‌نویس درجه‌یک کشورمان، استفاده کردم.

یاد اکبرآقای افتخاری هم گرامی. پربیننده ترین پست همین یک ساعت اخیر مراسم خاکسپاری کاوه کاویان بازیگر سینما و تلویزیون در قطعه هنرمندان بهشت زهرا برگزار شد خبر بعد نظرات کاربران خبر قبل اشتراک گذاری : اجرای طرح پیاده‌راهسازی در خیابان لاله‌زار و تغییرات ترافیکی جدید در منطقه 12 تهران بیشتر بخوانید: زنی که نفرت را به عشق ترجیح داد؛ قصه عشق شاهزاده سرخ (+صدا) تماشاخانه پارتیا، افسانه «آن‌شیگائو»؛ سفر شاهزاده ایرانی به چین / سوغات او یک دین بود ساعت ۸:۱۵ ششم اوت ؛ هیروشیما / وقتی شهر در دیگ قیر می‌جوشید فیلم های دیگر عضویت در اینستاگرام عصر ایران ۱۵ سال پیش در چنین روزی این لحظه با حافظ گلستان سعدی آموزش زبان انگلیسی آپارات عصر ایران اپلیکیشن عصر ایران



ادامه حملات اسرائیل به زیرساخت‌های جنوبی لبنان

 ادامه حملات اسرائیل به زیرساخت‌های جنوبی لبنان
 سایت فرتاک / ۱ ساعت قبل
حملات رژیم صهیونیستی به زیرساخت‌های جنوبی لبنان همچنان ادامه دارد. این اقدامات به منظور غیرقابل سکونت کردن مناطق و ممانعت از بازگشت ساکنان حامی مقاومت انجام می‌شود.

عصر ایران؛ علی نجومی ــ  یکشنبه ۲۹ اردیبهشت سال ۱۳۴۷. تهران هنوز تابستان نشده، اما بوی تابستان می‌دهد. هوای دم‌کرده و آفتاب بی‌رحم، رمق تهرانی‌ها را گرفته است. اما حالا حوالی ساعت چهار بعدازظهر، کم‌کم شهر به‌طور عجیبی دارد خلوت می‌شود. جمعیت را هول‌وولا گرفته و مثل آتش روی اسفند، آرام و قرار ندارند.

پادکست را این‌جا بشنوید کد صوت دانلود صوت اصلی

آخر، در شهر خبری است؛ آن هم چه خبری!

بازی آخر تیم ملی فوتبال ایران در جام ملت‌های آسیا در سال ۱۹۶۸، مقابل اسرائیل برگزار می‌شود. مسابقاتی که با شرکت پنج تیم برگزار شده بود. همه تیم‌ها به‌صورت رودررو با هم بازی کرده بودند و حالا بازی آخر مانده بود.

ایران حتی اگر بازی را یک بر صفر هم می‌باخت، قهرمان می‌شد. اما کدام ایرانی دوست داشت تیمش قهرمانی را با شکست جشن بگیرد؟

اسرائیلی‌ها اما مدافع عنوان قهرمانی بودند و حریف سرسخت و سمجی به حساب می‌آمدند. اما این‌ها همه حرف بود.

اسرائیل، اسرائیل بود و ایران، ایران.

و این بود که شاید بتوان گفت این مهم‌ترین بازی تاریخ فوتبال ایران بود؛ و شاید هنوز هم هست.

بازی در استادیوم امجدیه، یا همان ورزشگاه شهید شیرودی فعلی، برگزار می‌شد. اصلاً همه بازی‌های آن دوره در همین استادیوم انجام شده بود.

۳۰ هزار نفر داخل استادیوم بودند و ۱۰ هزار نفر هم بیرون، پشت درها مانده بودند. بقیه هم یک جایی رادیو یا تلویزیونی پیدا کرده بودند و آماده شروع بازی بودند.

اما تیم ایران یک نگرانی بزرگ داشت. همایون‌خان بهزادی، یا همان «سرطلایی»، گلزن اول ایران، در بازی قبلی آسیب دیده بود و گرچه به زور آمپول خودش را به بازی رسانده بود، اما محمودخان بیاتی، مربی ایران، گفته بود:

«بازی کردن همایون اَلا و بِلا فقط ۱۵ دقیقه آخر، آن هم شاید!»

