ساعت به 3 بعدازظهر هشتم شهریور 1360 نزدیک میشد که صدای انفجار چُرت نیمروزی را کوتاهتر کرد.
دانستم اتفاقی افتاده اما نه دودی پیدا بود نه جز آن صدا نشانی ثبت شد. از سر کنجکاوی نوجوانانه به اتفاق یکی از بستگان راهی نخستوزیری در خیابان پاستور شدیم که با خانه ما نزدیک نیم ساعت فاصله داشت تا ببینیم چه خبر است. زود رسیدیم ولی تجمع و تحرک خاصی ندیدیم و گمان بردیم هر چه هست موردی داخلی بوده یا چون دقت نکردیم و در پی گیری جدی نبودیم به اطلاع خاصی نرسیدیم و بعد از آن آمده بودند و ما زود و بی ربط رفته بودیم. در همین حد هم برای نوجوانان امروز شاید جذابیت نداشته باشد.
در خانه رادیو روشن بود اما توضیح دقیق نمیداد تا پدر زودتر از همیشه آمد. هیچگاه او را چنین نگران ندیده بودم. سابقۀ دوستی با دکتر باهنر را داشت و ما هم در عالم نوجوانی به این میبالیدیم که آقای نخستوزیر خانوادۀ ما را از پیش از انقلاب میشناسد. …



![[پویا پرهیزجوان] کنش گفتاری، راز گیرایی و مانایی حیدربابایه سلام](/news/u/2026-09-20/ettelaat-3jxs5.jpg)









