
به گزارش اقتصادنیوز به نقل از عصرایران، حواست هست؟ مردادِ سوزانِ امسال هم دارد به آخر میرسد. آدم دلش میخواهد هرچه در این ماهها گذشته را یکجا از ذهنش بتکاند و دور بریزد.برود بنشیند لب حوضِ لاجوردی، پهلوی گلدانهای شمعدانی. عطر یاس و پیچ امینالدوله در هوا باشد و پاها را گذاشته باشد در آب و چند دقیقه... فقط چند دقیقه هیچ کاری نکند. کاش همهچیز را از یاد ببرد. نگاهش بیفتد به همان ترکیبهای قدیمی، به دیوار کوتاه آجری، کاشیهای کوچکِ فیروزهای، امواج آرام، آسمان آبی، بوی خاکِ نمخورده، بوی بارانِ تازه، بوی برگ و گل و دلش غَنج برود از این همه زیبایی.
کاش آن گوشه درخت اناری باشد، کنار دیوار بوتههای رز و نسترن بالا رفته باشند و سایۀ برگها افتاده باشد روی آجرهای قدیمی. حُسنِ یوسُف چرا نباشد و صدای آب چرا نیاید؟ کمی صدای پرنده و کمی خشخشِ برگ و همهچیز همینجا باشد، نه جای دیگر. همینقدر نزدیک، همینقدر آشنا و بیاسایی برای خودت.
همه خستهایم از وضعیتِ این روزها که البته چندیست وخامت قبل را ندارد. جنگ و بنبستِ مذاکرات بر اقتصاد و زندگی روزمره سایه انداخته است و در این شرایط، حرفزدن از صلح، اقتصاد و امنیت به توصیههای ماورائی شبیه است.
ما خیلی خستهایم و دیگر رؤیاهای بزرگ نداریم. معجزه و شقالقمر نمیخواهیم. این روزها اگر از مردم بپرسید چهچیز حال تان را بهتر میکند، بعید است پاسخشان شباهتی به آرزوهای سالهای دور داشته باشد.
احتمالاً دیگر نمیگویند خانۀ بزرگتر مد نظرم است، ماشین گرانتر میخواهم یا دوست دارم بروم سفر و چند روزی دور از هیاهو باشم. خواستهها کوچکتر و بنیادیتر شدهاند. میگویند دوست دارم جنگ تمام شود و قیمتها ثبات پیدا کنند. میگویند کاش بتوانیم برای چند ماهِ بعدمان برنامه بریزیم و نگران آیندۀ فرزندمان نباشیم. میگویند کاش اینترنت قطع نشود. میگویند کاش گشت ارشاد برنگردد. میگویند کاش بتوانیم آزادانه حرف بزنیم و زندگی کنیم. کاش هر روزی که چشم باز میکنیم، خبر بد به گوشمان نرسد.
تغییر حالمان تا حد زیادی به همینها خلاصه میشود، ولی همه بفهمینفهمی بیاعصابیم و حتی اگر همۀ اینها هم از آسمان ببارند بعید میدانم بهتر شویم؛ چون از پا درآمدهایم. رنجِ روحی داریم. پر از اضطرابیم. خاطرۀ جنگ، تنشهای انباشته، سوگ و مشکلاتِ پس از سانحه داریم. ما به راهکارهای عملی و حالخوبکُن نیاز داریم.