از مجموعه پادکست مشاهیر جاودانه ایران، پادکست زرتشتی مشهور قربانی کینه شد را این‌جا بشنوید

بازی شروع شد. پنج دقیقه که گذشت، کم‌کم انگار ترس ساق پای بازیکنان ایران را شل کرد. پاس‌ها به مقصد نمی‌رسید. ضربات سر را اسرائیلی‌ها مثل آب خوردن می‌زدند؛ انگار روی فنر می‌پریدند و یکی دو متر از بازیکنان ما بالاتر بودند.

اگر عزیز اصلی، گلرمان، نبود، معلوم نبود همان نیمه اول چه بلایی سرمان می‌آمد.

به هر زحمتی بود، نیمه اول را گل نخوردیم. هنوز این ما بودیم که قهرمان می‌شدیم، اما محمودخان بیاتی می‌دانست نیمه دوم با این وضعیت کارمان تمام است.

اما چه چاره‌ای داشت؟ انگار مخ محمودخان هم قفل کرده بود. تیم نفهمید وقت استراحت چطور تمام شد و «یا علی» گفتند و رفتند توی زمین.

توپ که شروع کرد به گشتن، انگار سرگیجه ما هم شروع شد. چپ و راست، شوت بود که اسرائیلی‌ها به سمت دروازه ایران می‌زدند و بالاخره دقیقه ۵۶، گیورا اشپیگل گل آن‌ها را زد.

کارش را بلد بود و زهرش را بالاخره ریخت.

چند دقیقه بیشتر نگذشته بود که افتضاح بعدی از راه رسید و فریبرز اسماعیلی اخراج شد. فریبرز مهاجم فوق‌العاده‌ای بود، ولی در آن بازی محو شده بود. حالا هم به خاطر یک برخورد خشن کارت قرمز گرفته بود.

یک بر صفر عقب باشی و ۱۰ نفره هم بشوی. آیا توی کوچه ایران هم عروسی می‌شد؟ آن هم یک عروسی ۳۰ میلیون نفری.

جواب سؤال دست یک نفر بود؛ بال چپ تکنیکی و قلدر ایران، اکبر افتخاری. همان که می‌گفتند یک جوری با توپ دریبل می‌زند که انگار توپ با نخ به پایش وصل است.

انگار تازه از دقیقه ۶۰ موتور اکبرآقا روشن شد. یک جوری این اسرائیلی‌ها را این‌ور و آن‌ور می‌کرد و توپ را رد می‌داد که بدبخت‌ها سرگیجه گرفته بودند.

حالا دیگر می‌شد ترس را توی چهره مربی آن‌ها خواند. تماشاگرها به وجد آمده بودند. موتور اکبرآقا که روشن شد، بقیه تیم هم جان گرفتند.

اما نه شوت‌های پرویز قلیچ‌خانی و نه فرارهای حسین کلانی، هیچ‌کدام راه به جایی نمی‌برد.

جای یک نفر خالی بود؛ همان که عادت داشت سانترهای اکبرآقا را بکارد توی گل.

حالا دیگر دقیقه ۷۰ بازی بود و محمودخان بیاتی بالاخره چراغ سبز را نشان داد تا سرطلایی برود توی زمین.

حالا دیگر هیچ‌کس در جمعیت دلِ نشستن نداشت. همه ایستاده بازی را می‌دیدند.

یکی دو دقیقه بعد، روبی یونگ، کاپیتان اسرائیل، هم به خاطر تکل خشن روی حسین کلانی اخراج شد. حالا دیگر انگار واقعاً باد توی بادبان کشتی ایران افتاده بود.

هنوز هم همه توپ‌های ایران از سمت چپ و توسط اکبرآقای افتخاری روی دروازه اسرائیلی‌ها ریخته می‌شد. خداییش دردانه تیم ایران بود؛ عین موشک نقطه‌زن، توپ را می‌فرستاد همان‌جایی که باید برود. جادوگری بود که اسرائیلی ها را جادو کرده بود.

