در تمام این سالها از زندگی مردم نوشتهام، از رنجها، دغدغهها، امیدها و لحظههایی که اگر خبرنگاری در کنارشان نبود، شاید بخشی از آن ناگفته میماند، اما پشت هر خبر، فقط یک خبرنگار نبود، زنی بود، مادری بود و انسانی که خودش هم سهمی از همین رنجها داشت.
برای یک خبرنگار مرزنشین، فاصلهای میان خبر و زندگی وجود ندارد چرا که با تمام بحران ها از جمله جنگ و انفجار زندگی کرده ای، جنگ فقط یک موضوع خبری نیست؛ صدای انفجار را میشنوی و همان لحظه باید به دنبال روایت حقیقت باشی، باید به محل حادثه بروی، ثبت کنی و بنویسی؛ حتی وقتی میدانی ممکن است همان انفجار، خانوادهای را داغدار کرده باشد یا هر لحظه خودت نیز در معرض خطر قرار بگیری.
در روزهای جنگ، دود و انفجار من هم مانند همه مرزداران خط مقدم مرز را ترک نکردم، نه به این دلیل که ترسی وجود نداشت؛ ترس بود، اما احساس مسوولیت و تعلق به این خاک اجازه نمیداد کنار بکشم، ماندن در مرز برای من فقط وظیفه خبرنگاری نبود؛ یک مسوولیت انسانی بود.
روزی که ساختمان بهزیستی در جریان جنگ هدف قرار گرفت، دقایقی بعد راهی محل شدم، میدانستم خطر هنوز تمام نشده و احتمال اصابت دوباره وجود دارد، اما حقیقت را نمیشد از دور روایت کرد، خبرنگار باید در میدان باشد؛ حتی وقتی خودش میداند ممکن است بخشی از همان حادثه شود.
جنگ اما فقط صدای انفجار نبود؛ اثرش وارد زندگی شخصی من هم شد، فشار و اضطراب آن روزها باعث شد که فرصت مادری کردن دوباره را از دست بدهم؛ زخمی که هیچگاه در هیچ گزارشی نوشته نشد و بواسطه مسوولیتم حتی فرصت سوگواری هم نداشتم چرا که یک خبرنگار بعنوان راوی حقیقت در جنگ باید دوباره قلم به دست بگیرد و روایت کند.
سخت ترین روزها را حکایت کرده ام روزهایی که با نوشتن هر کلمه ساعت ها گریستم، با گریه های مادران شهدا و با داغ پدران خمیده، با فرو ریختن آوار خانه های همشهریانم، با هر اتفاقی برای ایران عزیز شکستم اما بی صدا، چون هنر یک خبرنگار این است که باید استوار روایت کنی، گاهی باید خود سکوت کنی در حالیکه صدای رسای حقیقت و زندگی دیگران هستی، اینجاست که به حقیقت این جمله می رسم که گاهی سکوت بلندترین فریاد است.
زلزله ۷.۳ ریشتری سرپلذهاب هم برای من فقط یک مأموریت خبری نبود؛ خودم نیز درگیر همان اضطراب و آسیب بودم، در روزهایی که مردم نیازمند همدلی و آرامش بودند، من هم بخشی از همان شرایط را تجربه میکردم، حتی فرصت یک همدردی ساده را نداشتم، بعنوان یک خبرنگار که وظیفه انعکاس رنج های زلزله زدگان را داشتم با کودکی در خودرو، روزهای متوالی را سپری کردم، اما مسوولیت خبرنگاری اجازه نمیداد بعنوان یک زلزله زده از میدان فاصله بگیرم، باید روایت میکردم؛ چون خبرنگار راوی زندگی دیگران است، حتی وقتی کسی از خودش نمیپرسد شب و روزش چگونه میگذرد.
از درد مردم نوشتم؛ در حالی که خودم همان درد را میشناختم سالها از گردوغبار، کمبود دارو و درمان، کم آبی، خشکسالی، مشکلات زندگی در مناطق مرزی نوشتم، از مردمی که برای سادهترین نیازهای زندگی تلاش میکنند و گاهی مسیرهای سختی را برای برخورداری از ابتدایی ترین حقوقشان و حتی درمان و تهیه دارو پشت سر میگذارند، اما کمتر کسی میدانست همان خبرنگاری که این مشکلات را روایت میکند، خودش نیز در همین جغرافیا زندگی میکند؛ با همان گردوغبار نفس میکشد، با محدودیتها روبروست و گاهی برای نیازهای درمانی خود و خانواده اش همان مسیرهای دشوار را تجربه میکند.
