
عصر ایران ؛ علی نجومی _ الفرید سراسیمه وارد اتاق زیرشیروانی شد. مدتی صبر کرد تا توالی نفسهایش به حالت طبیعی بازگردد. هرچه گذشت، هراسش بیشتر و بیشتر شد. خبط بزرگی از او سر زده بود. آخر پیش خودش چه فکری کرده بود که شب را بیرون از خانه گذرانده بود؟ چرا خام حرفهای استیون شده بود؟
اما آخر استیون که نیت شومی نداشت؛ میخواست با او عقد کند. اصلاً این، یکجورهایی پیشنهاد خود الفرید بود. البته استیون هم بیتقصیر نبود؛ مدام از عشق بیپایانش و شور و حرارت آتشینش با او حرف زده بود. با توجه به مخالفتهای پدر الفرید، که از قضا کشیش روستا بود، آنها تصمیم گرفته بودند از سفر دو روزه پدر الفرید نهایت استفاده را ببرند و به لندن بروند و آنجا صیغه عقد را جاری کنند.
پادکست را اینجا بشنوید کد صوت دانلود صوت اصلی
اما هرچه بود، الفرید در لحظه از واکنش پدرش ترسیده بود و بیثمر از لندن بازگشته بودند. استیون بیچاره هم این جاخالی دادن الفرید را پذیرفته بود و هنگام بازگشت تا روستا همراهیاش کرده بود و بعد به لندن بازگشته بود. اما در همینجا بود که بدترین اتفاق ممکن رخ داده بود.
خانم جیدی آنها را هنگام بازگشت، درحالیکه با هم در ایستگاه قطار بودند، دیده بود. کاش الفرید قبول نمیکرد که استیون در بازگشت همراهیاش کند.
پسر این خانم جیدی عاشق سینهچاک الفرید بود، اما الفرید دست رد به سینه او زده بود. جوان بیچاره سال بعد به ذاتالریه مبتلا شد و از دنیا رفت. خانم جیدی الفرید را در این داستان مقصر اول و آخر میدانست. او ادعا داشت الفرید با سحر و محبت زنانه، پسرش را به جادوی عشق مبتلا کرده و بعد با بیرحمی تمام او را از خود رانده است؛ پسر بیچاره هم آنقدر غصه خورده که خوراک ملکالموت شده است.
حالا الفرید مطمئن بود که خانم جیدی قضیه دیده شدنش با استیون در ایستگاه قطار را با آبوتاب فراوان برای اهالی روستا تعریف خواهد کرد.
نیم ساعتی از آمدنش به اتاق …