و بالاخره یکی از همین سانترهای خاص اکبرآقا رفت بالا و نشست روی سر همایون‌خان.

و او هم به این توپ‌ها «نه» نمی‌گفت.

گل برای ایران!

جمعیت روی سر و کول همدیگر بالا می‌رفتند. فریاد «ایران، ایران» گمانم تا تجریش می‌رفت.

اما صبر کنید!

مربی اسرائیل داد و بیداد می‌کرد که توپ از خط رد نشده. داور وسط گنگ و گیج به نظر می‌رسید. اصلاً انگار یک خالیش نبود که چه شده!

ببین استرس با آدم چه کار می‌کند.

بالاخره داور به کمکش اعتماد کرد و گل را به نفع ایران اعلام کرد.

چند دقیقه بعد هم پرویز قلیچ‌خانی گل دوم ایران را زد و قهرمان آسیا شدیم؛ بی‌حرف و حدیث.

بعد از بازی، تا چند روز ایران غرق جشن و سرور بود. دمِ درِ دکان‌ها یک ظرف پاکت گذاشته بودند تا دهان‌ها را شیرین کنیم.

ایران شده بود فاتح آسیا؛ آن هم با بردن اسرائیل.

از آن تیم، اکبر افتخاری دعوت شد به تیم منتخب آسیا و رفت مالزی تا مقابل آرسنال انگلیس بازی کند و حتی یک گل هم زد. یعنی اولین ایرانی بود که در تیم منتخب آسیا بازی می‌کرد.

بازی‌اش آن‌قدر چشم انگلیسی‌ها را گرفت که برایش بلیت هواپیما فرستادند تا برود لندن.

اما تیمسار خسروانی، رئیس وقت سازمان تربیت بدنی و باشگاه تاج، یعنی استقلال فعلی، یک کلام گفت: «نه.»

توجیهش هم این بود:

«اکبر، هر چی اجنبی‌ها بهت می‌دن، منم بهت می‌دم؛ ولی خارج، بی‌خارج.»

اکبرآقا همان سال ۱۳۴۷، ۱۲۰ هزار تومان پیش‌پیش گرفت و تازه ماهی سه هزار تومان هم پول توجیبی گرفت و برای تاج بازی کرد.

اما چه فایده که همه پول‌ها رفت که رفت.

یکی دو سرمایه‌گذاری ناشیانه، تمام پول‌های آن سال‌ها را به باد داد.

این خاطرات و حرف‌ها را خیلی‌ها از خودش شنیده بودند؛ از خودش که در سال‌های آخر مجبور بود با یک تاکسی دور شهر بچرخد تا خرج خانه و زندگی‌اش لنگ نماند.

خانه‌اش سمت خیابان سمیه و پایین میدان هفت‌تیر بود. خیلی پررو بودم که می‌رفتم و منتظرش می‌ایستادم تا دو کلام صدایش را بشنوم و از خاطرات تمام‌نشدنی‌اش بگوید.

دفتر خاطراتش تمامی نداشت، اما خودش می‌گفت:

«بهترین روزهای عمرم مال ۱۸ سالگی بود تا ۲۵ سالگی.»

وقتی از جنوب آمد تهران تا برای تیم دارایی بازی کند؛ همان تیم ترسناک و جون‌داری که علی‌اکبرخان محب ساخته بود؛ همان آقا محبِ اهل فوتبال.

آقا محب برایش یک خانه اجاره کرده بود؛ همان بالای امجدیه. ناهار و شامش را هم خانم محب، خانگی، برایش درست می‌کرد.

از وقتی فهمید اکبر کتلت خیلی دوست دارد، دیگر بیشتر کتلت درست می‌کرد. با سنگک خشخاشی، دو سه پر ریحان و خیارشور هم می‌چسباند؛ گلش می‌کرد!

اکبرآقا هم می‌رفت امجدیه و دل از هوادارهای دارایی می‌برد.

آن موقع دارایی تیم ترسناکی بود. تاج خیلی سعی می‌کرد خودش را حریف دارایی بداند، اما حریف نبود.

