
محدثه چیذری، کارشناس ارشد مشاوره خانواده، در یادداشتی ارسالی به فرارو نوشت:
یک صبح عادی را تصور کنید.
هوا تازه روشن شده است. از پنجره صدای زندگی میآید؛ صدای رفتوآمد ماشینها، باز شدن در مغازهها، پرندهها، آدمهایی که روزشان را شروع کردهاند. معمولاً اولین فکری که بعد از بیدار شدن به ذهن آدم میآید، ادامه همان زندگی است. شاید کاری که امروز باید انجام دهد، امتحانی که در پیش دارد، قسطی که موعدش رسیده، بیماری یکی از عزیزانش، خوابی که شب قبل دیده است، و هزار دغدغه کوچک و بزرگ دیگر.
اما ذهن من دیگر اینطور کار نمیکند.
هر روز، در همان هزارم ثانیهای که چشمهایم باز میشوند، فقط یک جمله از ذهنم عبور میکند: اگر الان بزند، چه کار کنم؟
بعد، حتی قبل از آنکه کاملاً بیدار شوم، نگاهم دنبال بچهها میگردد. کجا خوابیدهاند؟ اگر همین حالا اتفاقی بیافتد، چند ثانیه طول میکشد خودم را به آنها برسانم؟ اول کدام را بغل کنم؟ چطور هر دو را همزمان حفظ کنم؟ این سؤالها انتخاب من نیستند؛ انگار بدنم آنها را قبل از آماده کرده است.
دختر کوچکم، هنا، چند روز دیگر پنج ساله میشود. از روزهای جنگ، دیگر حاضر نیست در تخت خواب خودش بخوابد. دوست دارد کنار من باشد؛ آنقدر نزدیک که دستش به من برسد.گاهی صبر میکنم تا خوابش ببرد و آرام به اتاق خودم میروم.اما تقریباً هر شب، نیمههای شب، بیآنکه خودش به خاطر داشته باشد چگونه، به کنار می آید. صبح که از او میپرسم چطور آمدی، فقط شانه بالا میاندازد. شاید وقتی جهان ناامن میشود، کودک بیش از هر زمان دیگری به همان جایی برمیگردد که اولین بار امنیت را تجربه کرده است: مادر.
کافی است صدای بلندی بیاید؛ صدای هواپیما، هلیکوپتر، ترقه، ماشین حمل زباله یا حتی صدایی که فقط کمی شبیه آن روزها باشد چشمهایش درشت میشوندو بدون فکر کردن، خودش را در آغوشم میاندازد.
من لبخند میزنم. با لحنی کاملاً عادی میگویم: چیزی نیست مامان... فقط صدای ترقه بود بعد او را محکمتر در آغوش میگیرم. اما هیچکس جز خودم نمیداند …












