
ادبیات کلاسیک غرب را که میخوانیم، یکی از تصویرهای جذاب مردانه، مردِ نظامی و سرسخت است؛ مردی که برای دفاع از شرافتش آمادهی دوئل میشود، یونیفورم میپوشد و اهلِ عقبنشینی نیست. تا آغاز قرن بیستم، نظامیگری و سلحشوری از مهمترین نشانههای جذابیت مردانه بود؛ چنانکه در بسیاری از روایتها، زنان در برابر مردانِ یونیفورمپوش از خود بیخود میشدند و برای دیدن و به دست آوردن دلِ سربازان صف میکشیدند.
اما در دهههای اخیر، جنبشی جهانی برای از میان بردنِ چیزی به نام «مردانگی» و «اقتدار پدر» شکل گرفته؛ جنبشی که به نام استقلال و آزادی زنان، با بسیاری از صورتهای سنتیِ مردانگی به جدال برخاسته است.
در نگاه اول، شاید این وضعیت برای زنانی که خواهان رهایی از قیمومیت پدر و همسر و رسیدن به استقلالاند، خوشایند باشد؛ اما اگر کمی از این هیاهو فاصله بگیریم، پرسش دیگری پیش میآید: آیا در این میان، خودِ زنان و خانواده و جامعه نیز هزینه ندادهاند؟
در چند دههی اخیر، همزمان با رشد فردگرایی، تجاری شدن ازدواج و تغییر شکل روابط، بحرانهایی مانند طلاق، تنهایی و فروپاشی خانواده نیز بیشتر دیده شدهاند.
نمیتوان همهی اینها را به یک علت فروکاست، اما نمیتوان از تغییر تصویر مرد و زن و اثر آن بر روابط نیز بهسادگی گذشت.
فمینیسم، در پیوند با ووکیسم، در مواردی به جای نقدِ سلطه و خشونت، به جنگ با خودِ مردانگی رفته است؛ مردانگی را زمخت، زشت و خشن تصویر کرده و هرچه از الگوی سنتی فاصله گرفته را مترقیتر دانسته است.
اما مسئله همینجاست: آیا هر مردی که نرمتر، آرامتر یا متفاوتتر است، الزاماً مردِ بهتری است؟ و آیا هر مردِ قدرتمند و سرسختی، الزاماً خشن و سرکوبگر است؟
وقتی الگوی مردانگی از میان میرود، زن نیز الزاماً به آزادی و شادی نمیرسد. ممکن است زنِ مستقل، در عوضِ قیمومیت، با تنهایی و فردگراییِ افراطی روبهرو شود؛ ممکن است سالها بعد بفهمد آنچه به نام آزادی به او فروخته شده، گاهی فقط شکل تازهای از …