طرفدارهای دارایی هم اصلاً از تاجی‌ها خوششان نمی‌آمد. برای همین همیشه شعار می‌دادند:

«اکبر افتخاری... تاج رو ببند به گاری!»

اما چرخ روزگار به کام اکبرآقا نچرخید. دارایی منحل شد و اکبرآقا، برخلاف میلش، شاید هم به خاطر تأمین شدن زندگی‌اش، خدا می‌داند چرا، پاشد رفت تاج.

سه سال آنجا بود که با رایکوف، مربی تاج، دعوایش شد. مدتی کوتاه هم برای عقاب و پرسپولیس بازی کرد و در ۲۸ سالگی از فوتبال خداحافظی کرد.

هیچ‌کس هم نفهمید چرا.

اکبرآقا عاقبت سال ۱۳۹۶، در سن ۷۳ سالگی، درگذشت.

این توضیح را هم بدهم که در این پادکست، خیلی از اطلاعات و یادداشت‌های آقای ابراهیم افشار، ورزشی‌نویس درجه‌یک کشورمان، استفاده کردم.

یاد اکبرآقای افتخاری هم گرامی. پربیننده ترین پست همین یک ساعت اخیر مراسم خاکسپاری کاوه کاویان بازیگر سینما و تلویزیون در قطعه هنرمندان بهشت زهرا برگزار شد خبر بعد نظرات کاربران خبر قبل اشتراک گذاری : اجرای طرح پیاده‌راهسازی در خیابان لاله‌زار و تغییرات ترافیکی جدید در منطقه 12 تهران بیشتر بخوانید: زنی که نفرت را به عشق ترجیح داد؛ قصه عشق شاهزاده سرخ (+صدا) تماشاخانه پارتیا، افسانه «آن‌شیگائو»؛ سفر شاهزاده ایرانی به چین / سوغات او یک دین بود ساعت ۸:۱۵ ششم اوت ؛ هیروشیما / وقتی شهر در دیگ قیر می‌جوشید فیلم های دیگر عضویت در اینستاگرام عصر ایران ۱۵ سال پیش در چنین روزی این لحظه با حافظ گلستان سعدی آموزش زبان انگلیسی آپارات عصر ایران اپلیکیشن عصر ایران



استرالیا به دلیل عدم اقدام اسرائیل، سفیر این رژیم را احضار کرد

 استرالیا به دلیل عدم اقدام اسرائیل، سفیر این رژیم را احضار کرد
 سایت فرتاک / ۱ ساعت قبل
استرالیا به دلیل عدم اتخاذ اقدامات قانونی از سوی رژیم صهیونیستی در پرونده مرگ یک امدادگر استرالیایی، سفیر اسرائیل را احضار کرد. این اقدام بیانگر نارضایتی شدید کانبرا از وضعیت پیش آمده است.

عصر ایران؛ علی نجومی ــ  یکشنبه ۲۹ اردیبهشت سال ۱۳۴۷. تهران هنوز تابستان نشده، اما بوی تابستان می‌دهد. هوای دم‌کرده و آفتاب بی‌رحم، رمق تهرانی‌ها را گرفته است. اما حالا حوالی ساعت چهار بعدازظهر، کم‌کم شهر به‌طور عجیبی دارد خلوت می‌شود. جمعیت را هول‌وولا گرفته و مثل آتش روی اسفند، آرام و قرار ندارند.

پادکست را این‌جا بشنوید کد صوت دانلود صوت اصلی

آخر، در شهر خبری است؛ آن هم چه خبری!

بازی آخر تیم ملی فوتبال ایران در جام ملت‌های آسیا در سال ۱۹۶۸، مقابل اسرائیل برگزار می‌شود. مسابقاتی که با شرکت پنج تیم برگزار شده بود. همه تیم‌ها به‌صورت رودررو با هم بازی کرده بودند و حالا بازی آخر مانده بود.

ایران حتی اگر بازی را یک بر صفر هم می‌باخت، قهرمان می‌شد. اما کدام ایرانی دوست داشت تیمش قهرمانی را با شکست جشن بگیرد؟

اسرائیلی‌ها اما مدافع عنوان قهرمانی بودند و حریف سرسخت و سمجی به حساب می‌آمدند. اما این‌ها همه حرف بود.