نمیشود به آدمهایی که نگرانِ ارزش پول، امنیت و آینده هستند، توصیه کرد دخیل ببندید، یوگا کنید، کمتر اخبار ببینید و نگاهتان به نیمۀ پر لیوان باشد. حال خوبِ جامعه از کیفیتِ حکمرانی، وضعیت معیشتی، امنیت، آزادی، آرامش پایدار و چشماندازی میآید که شهروندان از فردای خود دارند. در این شرایط چطور میتوان از رنجِ جامعه کاست؟ چه اتفاقی باید بیفتد تا مردم دوباره دلیلی برای آرامش داشته باشند؟ 1- شر جنگ را از سر مردم کم کنیم
هیچ جامعهای نمیتواند تا ابد در اضطرار و آمادهباش به سر ببرد. جنگ، گذشته از تهدیدِ موشک و انفجار، انبوه ترسها و نگرانیهایی است که به خانهها نفوذ میکند. جنگ یعنی احتمالِ حمله، تورمِ افسارگسیخته، کسبوکارِ هدررفته، نگرانی از آینده، مهاجرتِ اجباری، درمانِ رهاشده و ترس از بحرانهای انباشته. همۀ اینها ناشی از سیاستهای کلان است که حالا به شکست مذاکرات، تفاهمِ شکننده و نامعلومبودنِ سرنوشتِ آبراه جنوبی گره خورده است. پس یکی از اقداماتی که میتواند مستقیماً بر حالِ روحی و جسمیِ مردم اثر بگذارد، پایانِ جنگ است. مردم برخلاف خواستۀ نمایندگانِ چند درصدی و جناح تندرو به بزنبزن و «جنگ تا روز قیامت» نیازی ندارند. بهترین خبر این است که بشنویم جنگ تمام شده است. 2- اقتصاد را از بندِ غافلگیریِ دائمی برهانیم
اقتصادِ بیثبات بر همهچیز اثر میگذارد. بیثباتی یعنی بر باد رفتنِ چشمانداز. وقتی ندانی با حقوقِ ماه آینده چهقدر قدرت خرید داری، ندانی اجارۀ سال بعدت چقدر است، ندانی قیمتِ کالاها در فاصلۀ دو خریدت چقدر تغییر میکند و ندانی حقوقی در کار است یا نه، زندگی به مدیریتِ بحرانِ روزمره تبدیل میشود.
گزارشها از کوچکترشدنِ سبد خرید خانوار و کاهشِ بنیۀ اقتصادی حکایت دارند و وخامت اوضاع بهحدی است که برخی کالاهای اساسی و درمانهای ضروری از اولویتِ مردم حذف شدهاند. به همین دلیل بیش از وعدۀ ثروتمندشدنِ کشور، به ثبات نیاز داریم؛ ثبات ارز، ثبات قیمتها، ثبات قوانین و ثبات سرمایه. بزرگترین دستاورد اقتصادی، وعدۀ یکشبه پولدارشدن و خروج از بحرانهای پیاپی نیست؛ این است که بدانیم پولی در جیب داریم که چند روز دیگر بیارزشتر از امروز نیست. 3- دوباره بتوانیم برای آینده برنامهریزی کنیم
یکی از نشانههای خستگی اجتماعی، کوتاهشدنِ افقِ زندگی است. آدمی که زمانی برای پنج سالِ آینده برنامه میریخت، حالا شاید نتواند برای چند روز آیندهاش تصمیم بگیرد. جوانی که باید به ازدواج، تحصیل، اشتغال، خرید خانه یا بچهدارشدن بیندیشد، اول باید حساب کند آیا میتواند از پس هزینههای عادی زندگی برآید یا نه. دست و پای جامعه بسته است و زمانی حالش بهتر میشود که آینده دوباره قابل تصور باشد. 4- از تندروی خستهایم؛ کمی عقلانیت بد نیست
