«اهل زاریا» به سراغ یکی از کمتر روایتشدههای فصلهای تاریخ معاصر جهان اسلام رفته است؛ در این کتاب نویسنده به داستان زندگی ابراهیم زکزاکی و شکلگیری جریان شیعیان نیجریه، از آشنایی او با انقلاب اسلامی ایران و امام خمینی(ره) تا حوادث تلخ زاریا میپردازد.
عنوان کتاب به شهر «زاریا» در نیجریه اشاره دارد؛ شهری که در ۲۱ آذر ۱۳۹۴ شاهد حمله ارتش نیجریه به شیعیان و کشته و زخمی شدن شمار زیادی از آنان بود. در جریان این حادثه، حسینیه بقیةالله نیز تخریب شد و نام شیخ ابراهیم زکزاکی بیش از گذشته در رسانههای جهان مطرح شد.
اما روایت «اهل زاریا» از کشتار زاریا آغاز نمیشود. نجمه جوادی تلاش کرده است مخاطب را به سالهای شکلگیری شخصیت و اندیشه زکزاکی ببرد؛ زمانی که یک جوان نیجریهای با نام و اندیشه امام خمینی(ره) آشنا میشود و این آشنایی مسیر زندگی او را تغییر میدهد.
جرقه نگارش این کتاب در سال ۱۳۹۹ و پس از تماشای یک مصاحبه زده شد. نویسنده برای نگارش «اهل زاریا» چهار سال پژوهش و یک سال نگارش انجام داده و حاصل این پژوهشها در کتابی ۱۷۶ صفحهای منتشر شده است.
یکی از بخشهای قابل توجه کتاب، روایت نخستین مواجهه ابراهیم با نام امام خمینی(ره) است. در این بخش، استاد علوم سیاسی در کلاس درباره تفاوت «قدرت» و «تأثیر» صحبت میکند و از انقلاب ایران و نقش امام خمینی(ره) در پیروزی مردم ایران میگوید. این سخنان، ذهن ابراهیم را درگیر میکند و او تصمیم میگیرد درباره این شخصیت بیشتر بداند.
در ادامه این بخش از کتاب آمده است:
«ابراهیم در فکر فرو رفت. باید بیشتر درباره این مرد میفهمید و بالاخره توانست عکس روح الله خمینی را در حال نمازخواندن ببیند. مِهر این مرد به دلش افتاد. اصلا اینکه یک نفر بتواند استعمار را شکست دهد برایش قابل احترام بود. عکس سیاهوسفید او را در صدها نسخه کپی کرد و به دانشجویان داد. او میخواست ثابت کند که میتوان بر ظلم غلبه کرد. حالا دیگر خبر پیروزی قطعی مردم ایران به گوش دنیا رسیده بود. او به سفارت ایران در لاگوس رفت تا بیشتر بداند. اما وقتی به آنجا رسید، متوجه شد که آنها فقط یک عکس سیاهوسفید از او دارند. یکی از آنها گفت: «این را هم یک دانشجوی نیجریهای در کشورش توزیع کرده.»
این بخش از «اهل زاریا» تصویری متفاوت از تأثیر انقلاب اسلامی بر خارج از مرزهای ایران ارائه میدهد؛ روایتی که در آن، انتقال یک تصویر و یک ایده از طریق ارتباط میان دانشجویان و مردم شکل میگیرد و به تدریج مسیر زندگی یک جوان نیجریهای را تحت تأثیر قرار میدهد.
نویسنده در این اثر تلاش کرده است به جای ارائه یک زندگینامه صرف یا گزارش تاریخی، زندگی زکزاکی را در قالب داستان روایت کند و مخاطب را با فراز و فرودهای مسیر فکری و اجتماعی او همراه سازد. از این منظر، «اهل زاریا» تنها درباره یک شخصیت نیست، بلکه روایتی از چگونگی عبور یک ایده از مرزهای جغرافیایی و شکلگیری یک جریان فکری در سرزمینی دور از ایران است.
اهمیت دیگر کتاب، انتخاب موضوعی است که با وجود ظرفیت تاریخی و انسانی فراوان، کمتر در ادبیات داستانی فارسی مورد توجه قرار گرفته است. زاریا و سرگذشت شیعیان نیجریه برای بسیاری از مخاطبان ایرانی تنها در قالب خبرهای رسانهای شناخته شده است؛ «اهل زاریا» تلاش میکند این تصویر را به یک روایت انسانی و داستانی تبدیل کند.