وقتی خودت مشکل تنفسی داری و باید در بحران گرد و غبار در شرایط سخت، تصویر واقعی منطقه را ثبت کنی، معنای مسوولیت شکل دیگری پیدا میکند روزهایی که برای تعطیلی دیگر شغل ها تلاش کردی اما خود همان تعطیلات را درگیر کار و خبر و روایت مشکلات مردم بودی چرا که حرفه ات تعطیلی بردار نیست و همیشه باید پا دررکاب آماده باشی به دل بحران بزنی.
از گرمای طاقتفرسای مرز و روزهای بلند و گرم مناطق مرزی غربی کرمانشاه؛ از روزهایی که برای ثبت واقعیت، ساعتها زیر آفتاب در مأموریت بودم، از آتشسوزیهای زاگرس نوشتم؛ از طبیعتی که آسیب دید و مردمی که برای نجات آن ایستادند، از کرونا نوشتم؛ در حالی که خودم داغ پدر را بر اثر کرونا ویروس تجربه کردم.
از کنگره بزرگ اربعین نوشتم؛ از مرزی که در روزهای خاص، به صحنهای از خدمت و همدلی تبدیل میشود، اما پشت همه این گزارشها، انسانی حضور داشت که گاهی خسته میشد، دلتنگ میشد و زخمی داشت که دیده نمیشد، روزهایی که کودکت در خانه منتظر مادرش بود و ساعت ها گرسنه در گوشه اتاق خوابش برده تا شاید مادرش برگردد و ساعتی بدور از خبر برایش مادری کند.
من یک همسرم اما شاید نتوانستم همسری نمونه باشم چرا که همیشه برای حفظ سنگر خبر دیگر سنگرهای زندگی را خوب نتوانستم پر کنم و همیشه فرد غایب مهمانی ها، عروسی ها، ختم و نفر آخر مناسبتهای خانوادگی بوده ام و بابت این نرسیدن ها و دیر رسیدن ها همیشه مورد انتقاد قرار گرفته ام بدون آنکه کوچکترین نقشی در آن داشته باشم و این اقتضای مسوولیتی بوده که به آن تعهد دارم.
خبرنگار زن بودن در مرز یعنی همزمان مادر بودن، مسوول بودن و ایستادن در شرایطی که گاهی خودت نیازمند آرامشی اما باید آرامش را برای دیگران روایت کنی.
بعنوان یک خبرنگار مرزنشین زندگی در مرز به من آموخت که مرز فقط محل عبور نیست، محل ایستادن است.
من سالها راوی خبرهای دیگران بوده ام، از دردها و امیدهایشان گفتم، امروز در روزی که اگرچه به نام خبرنگار است و بازهم باید روای تبریک های دیگران باشم فقط میخواهم بگویم پشت هر خبر، انسانی ایستاده است؛ یک زن، مادر و خبرنگاری که زخمهایش هیچگاه در قاب دوربین دیده نشده، روی آنتن گفته نشده و در متن خبر نیامده باشد، اما هنوز قلم را زمین نگذاشته است.
چون گاهی خبرنگار باید روایت دیگران را بنویسد، حتی وقتی خودش یک روایت ناگفته در سینه دارد؛ روایتی از روزهایی که ترسید، اما ماند، خسته شد، اما ادامه داد؛ زخم خورد، اما نوشت.
من سالهاست آنسوی خبر ایستادهام؛ با تمام زخمها، دلتنگیها و خاطراتی که بخشی از آنها هرگز در هیچ گزارشی نوشته نشد، اما با همان قلمی که هنوز برای روایت حقیقت، زمین نگذاشتهام.





![[دکتر روزبه کردونی] الموت؛ یک روایت از ایران](/news/u/2026-08-19/ettelaat-mx0qg.jpg)