اسرائیل، اسرائیل بود و ایران، ایران.

و این بود که شاید بتوان گفت این مهم‌ترین بازی تاریخ فوتبال ایران بود؛ و شاید هنوز هم هست.

بازی در استادیوم امجدیه، یا همان ورزشگاه شهید شیرودی فعلی، برگزار می‌شد. اصلاً همه بازی‌های آن دوره در همین استادیوم انجام شده بود.

۳۰ هزار نفر داخل استادیوم بودند و ۱۰ هزار نفر هم بیرون، پشت درها مانده بودند. بقیه هم یک جایی رادیو یا تلویزیونی پیدا کرده بودند و آماده شروع بازی بودند.

اما تیم ایران یک نگرانی بزرگ داشت. همایون‌خان بهزادی، یا همان «سرطلایی»، گلزن اول ایران، در بازی قبلی آسیب دیده بود و گرچه به زور آمپول خودش را به بازی رسانده بود، اما محمودخان بیاتی، مربی ایران، گفته بود:

«بازی کردن همایون اَلا و بِلا فقط ۱۵ دقیقه آخر، آن هم شاید!»

از مجموعه پادکست مشاهیر جاودانه ایران، پادکست زرتشتی مشهور قربانی کینه شد را این‌جا بشنوید

بازی شروع شد. پنج دقیقه که گذشت، کم‌کم انگار ترس ساق پای بازیکنان ایران را شل کرد. پاس‌ها به مقصد نمی‌رسید. ضربات سر را اسرائیلی‌ها مثل آب خوردن می‌زدند؛ انگار روی فنر می‌پریدند و یکی دو متر از بازیکنان ما بالاتر بودند.

اگر عزیز اصلی، گلرمان، نبود، معلوم نبود همان نیمه اول چه بلایی سرمان می‌آمد.

به هر زحمتی بود، نیمه اول را گل نخوردیم. هنوز این ما بودیم که قهرمان می‌شدیم، اما محمودخان بیاتی می‌دانست نیمه دوم با این وضعیت کارمان تمام است.

اما چه چاره‌ای داشت؟ انگار مخ محمودخان هم قفل کرده بود. تیم نفهمید وقت استراحت چطور تمام شد و «یا علی» گفتند و رفتند توی زمین.

توپ که شروع کرد به گشتن، انگار سرگیجه ما هم شروع شد. چپ و راست، شوت بود که اسرائیلی‌ها به سمت دروازه ایران می‌زدند و بالاخره دقیقه ۵۶، گیورا اشپیگل گل آن‌ها را زد.

کارش را بلد بود و زهرش را بالاخره ریخت.

چند دقیقه بیشتر نگذشته بود که افتضاح بعدی از راه رسید و فریبرز اسماعیلی اخراج شد. فریبرز مهاجم فوق‌العاده‌ای بود، ولی در آن بازی محو شده بود. حالا هم به خاطر یک برخورد خشن کارت قرمز گرفته بود.

یک بر صفر عقب باشی و ۱۰ نفره هم بشوی. آیا توی کوچه ایران هم عروسی می‌شد؟ آن هم یک عروسی ۳۰ میلیون نفری.

جواب سؤال دست یک نفر بود؛ بال چپ تکنیکی و قلدر ایران، اکبر افتخاری. همان که می‌گفتند یک جوری با توپ دریبل می‌زند که انگار توپ با نخ به پایش وصل است.

انگار تازه از دقیقه ۶۰ موتور اکبرآقا روشن شد. یک جوری این اسرائیلی‌ها را این‌ور و آن‌ور می‌کرد و توپ را رد می‌داد که بدبخت‌ها سرگیجه گرفته بودند.

حالا دیگر می‌شد ترس را توی چهره مربی آن‌ها خواند. تماشاگرها به وجد آمده بودند. موتور اکبرآقا که روشن شد، بقیه تیم هم جان گرفتند.

اما نه شوت‌های پرویز قلیچ‌خانی و نه فرارهای حسین کلانی، هیچ‌کدام راه به جایی نمی‌برد.

