
عصر ایران ؛ علی نجومی ــ «خیلی خوشحالم که سعی میکنی در پیشرفت کارهای مجله قدمهای مؤثری برداری و از جنگیدن برای تجربه کردن فرصتهای جدید ترس و باکی نداشته باشی. اما از طرف دیگر، دوست دارم با تمام توانایی و نکتهسنجیای که در تو سراغ دارم، این مصاحبه را انجام بدهی.»
سودابه با صدایی رسا و پرانرژی جواب داد:
«خیلی ممنونم، آقای گلریز. مطمئن باشید قدر این فرصت را میدانم. حقیقت این است که، همانطور که میدانید، آقای هوشمند وقتی نوجوان بودم نویسنده مورد علاقهام بود و کلی سؤال هیجانانگیز دارم که از ایشان بپرسم.»
گلریز از روی صندلیاش بلند شد، از فنجان چای جرعهای نوشید و گفت:
«فقط حواست باشد که سؤالها باید به جنبههای مختلف زندگی آقای هوشمند بپردازد. امیدوارم در این زمینه خوب تحقیق کنی.»
سودابه جواب داد:
«بله، حتماً.»
دیگر وقت ترک دفتر سردبیر بود. سودابه اجازه گرفت و خداحافظی کرد.
پادکست را اینجا بشنوید کد صوت دانلود صوت اصلی
سودابه با توجه به شناختی که از آقای گلریز، سردبیر مجله آفتابگردان، داشت، میدانست او هیچ حرفی را بیدلیل نمیزند و یک نکته را دو بار نمیگوید؛ یعنی دوست ندارد حرفهایش را تکرار کند.
پس با خودش گفت: «چه دلیلی دارد که امروز دو بار به من گفت به جنبههای مختلف زندگی هوشمند بپردازم؟»
آیا زمینه خاصی در زندگی این نویسنده مشهور بود که سودابه نمیدانست؟ یا اتفاق عجیبوغریبی در زندگی او افتاده بود که باید دربارهاش حرف زده میشد؟
سودابه کمکم داشت مطمئن میشد که این مصاحبه آنقدرها هم که فکر میکرد، کار آسانی نیست.
تازه از اینها گذشته، او زمانی که کتاب «دختر سرگشته» نوشته هوشمند را خواند و عاشق نوشتههای او شد، فقط سیزده سال داشت. گرچه تا هفدهسالگی همه کتابهای چاپشده هوشمند تا آن زمان را خوانده بود …