جامعه فقط از جنگِ خارجی خسته نیست؛ از جنگِ دائمی در داخل هم خسته است؛ از اینکه هر اختلافنظر به دشمنی تبدیل شود، هر منتقدی متهم باشد و هر عقبنشینی از موضع سیاسی، خیانت تلقی شود. مردم به سیاستمدارانی نیاز دارند که بلد باشند مسئله حل کنند، نه اینکه مدام مسئلۀ نو بسازند. کشوری که همۀ انرژیاش را صرفِ تولید دشمن، زدوخورد با مخالف و تنشِ دائمی میکند، فرصت زیادی برای ساختنِ زندگی شهروندان ندارد. حالِ مردم زمانی بهتر میشود که سیاست از هیجان، درگیری و شعار فاصله بگیرد و به سمتِ عقلانیت، گفتوگو، اعتماد و مصالحه برود. 5-آزادی و حق انتخابِ مردم را به رسمیت بشناسیم
آزادی در مباحث سیاسی چُنان بزرگ و انتزاعی است که معنای روزمرهاش فراموش میشود، ولی در زندگی مردم، مفهوم سادهای دارد. آزادی به این معناست که بتوانی خودت باشی، آنطور که میخواهی لباس بپوشی، موسیقی دلخواهت را گوش کنی، کتاب بخوانی، حرف بزنی، سفر بروی، شغل انتخاب کنی و سبک زندگیِ خودت را داشته باشی، بدون اینکه مدام نگران باشی انتخاب شخصیات تو را با دردسر مواجه کند. جامعهای که شهروندانش مدام مراقب رفتار و گفتارشان هستند، جامعۀ آرامی نیست. آزادی یکی از ارکانِ زندگی سالم است. 6- امنیت را از معنای نظامیاش بزرگتر ببینیم
امنیت فقط در این خلاصه نمیشود که موشک به خانهات نخورد؛ یعنی مطمئن باشی قانون از تو حمایت میکند. یعنی شغلت فردا از بین نمیرود. یعنی اگر بیمار شدی، درمان از توانت خارج نیست. یعنی نگرانِ آیندۀ فرزندت نباشی. یعنی مجبور نیستی هر شب دربارۀ اتفاقهای احتمالیِ فردا سناریو بسازی. یعنی احساس نکنی زندگیات در معرضِ تصمیمهای ناگهانی و غیرقابلپیشبینی است. یکی از مهمترین نیازهای امروز مردم، ثبات و مصونیت در برابر بیثباتی است. 7- حفظ استقلال بدون انزوا
استقلال ارزشمند است، اما نباید منجر به انزوا شود. هر کشور مستقل باید بتواند از منافعش دفاع کند، همزمان توان مذاکره، تجارت و ارتباط با جهان داشته باشد و برای کاهش تنش بکوشد. نتیجۀ استقلال باید در زندگی مردم ملموس باشد. اقتصاد مستقل باید بتواند با جهان ارتباط برقرار کند و به فناوری و دانش تکیه کند. استقلال فقط وقتی ارزشمند است که به افزایش قدرت مردم منجر شود، ولی اگر معنایش تحمل دائمِ هزینههای اقتصادی و سیاسی باشد، طبیعی است که مردم دربارۀ نسبتِ وعده و نتیجه سؤال کنند. 8- اینترنتِ سریع، ارزان و بدون فیلتر به مردم بدهیم
چرا اینترنتِ آزاد و باکیفیت به مردم نمیدهیم؟ در عصر کنونی، اینترنت همهچیز است؛ محل کار، دانشگاه، فروشگاه، رسانه و راه ارتباط با این و آن. قطع یا محدودکردنِ اینترنت یعنی سلیقهای عملکردن، یعنی ذینفعبودن از انسدادِ تکنولوژی، یعنی قطعِ بخشی از زندگیِ واقعی. مردم باید بدانند در جهان چه میگذرد، باید بتوانند با اینترنت کار کنند، کسبوکارشان را اداره کنند، با دیگران ارتباط داشته باشند و به اطلاعات دسترسی پیدا کنند. در جهانی که ارتباطات روزبهروز گستردهتر میشود، حس جدایی از جهان، اضطرابآور است. 9- اعتماد را احیا کنیم