جای یک نفر خالی بود؛ همان که عادت داشت سانترهای اکبرآقا را بکارد توی گل.

حالا دیگر دقیقه ۷۰ بازی بود و محمودخان بیاتی بالاخره چراغ سبز را نشان داد تا سرطلایی برود توی زمین.

حالا دیگر هیچ‌کس در جمعیت دلِ نشستن نداشت. همه ایستاده بازی را می‌دیدند.

یکی دو دقیقه بعد، روبی یونگ، کاپیتان اسرائیل، هم به خاطر تکل خشن روی حسین کلانی اخراج شد. حالا دیگر انگار واقعاً باد توی بادبان کشتی ایران افتاده بود.

هنوز هم همه توپ‌های ایران از سمت چپ و توسط اکبرآقای افتخاری روی دروازه اسرائیلی‌ها ریخته می‌شد. خداییش دردانه تیم ایران بود؛ عین موشک نقطه‌زن، توپ را می‌فرستاد همان‌جایی که باید برود. جادوگری بود که اسرائیلی ها را جادو کرده بود.

و بالاخره یکی از همین سانترهای خاص اکبرآقا رفت بالا و نشست روی سر همایون‌خان.

و او هم به این توپ‌ها «نه» نمی‌گفت.

گل برای ایران!

جمعیت روی سر و کول همدیگر بالا می‌رفتند. فریاد «ایران، ایران» گمانم تا تجریش می‌رفت.

اما صبر کنید!

مربی اسرائیل داد و بیداد می‌کرد که توپ از خط رد نشده. داور وسط گنگ و گیج به نظر می‌رسید. اصلاً انگار یک خالیش نبود که چه شده!

ببین استرس با آدم چه کار می‌کند.

بالاخره داور به کمکش اعتماد کرد و گل را به نفع ایران اعلام کرد.

چند دقیقه بعد هم پرویز قلیچ‌خانی گل دوم ایران را زد و قهرمان آسیا شدیم؛ بی‌حرف و حدیث.

بعد از بازی، تا چند روز ایران غرق جشن و سرور بود. دمِ درِ دکان‌ها یک ظرف پاکت گذاشته بودند تا دهان‌ها را شیرین کنیم.

ایران شده بود فاتح آسیا؛ آن هم با بردن اسرائیل.

از آن تیم، اکبر افتخاری دعوت شد به تیم منتخب آسیا و رفت مالزی تا مقابل آرسنال انگلیس بازی کند و حتی یک گل هم زد. یعنی اولین ایرانی بود که در تیم منتخب آسیا بازی می‌کرد.

بازی‌اش آن‌قدر چشم انگلیسی‌ها را گرفت که برایش بلیت هواپیما فرستادند تا برود لندن.

اما تیمسار خسروانی، رئیس وقت سازمان تربیت بدنی و باشگاه تاج، یعنی استقلال فعلی، یک کلام گفت: «نه.»

توجیهش هم این بود:

«اکبر، هر چی اجنبی‌ها بهت می‌دن، منم بهت می‌دم؛ ولی خارج، بی‌خارج.»

اکبرآقا همان سال ۱۳۴۷، ۱۲۰ هزار تومان پیش‌پیش گرفت و تازه ماهی سه هزار تومان هم پول توجیبی گرفت و برای تاج بازی کرد.

اما چه فایده که همه پول‌ها رفت که رفت.

یکی دو سرمایه‌گذاری ناشیانه، تمام پول‌های آن سال‌ها را به باد داد.

این خاطرات و حرف‌ها را خیلی‌ها از خودش شنیده بودند؛ از خودش که در سال‌های آخر مجبور بود با یک تاکسی دور شهر بچرخد تا خرج خانه و زندگی‌اش لنگ نماند.

خانه‌اش سمت خیابان سمیه و پایین میدان هفت‌تیر بود. خیلی پررو بودم که می‌رفتم و منتظرش می‌ایستادم تا دو کلام صدایش را بشنوم و از خاطرات تمام‌نشدنی‌اش بگوید.

دفتر خاطراتش تمامی نداشت، اما خودش می‌گفت:

«بهترین روزهای عمرم مال ۱۸ سالگی بود تا ۲۵ سالگی.»

