
به گزارش ایرنا، ۲۶ مرداد، یادآور یکی از ماندگارترین فصلهای تاریخ معاصر ایران است؛ روزی که پس از سالها چشمانتظاری، آزادگان سرافراز به میهن بازگشتند و خاطره سالهای اسارت، مقاومت و پایداری آنان بار دیگر در حافظه جمعی ایرانیان زنده شد.
بازگشت آزادگان در سال ۱۳۶۹، تنها پایان سالهای دوری از وطن نبود بلکه آغاز روایتهایی بود که هر یک، بخشی از تاریخ هشت سال دفاع مقدس و ایستادگی ملت ایران را در خود جای داده است. مردانی که سالهای جوانی خود را در اردوگاههای اسارت سپری کرده بودند، با بازگشت به کشور، خاطراتی از روزهای دشوار، دلتنگی برای خانواده و مقاومت در برابر فشارهای دشمن را با خود به خانه آوردند.
اکنون، در سالروز این بازگشت تاریخی، مرور خاطرات آزادگان سرافراز فرصتی است برای بازخوانی بخشی از آنچه بر آنان گذشت؛ روایتهایی که از دل سالهای اسارت بیرون آمده و همچنان برای نسلهای امروز شنیدنی و درسآموز است.
در ادامه، خاطره یکی از آزادگان سرافراز استان خراسان جنوبی را میخوانیم؛ خاطرهای از روزهای اسارت، از لحظههای دشوار و امیدهایی که در دل خاموش نشدند؛ روایتی که گوشهای از آن سالهای فراموشنشدنی را پیش چشم ما زنده میکند.
غلامرضا رضایی وقتی میخواهد از سالهایی بگوید که بخش بزرگی از زندگیاش را در انقلاب، جبهه و اسارت گذراند، روایتش را از معدن قلعهزری آغاز میکند؛ از خانهای که پدر کارگرش در آن روزگار زندگی میکرد و از روزهایی که او، به تعبیر خودش، بچه یک کارگر بود و برای ادامه تحصیل مجبور شد از معدن راهی بیرجند شود؛ سفری که در ظاهر برای ادامه درس آغاز شد، اما خیلی زود او را وارد مسیری کرد که از کوچههای بیرجند در روزهای انقلاب شروع شد، از سنگرهای کردستان و جبهه جنوب گذشت و سرانجام به هشت سال و یک ماه و چهار روز اسارت در اردوگاههای عراق رسید.
او میگوید سالهای ۱۳۵۴ و ۱۳۵۵ بود که برای ادامه تحصیل از معدن قلعهزری به بیرجند آمد و ابتدا در پایین قلعه، در منزل آقای شعبانی، مستأجر شد و پس از آن به منزل شهید بیمه رفت و تحصیل خود را در مدرسه راهنمایی فرزان جمهوری اسلامی ۳۱ ادامه داد.
هنوز در کلاس سوم راهنمایی بود که فضای جامعه به سرعت تغییر کرد و انقلاب آغاز شد؛ دورهای که رضایی از آن …