در این روایت، زکزاکی تنها یک روحانی یا چهره سیاسی نیست؛ بلکه شخصیتی است که از یک مواجهه فکری آغاز میکند، به دنبال شناخت بیشتر میرود و در ادامه زندگی خود، برای باورها و آرمانهایش هزینه میدهد.
قسمتی از متن کتاب
- در زمانهای دور در سرزمینی که به آن زازاو میگفتند، دختری به دنیا آمد که اسمش آمنه بود. او دختر شاه نوهه بود، پادشاه بزرگ زازاو. از همان بچگی آمنه فرق داشت. او دوست نداشت مثل بقیهی دخترها در قصر بنشیند و وقتش را به آموختن کارهای ظریف بگذراند. او عاشق اسبسواری بود. شمشیر به دست میگرفت و کنار سربازها تمرین میکرد.
وقتی پدرش از دنیا رفت، برادرش شاه شد؛ اما بعد از او، آمنه حکومت را به دست گرفت. او تنها یک ملکه نبود، بلکه یک جنگجوی واقعی بود. او با سپاهش به جنگ دشمنان رفت سرزمینهای بیشتری را به زازاو اضافه کرد و راههای تجاری را که برای مردم خیلی مهم بود تحت کنترل گرفت؛ اما آمنه فقط برای جنگ نبود. او دستور داد دیوارهای بزرگی دور شهرها بسازند تا مردم در امان باشند. این دیوارها که «دیوارهای آمنه» نام گرفتند هنوز هم در برخی جاها باقی مانده اند.
-آمنه هیچوقت ازدواج نکرد. او تا آخرین روزهای عمرش به فکر مردمش بود. سالها بعد، هنگامی که نامش همچنان در میان نسلها میچرخید، مردمان زازاو با غرور میگفتند: «ما فرزندان آمنهایم؛ زنی که همچون طوفان آمد و همچون اسطوره در تاریخ باقی ماند.»
بعد مادرش آهی میکشید. نگاهی به دخترش میانداخت و میگفت: «حال و روز ما به خاطر غریبههایی است که به اینجا آمدهاند، با آن لباسهای تنگ و کلاههای عجیبشان. دلم میخواهد هر اتفاقی در زندگیات افتاد مانند او شجاع باشی.»
صالحه چند بار کلمهی قهرمان را تکرار کرد و به آرامی گهواره را تکان داد. با خودش گفت: «کاش می توانستم. اگر این یکی را از دست بدهم، خواهم مرد، کاش برایم بماند...»
هنوز زمزمهاش تمام نشده بود که مُلایعقوب، در چوبی را باز کرد و بالبخند وارد شد. دندانهای سفیدش به صورت تیرهاش میآمد. قرآن را گذاشت کنار شمع نیمسوخته، روی طاقچه، صالحه به زحمت پاهایش را جمع کرد. تکیه داد به دیوار و گفت: «امروز چند نفر آمدند؟»
دوست داشت همسرش بگوید همهی قبیله؛ اما سکوتش نگرانی را دواند توی صورت صالحه، خواست حرفی زده باشد. گفت: «فکر می کنی این وضعیت تا کی ادامه داشته باشد؟»
ملایعقوب با خودش گفت: تا وقتی که مستعمره باشیم.» صالحه صدایش را شنید.
-آن قدر زندگی برای مردان سخت شده که دیگر به کلاس قرآن نمیآیند. امروز متوجه شدم که عدهای میخواهند به شهر دیگری برای کار بروند.
بعد هم به سمت اتاقک کوچکی رفت که آتشدان و وسایل خوراکپزی در آنجا بود. اجاق را روشن کرد. نشست و خیره ماند به شعلههای آتش. دلش میخواست ساعتها بنشیند و برای مردان قبیلهاش از کلام خدا بگوید و احکام مذهبشان؛ اما هر روز از تعداد کسانی که برای آموختن به مکتب میآمدند کم می شد.
صالحه دستی به صورت پسرش کشید و گفت: «چقدر دلم برای کلاس درس تنگ شده!» (صفحه ۸ و ۹) جلد کتاب
کتاب «اهل زاریا» نوشته نجمه جوادی در قطع رقعی، جلد شومیز، شمارگان هزار نسخه، ۱۷۶ صفحه توسط نشر بینالملل منتشر شد.