وقتی از جنوب آمد تهران تا برای تیم دارایی بازی کند؛ همان تیم ترسناک و جون‌داری که علی‌اکبرخان محب ساخته بود؛ همان آقا محبِ اهل فوتبال.

آقا محب برایش یک خانه اجاره کرده بود؛ همان بالای امجدیه. ناهار و شامش را هم خانم محب، خانگی، برایش درست می‌کرد.

از وقتی فهمید اکبر کتلت خیلی دوست دارد، دیگر بیشتر کتلت درست می‌کرد. با سنگک خشخاشی، دو سه پر ریحان و خیارشور هم می‌چسباند؛ گلش می‌کرد!

اکبرآقا هم می‌رفت امجدیه و دل از هوادارهای دارایی می‌برد.

آن موقع دارایی تیم ترسناکی بود. تاج خیلی سعی می‌کرد خودش را حریف دارایی بداند، اما حریف نبود.

طرفدارهای دارایی هم اصلاً از تاجی‌ها خوششان نمی‌آمد. برای همین همیشه شعار می‌دادند:

«اکبر افتخاری... تاج رو ببند به گاری!»

اما چرخ روزگار به کام اکبرآقا نچرخید. دارایی منحل شد و اکبرآقا، برخلاف میلش، شاید هم به خاطر تأمین شدن زندگی‌اش، خدا می‌داند چرا، پاشد رفت تاج.

سه سال آنجا بود که با رایکوف، مربی تاج، دعوایش شد. مدتی کوتاه هم برای عقاب و پرسپولیس بازی کرد و در ۲۸ سالگی از فوتبال خداحافظی کرد.

هیچ‌کس هم نفهمید چرا.

اکبرآقا عاقبت سال ۱۳۹۶، در سن ۷۳ سالگی، درگذشت.

این توضیح را هم بدهم که در این پادکست، خیلی از اطلاعات و یادداشت‌های آقای ابراهیم افشار، ورزشی‌نویس درجه‌یک کشورمان، استفاده کردم.

یاد اکبرآقای افتخاری هم گرامی. پربیننده ترین پست همین یک ساعت اخیر مراسم خاکسپاری کاوه کاویان بازیگر سینما و تلویزیون در قطعه هنرمندان بهشت زهرا برگزار شد خبر بعد نظرات کاربران خبر قبل اشتراک گذاری : اجرای طرح پیاده‌راهسازی در خیابان لاله‌زار و تغییرات ترافیکی جدید در منطقه 12 تهران بیشتر بخوانید: زنی که نفرت را به عشق ترجیح داد؛ قصه عشق شاهزاده سرخ (+صدا) تماشاخانه پارتیا، افسانه «آن‌شیگائو»؛ سفر شاهزاده ایرانی به چین / سوغات او یک دین بود ساعت ۸:۱۵ ششم اوت ؛ هیروشیما / وقتی شهر در دیگ قیر می‌جوشید فیلم های دیگر عضویت در اینستاگرام عصر ایران ۱۵ سال پیش در چنین روزی این لحظه با حافظ گلستان سعدی آموزش زبان انگلیسی آپارات عصر ایران اپلیکیشن عصر ایران



 انتصابات و تغییرات مدیریتی در قوه قضائیه

انتصابات و تغییرات مدیریتی در قوه قضائیه

آرمان امروز : معاون اول قوه قضائیه از اعمال تغییرات مدیریتی در این قوه خبر داد و جزئیات انتصابات و جابه‌جایی‌های جدید در مجموعه دستگاه قضایی را اعلام کرد. حجت‌الاسلام والمسلمین حمزه خلیلی معاون اول قوه قضائیه، تغییرات و انتصابات جدید در این قوه را اعلام کرد. معاون اول قوه قصاییه همچنین گفت: تغییر رئیس [ ]

 ورد به مرحله «پساسوادی»؛ آیا گوشی‌های هوشمند قاتل کتابخوانی هستند؟

ورد به مرحله «پساسوادی»؛ آیا گوشی‌های هوشمند قاتل کتابخوانی هستند؟

رز هوروویچ در نشریه «اتلانتیک» با ابراز تأسف می‌گوید که «عصر کتابخوانی به پایان رسیده است.» او یادآور می‌شود که ما هنوز هم با واژگان زیادی برخورد می‌کنیم، اما بیشتر آنها را به جای کتاب‌ها، در ایمیل‌ها، پیامک‌ها و دیگر پاره‌های دیجیتال می‌یابیم.

