
عصر ایران ؛ علی نجومی _ آلیس درِ خانه خواهرش، جزمین، را که باز کرد، بوی تعفن و ماندگی خورد توی صورتش. نور خیلی کم و مردهای به او کمک کرد تا راهش را پیدا کند و سلانهسلانه برود جلو. کالسکه بچه را تشخیص داد، اما خواهرزادهاش توی کالسکه نبود.
پادکست را اینجا بشنوید کد صوت دانلود صوت اصلی
رفت سمت پنجره، پرده را کنار کشید و پنجره را باز کرد. حالا دیگر راحت راهش را پیدا کرد و رفت توی اتاق بغل. خواهرش، جزمین، بیحال روی زمین افتاده بود. کنار جزمین، روی زمین پر بود از بطریهای خالی آبجو و سرنگهای زرد و کپکزده.
آلیس وحشتزده دوید، روی زمین نشست و جزمین را تکان داد. جزمین زنده بود. تازه چشمش افتاد به لیلی، دختر چندماهه جزمین.
لیلی کمی آنطرفتر از جزمین روی زمین دراز کشیده بود و دستش توی هوا تاب میخورد. آلیس رفت لیلی را بغل کرد، اما بچه رنگ به صورتش نبود. معلوم بود سوءتغذیه دارد.
آلیس سعی کرد خونسردی خودش را حفظ کند و خوب فکر کند که باید چه کار کند.
جزمین تا دو سال پیش لندن، پیش آلیس، زندگی میکرد، اما وقتی در دانشگاه نیوکاسل، در رشته حقوق، قبول شد، پاشد آمد نیوکاسل. اما بعد از چند ماه ترک تحصیل کرده بود.
وقتی آلیس همان موقع از او علت این کار را پرسیده بود، جزمین خیلی مختصر گفته بود:
«حقوق رشته من نبود. بهتره یه مدت بچرخم و خودم را پیدا کنم. یک کاری هم توی یک رستوران ایتالیایی پیدا کردم.»
آلیس هیچوقت خودش را نبخشید که چرا توی این دو سال پا نشد برود به خواهر کوچکترش سری بزند و ببیند واقعاً در چه وضعیتی است.
بعدها فهمیده بود که جزمین توی همان رستوران، از طریق یکی از همکارهایش که بعداً میشود شوهرش، معتاد میشود. آلیس هرگز آن مرد را ندیده بود؛ فقط میدانست لقبش «راسو» است.
از مجموعه پادکستی درباره کتاب / با ما بخوانید، پادکست …








