
طنز تلخ آنجاست که گاهی همه دانشآموزان یک مدرسه، فارغ از استعداد و علاقه واقعی، در یک رشته المپیاد ثبتنام میشوند تا آمار مشارکت و در نهایت رتبه مدرسه افزایش یابد. در اینجا دیگر المپیاد ابزار کشف استعداد نیست؛ رتبه مدرسه به هدف و دانشآموز به عددی در جدول عملکرد تبدیل میشود. مسئله، اصل المپیاد نیست؛ مسئله، تبدیل آن به معیار کیفیت مدرسه و تعریف موفقیت است. اقتصادی که پیرامون این رقابت شکل گرفته نیز از اضطراب خانوادهها و رؤیای رتبه و دانشگاه برتر تغذیه میکند.
البته هرگونه نقد به وضعیت موجود نباید به معنای نادیده گرفتن اهمیت شناسایی استعدادهای برتر یا کمارزش شمردن تلاش دانشآموزان المپیادی تلقی شود. بیتردید، بسیاری از نوجوانان مستعد کشور با سالها مطالعه، پشتکار، انضباط فردی و تحمل فشارهای سنگین علمی به این موفقیتها دست مییابند و کوشش آنان شایسته احترام و ستایش است. همچنین هیچ نظام آموزشی پیشرفتهای از شناسایی و پرورش استعدادهای برتر غفلت نمیکند. مسئله اصلی آن است که آیا المپیاد بهعنوان یکی از ابزارهای شناسایی استعداد، در جایگاه واقعی خود قرار دارد یا به تدریج به مقصد نهایی نظام نخبگی تبدیل شده است؟
این وضعیت، نشانهای از فراموشی غایت تربیت و شکاف میان صف و ستاد است. در اسناد و سیاستها از دانشآموزی چندبعدی، هویتیافته، خلاق، اخلاقمدار و مسئول سخن میگوییم؛ اما در مدرسه، کارنامه، آزمون، رتبه و مدال همچنان شاخصهای مسلطاند. پرسش جدی این است: اگر سیاستگذاران مواردی همچون مهاجرت نخبگان، دشواری سازگاری اجتماعی، سلامت روان جوانان، هویت اجتماعی، کیفیت روابط خانوادگی آینده و نحوه مواجهه دانشجویان دانشگاههای برتر با جامعه و سیاست را مسئله میدانند، چرا ریشه تربیتی آن را کمتر مورد پرسش قرار میدهند؟ وقتی دانشآموز نخبه بخشهایی از فرایند تربیت چندبعدی را به بهانه موفقیت علمی کنار میگذارد، آیا صرفاً توان حل مسئله علمی او را پرورش ندادهایم؟ آیا برای گفتوگو، کنترل …