 شهرفروشی، نسخه ویرانی تهران | آخرین خبر

شهرفروشی، نسخه ویرانی تهران | آخرین خبر

شرق/متن پیش رو در شرق منتشر شده و بازنشرش در آخرین خبر به معنای تاییدش نیست نورا حسینی| شهردار سابق تهران می‌گوید تصمیم‌های شهرسازی از آن تصمیم‌هایی هستند که «صدایشان بعدا درمی‌آید» و متخصصانی که پیامد این تصمیم‌ها را می‌دانند، وظیفه دارند نسبت به آنها حساس باشند. پیروز حناچی در گفت‌وگو با «شرق» از

 هشدار رئیس ستاد کل نیروهای مسلح به کشورهای عربی

هشدار رئیس ستاد کل نیروهای مسلح به کشورهای عربی

آرمان امروز : سرلشکر عبداللهی هشدار داد: هرگونه کمک و تسهیل‌گری به ارتش متجاوز آمریکا به منزله مشارکت با نیروهای نظامی آمریکاست. سرلشکر علی عبداللهی رئیس ستاد کل نیروهای مسلح در شبکه اجتماعی ایکس نوشت: کشورهای حاشیه جنوبی خلیج فارس که با صدور بیانیه‌های مختلف اعلام می‌کنند اجازه استفاده آمریکا از سرزمین‌هایشان علیه ایران را [ ]

 سقف وام مسکن در تهران ۲ میلیارد تومان شد

سقف وام مسکن در تهران ۲ میلیارد تومان شد

آرمان امروز : هیات عالی بانک مرکزی با افزایش سقف تسهیلات پرداختی از محل اوراق گواهی حق تقدم برای ساخت و خرید واحد مسکونی و ودیعه و جعاله موافقت کرد.هیات عالی بانک مرکزی در راستای حمایت از متقاضیان تسهیلات مسکن، تقویت عرضه و تقاضای بخش مسکن و افزایش قدرت خرید و حمایت از مستاجرین با [ ]

 اوضاع نتانیاهو در انتخابات پیش رو چطور است؟/ شیر یا روباه؟

اوضاع نتانیاهو در انتخابات پیش رو چطور است؟/ شیر یا روباه؟

نتایج تازه‌ترین نظرسنجی مؤسسه «کانتار» که در شبکه ۱۱ تلویزیون اسرائیل منتشر شد، از تداوم پیشتازی «گادی آیزنکوت»، رئیس حزب «یاشار» در رقابت‌های انتخاباتی کنست حکایت دارد.

 متن کامل طرح مقابله با نفوذ بیگانگان / از منع گفتگو با رسانه‌های خارجی تا محدودیت در همکاری‌های علمی / تولید اثر فرهنگی برخلاف دستاوردهای انقلاب، جریمه دارد

متن کامل طرح مقابله با نفوذ بیگانگان / از منع گفتگو با رسانه‌های خارجی تا محدودیت در همکاری‌های علمی / تولید اثر فرهنگی برخلاف دستاوردهای انقلاب، جریمه دارد

متن کامل گزارش کمیسیون امنیت ملی و سیاست خارجی مجلس در خصوص طرح مقابله با نفوذ بیگانگان منتشر شد.

 بی وفا حالا یار کی هستی؟/ فرامرز اصلانی، لئونارد کوهن ایران (+صدا)

بی وفا حالا یار کی هستی؟/ فرامرز اصلانی، لئونارد کوهن ایران (+صدا)

در همین دوران، مسیر فعالیت موسیقایی او نیز جدی‌تر شد. یکی از اتفاقات مهم در زندگی هنری اصلانی، شبی بود که به عنوان مهمان پری زنگنه، تصنیف «آهوی وحشی» را اجرا...