
اهالی میناب میگویند این شهر پنج ماه است که فضایی مثل بم بعد از زلزله سال ۱۳۸۲ دارد؛ مثل آنجا غمگین، با ابرهایی ضخیم از درد و هالهای اندوه که مثل چادر بر سر شهر کشیدهاند. شهرجو، علی و یکی از امدادرسانانی که آن روز در مدرسه بود میگویند فکر نمیکنند این ماجرا به راحتی دست از سر مردم میناب بردارد.
به گزارش هم میهن، آقا جواد روزها مینشیند زیر آفتاب و به یاد میآورد. زیر آفتاب داغ تابستان. در منتهیالیه جنوبی نقشه ایران. میناب. از روزی که خبر آوردند بدن «علیرضا شهرجو»، دانشآموز اول دبستان مدرسه شجره طیبه میناب که درس خواندنش در این مدرسه، مزد نقاشی دیوارهای آن توسط پدرش جواد بود، یک بار دیگر پیدا شده و باید حالا به جای آن یک تکه ابرو و شورت راهراه و کفشی که پنج ماه پیش در گودال قبر، خاک و همان خاک را تا روزها مشت کردند و بر سر کردند، یک بدن دیگر را، این بار تمام سوخته تحویل بگیرند و یک بار دیگر بشورندش و یک بار دیگر روی دستهایشان ببرند و یک بار دیگر دفن کنند و یک بار دیگر ترمه روی آن بکشند و قرآن و گلاب بگذارند، آقا جواد و فوزیه خانم مینشینند توی آفتاب و همه آن ساعتها و روزها را به یاد میآورند و بعد از حال میروند.
یکشنبه ۲۸ تیر بود که با خانواده شهرجو تماس گرفتند و گفتند به جلسهای بروند تا همراه بقیه خانوادهها درباره تعیین تکلیف قطعههای تازه پیدا شده در مدرسه حرف بزنند. همین هم شد که فوزیه رنجبری و جواد شهرجو به کسی خبر ندادند و خودشان رفتند؛ جلسه را پزشکی قانونی، دادستانی و فرمانداری ترتیب داده بودند و نمایندگانشان را هم فرستاده بودند. جلسه از اولش متشنج بود؛ خانوادهها میخواستند بدانند چرا حالا؟ چرا قطعه بدن عزیزانشان را حالا پیدا کردهاند؟ چرا زودتر به آنها خبر ندادهاند و چرا باید در یک جلسه تصمیم بگیرند با دستها و پاها و رانها و سرهای تازه پیدا شده بچههایشان چه کنند و چرا وقت بیشتری ندارند؟ میان آن همهمههای عصبانی اما جواد و فوزیه، کنار هم نشسته بودند و به رسم همیشگی حرف نمیزدند؛ جواد شهرجو که از بچگی مشکل تکلم داشت، فقط چشمهایش را دور اتاق میگرداند و فوزیه، …






