دکتر محمود مهدوی دامغانی برایم تعریف کرد: یکبار از طریق شیخ حرم توانستم از طواف کعبه فراتر روم و به حرم راه پیدا کنم. داخل کعبه، صحیفه سجادیه را که همراهم بود گشودم و دعاهایی به نحوی خواندم که ایشان هم متوجه شود. پس از آن، او با حسرت گفت: «وای بر ما که با این کتاب آشنا نبودیم» و از من خواست کتاب را هدیه دهم.
مدینه، در ذیحجه ۶۳؛ شهر در تبِ شورش میسوخت و بنیامیه، که تا دیروز از موضع قدرت فرمان میراندند، اکنون در هراسِ خشم مردم راهی برای خروج میجستند. در همین آشوب، مروان بن حکم ــ از چهرههای نامآشنای خاندان اموی و کسی که خصومتش با بنیهاشم پنهان نبود ــ نگران زنان و کودکان خاندان خود شد. روایتهای تاریخی میگویند او سرانجام از مردی پناه خواست که هنوز زخم کربلا را بر جان داشت: علی بن حسین، امام سجاد(ع). انتظار آن میرفت که فرزند حسین سیدالشهدا، پس از آن همه خون و اسارت، دست رد بر سینه دشمن بزند؛ اما امام خانواده مروان را پذیرفت و آنان را در کنار خانواده خویش به جایی امن فرستاد. …













