ساعت به 3 بعدازظهر هشتم شهریور 1360 نزدیک میشد که صدای انفجار چُرت نیمروزی را کوتاهتر کرد.
دانستم اتفاقی افتاده اما نه دودی پیدا بود نه جز آن صدا نشانی ثبت شد. از سر کنجکاوی نوجوانانه به اتفاق یکی از بستگان راهی نخستوزیری در خیابان پاستور شدیم که با خانه ما نزدیک نیم ساعت فاصله داشت تا ببینیم چه خبر است. زود رسیدیم ولی تجمع و تحرک خاصی ندیدیم و گمان بردیم هر چه هست موردی داخلی بوده یا چون دقت نکردیم و در پی گیری جدی نبودیم به اطلاع خاصی نرسیدیم و بعد از آن آمده بودند و ما زود و بی ربط رفته بودیم. در همین حد هم برای نوجوانان امروز شاید جذابیت نداشته باشد.
در خانه رادیو روشن بود اما توضیح دقیق نمیداد تا پدر زودتر از همیشه آمد. هیچگاه او را چنین نگران ندیده بودم. سابقۀ دوستی با دکتر باهنر را داشت و ما هم در عالم نوجوانی به این میبالیدیم که آقای نخستوزیر خانوادۀ ما را از پیش از انقلاب میشناسد.
هر چند 4 ماه قبل توی ذوقم خورده بود وقتی بعد از سخنرانی او در سالن ورزش دبیرستان البرز در مقام وزیر آموزش و پرورش اعتنا نکرده و رفته بود! نه به محصلی که شاید به خاطر نیاورده بود که به فرهنگیانی که خود را به البرز رسانده بودند نیز پاسخ نداد. آنها آمده بودند تا دربارۀ حقوق و مزایا بپرسند و محمد جواد باهنر اگرچه وزیر آموزشوپرورش بود ولی خود را همسنگ هاشمی رفسنجانی و بهشتی و آیتالله خامنهای میدانست ولو عضو دولت شده بود و در آن بهار پربرخورد 60 سخنرانی او چنان سیاسی و دربارۀ جنگ و تعلیم و تربیت در اسلام بود که برای دانشآموزان جذابیت نداشت و زود هم تمام شد و به طرفةالعینی دوباره توپ بود که در سبد بسکتبال میافتاد و صدای برخورد توپ پینگپونگ با میز که در فضا میپیچید.
باری، همان غروب هشتم شهریور 1360 زود دانستیم که شایعات سلامت رییس جمهوری و نخستوزیر نادرست است و پدر با جزییات گفت که رجایی و باهنر سوختهاند و از روی دندانهاشان شناسایی شدهاند. در آن دوران که نه از اینترنت خبری بود نه از تلفن همراه این گونه مطلع شدن و خبر درست اتفاق کمیابی بود ولی تنها 10 دقیقه بعد رادیو بیبیسی هم با همین جزییات خبر داد در حالی که هنوز صدا و سیما ترجیح میداد قضیه را مکتوم گذارد. …













