عصر ایران ؛ علی نجومی _ صبح زود، یکی از روزهای فروردینماه سال ۱۳۰۵ هجری خورشیدی، برلین.
در تمام شب، خواب به چشمان کیخسرو نیامد. آنقدر اشک ریخته بود که مژههایش به هم چسبیده بودند. دست فیروزه را بر گونه خود گذاشت؛ از یخ هم سردتر بود. نبضش را گرفت؛ تپشش ضعیف و رو به خاموشی بود.
پادکست را اینجا بشنوید کد صوت دانلود صوت اصلی
حالا سه روز میشد که فیروزه حتی چشمانش را هم باز نکرده بود.
کیخسرو چشمانش را بست و از خدا خواست فقط یک بار دیگر رنگ چشمان فیروزه را ببیند.
صدای زمزمهای ضعیف را به زحمت شنید. جرئت کرد و چشمانش را باز کرد.
چشمهای بیروح و سرد فیروزه به کیخسرو زل زده بودند.
کیخسرو نیمخیز شد و سرش را کنار گوش فیروزه برد. فیروزه با زحمت و تقلای فراوان گفت: …