هیچچیز بهاندازۀ بیاعتمادی جامعه را به ستوه نمیآورد. اگر مردم به آمارها، وعدهها، سیاستها و به آینده اعتماد نکنند، تصور میکنند واقعیت زندگیشان با آنچه در تریبونهای رسمی گفته میشود تفاوت دارد. اگر بین مردم و حاکمیت فاصله بیفتد، سرمایۀ اجتماعی و اعتماد عمومی از بین میرود. اعتماد با شعار برنمیگردد. با صداقت و عملکردِ مسئولانه برمیگردد. جامعۀ بالغ لزوماً جامعهای نیست که در آن همهچیز خوب باشد؛ جامعهای است که بتواند دربارۀ همهچیز صادقانه حرف بزند. 10- توان اقتصادی و حفظ کرامت اجتماعی مهم است
قدرت خرید فقط به پول خلاصه نمیشود. توان اقتصادی به افراد جامعه کرامت میبخشد. خیلی از خانوادهها در شرایط کنونی ناچارند از خوراک، پوشاک، درمان، تفریح و آموزش بگذرند، ولی شهروندِ باکرامت باید بتواند از پسِ هزینههای عادی زندگی برآید، بتواند برای تولد فرزندش هدیه بخرد، بتواند گاهی با نزدیکانش بیرون برود، بتواند سالی یک بار سفر کند، بتواند غذای موردعلاقهاش را بخورد، بتواند برای خانهاش چیزی بخرد. زندگی طبیعی یعنی همین. زندگی فقط زندهماندن نیست. جامعهای که شهروندانش مجبور باشند بین نیازهای اساسیشان یکی را انتخاب کنند، دیر یا زود دچار فرسودگی اجتماعی میشود. درنتیجه حال بدمان دلایل روشنی دارد و حال خوب با تحقق این اهداف به دست میآید.
کاش دیگر خبرها را لحظهبهلحظه دنبال نکنیم، صدای آژیر و انفجار نشنویم، قیمتِ هر چیز را چک نکنیم، اینقدرحساب و کتاب نکنیم. نپرسیم دلار چند شده. نپرسیم کی رفته و کی آمده.... دلم میخواهد عصر باشد؛ از آن عصرهای کشدار آخر تابستان که آفتاب دیگر بیرمق است و هوا نرم شده. لم بدهی روی تختِ چوبیِ کنار حوض، کتابی در دستت و استکان چای کنارت... نسیم خنکی از لابلای شاخهها بوزد، صورتت را نوازش کند، مجالی بدهد به این حال، به این آسودن و بعد همۀ تلخیها را با خودش ببرد. دلم میخواهد عصر باشد؛ عصرِ همان ایرانی که دلمان برایش تنگ شده است.
دلم میخواهد شهریور از راه برسد و خنکای پاییز را بیاورد. پنجره را باز کنم، سرگرم کار خودم باشم و صدای باران از حیاط بیاید. آنوقت شاید بتوان زیر لب آواز سر داد.. بتوان گفت ببار... بر کوه و دشت و هامون ببار... ببار و گَردِ این روزهای خسته را بشوی... ببار که این سرزمین تشنه است؛ تشنۀ باران، تشنۀ آرامش، تشنۀ روزهای بهتر. ببار به یاد همۀ آنهایی که دلشان همین عصر آرام را میخواست. بگذار تابستان با گرما و تلخیاش تمام شود... پاییز بیاید... باران ببارد... شاید از دل این همه خستگی، جوانهای سبز شود.
همچنین بخوانید بنبست خطرناک تهران-واشنگتن | پشت پرده رفت و آمدها به پکن چیست؟ شش گام تا رسیدن به اطمینان و امنیت مالی | پول در خدمت شماست اگر... | فشار مالی از کدام نقطه به شما وارد میشود؟ اگر پزشکیان نبود، مردم پای صندوق نمیآمدند/ لاریجانی عقلانیت را بر تصمیمگیری حاکم کرد کنایه همتی به دولت رئیسی/ بابت عمل به وعده هایتان خسته نباشید!






