عصر ایران ؛ علی نجومی _ پاییز سال ۱۳۲۸ خورشیدی، دهکده لزن در سوییس. پیرمردی با قامت ترکهای و نحیف خود، سرفهکنان و بیرمق، پلههای آسایشگاه مسلولین را بالا رفت. عادت به کمک گرفتن از پرستاران نداشت. به لجاجت و سرسختی مشهور بود. به طبقه سوم رسید و رفت توی اتاقش. کنار پنجره روی صندلی نشست. بدجوری از نفس افتاده بود. این سل لعنتی واقعاً امانش را بریده بود. بیکسی و تنهایی هم مزید بر علت بود در این مملکت غریب. از خستگی پلکهایش مدام روی هم میافتاد.
پادکست را اینجا بشنوید کد صوت دانلود صوت اصلی
کسی درِ اتاق را زد. پیرمرد رخصت ورود داد. پرستار جوان سوییسی، خندان، به سمت پیرمرد آمد و به فرانسه گفت: «ملک جان، مژدگانی که خبر خوش دارم.» …














