
عصر ایران ؛ علی نجومی _ سال های نخست دهه 1280 هجری خورشیدی بود. جامعه استبداد زده ایران دیگر رمقی در جان خود نداشت. جسته و گریخته جنبش هایی در جای جای مملکت شکل گرفته بود اما ریشه درخت تنومند استبداد بیدی نبود که با این بادها بلرزد. در این میان بخش قابل توجهی از داد و قال مردم متوجه امین السلطان یا همان اتابک اعظم صدر اعظم مطفرالدین شاه بود.
اتابک صدراعظم دوره ناصری هم بود و به تعبیری بدل به سرجهازی سلسله قاجار شده بود. اما این گرجی تبار زیرک آن قدر آدم های ریز و درشت در این مملکت بر کار گماشته بود که کوچک ترین حرکتی علیه خود را می فهمید و با هزار مکر و حیله آن ها را در نطفه خفه می کرد.
اما مدتی بود که شب نامه هایی شدید اللحن علیهش در تهران دست به دست می گشت. هر چه گشتند و سیاست پیشه کردند و به ارعاب و تهدید پرداختند افاقه نکرد. این بار سنبه پر زور بود.
در این شب نامه بزرگ ترین تهدید ها را علیه جان امین السلطان می کردند و کار به جایی رسید که برای شاه قاجار هم خط و نشان کشیدند که اگر امین السلطان بر اسب قدرت سواره بماند آن گاه مردم حق طلب طومار خاندان قاجار را در هم خواهند پیچید. مظفرالدین شاه را وحشت در بر گرفته بود برکناری امین السلطان کار راحتی نبود او متصل به سفارت انگلیس بود.
اوضاع به همین منوال پیش می رفت تا اینکه ماجرا وارد فاز خطرناک تری شد و شب نامه ها به کارگ سلطنتی هم راه پیدا کردند. مظفرالدین شاه به صرافت افتاد که بهتر این است مدتی تهران را ترک کند و به ییلاق در نیاوران و کاخ صاحبقرانیه برود تا شاید سیب سرنوشت چرخی بخورد.
اما همان شب اول در کاخ صاحبقرانیه وقتی شاه قاجار چپق سلطنتی را چاق کرده در سینی نقره ای منبت کاری شده آوردند و مشغول پک زدن شد و افق تهران در سکوت شب فرو رفته در برابر دیدگانش سر برآورد. صدای خش خش عبای سنگینی عیش سلطان را بهم زد. برگشت و دید که داماد نازنین در حال گذاشتن طوماری روی میز چوبکاری شده وسط سالن است. شاه قاجار چون خرگوش چست و چالاک از جا برخاست. حبیب الله خان موقر السلطنه داماد عزیزکرده اش مثل چوب خشکش زده بود آدمی در شگفت می ماند که زنده است یا مرده.
مظفرالدین شاه کاغذ را گرفت و شروع کرد به خواندن. بد و بیراهی نبود که نثار خاندان قاجار …






