
عصر ایران؛ امیر صدرا صیام - سنگ قبر، آخرین قاب از زندگی آدمهاست. جایی که معمولاً قرار است چند کلمه، خلاصهای از یک عمر باشند.
برای بعضیها نام و تاریخ تولد و مرگ کافی است، برای بعضیها یک جمله ادبی یا شعری انتخاب میشود و گاهی هم آدم ترجیح میدهد چیزی از خودش روی سنگ باقی بگذارد که بیشتر از آنکه درباره مرگ باشد، درباره زندگی باشد.
اگر قرار باشد سنگ قبر اکبر عبدی را با همان سادگی تصور کنیم؛ سنگی سفید، بیزرقوبرق و بیادعا که روی آن نوشته شده: «آمدم، خنداندم و رفتم»، شاید نتوان عبارتی رساتر برای جمعبندی کارنامه او پیدا کرد. این جمله بیش از آنکه یک نوشته روی سنگ باشد، شبیه یک اعتراف صمیمی است.
اعتراف هنرمندی که بخش مهمی از نسبتش با مردم، از مسیر خنده و شادی گذشته است.البته در این انتخاب، به نظر میرسد ردپای یک ایده آشنا هم دیده میشود؛ سنگ قبر داوود رشیدی که بر آن نوشته شده: «آمدم، دیدم و رفتم.» جملهای کوتاه و موجز که زندگی را به سه فعل تقلیل میدهد؛ آمدن، دیدن و رفتن.
حالا اگر در مورد اکبر عبدی، «دیدم» جای خود را به «خنداندم» داده باشد، این تغییر کوچک، معنایی بزرگ پیدا میکند. گویی هر بازیگر قرار است پایان زندگی هنریاش را با مهمترین کاری که برای دیگران انجام داده، تعریف کند. رشیدی با «دیدن» و عبدی با «خنداندن».همین جابهجایی، سنگ قبر را از یک نشانه مرگ به نوعی امضای هنری تبدیل میکند. «آمدم، دیدم و رفتم» درباره حضور و مشاهده است، اما «آمدم، خنداندم و رفتم» درباره اثری است که بر دیگری گذاشتهای. در دومی، مخاطب و تماشاگر هم حضور دارد؛ کسی که باید خنده را تجربه کرده باشد تا این جمله معنا پیدا کند.
اکبر عبدی از آن دست بازیگرانی است که خنداندن برایش صرفاً یک ژانر نبوده، یک زبان بوده است. زبان ارتباط با مردمی که در سینما و تلویزیون، برای ساعتی هم که شده، میخواستند از سنگینی روزمرگی فاصله بگیرند.
عبدی توانست با بدن، صدا، چهره، لهجه و آن استعداد غریزی و کمیابش، شخصیتهایی بسازد که در حافظه جمعی ماندند.
او فقط دیالوگ نمیگفت، گاهی با یک نگاه، یک حرکت یا تغییر لحن، تمام صحنه را از آنِ خود میکرد.اما اهمیت این جمله در کلمه «خنداندم» نیست؛ در «آمدم» و «رفتم» هم هست.
فاصله میان این دو کلمه، همان چیزی است که ما نامش را زندگی …











