
به گزارش اقتصادنیوز به نقل از خبرگزاری کتاب ایران، وقتی هرتا مولر، نویسنده برنده جایزه نوبل ادبیات، در دهکدهای دلگیر در رومانی غربی بزرگ میشد، در سالهای اوج کمونیسم دهه ۱۹۵۰، خیلی زود یاد گرفت که یک قانون خانوادگی از همه چیز مهمتر است: پوست کندن سیبزمینی با دقت و وسواس بینهایت. مادر او پنج سال را در آستانه مرگ ناشی از گرسنگی در یک اردوگاه کار اجباری شوروی گذرانده بود؛ او یکی از دهها هزار نفر از اقلیت آلمانیتبار رومانی بود که پس از شکست آلمان نازی به اتحاد جماهیر شوروی تبعید شدند.
مولر در کتاب جدیدش، دهکدهای در لبه جهان (The Village on the Edge of the World)، مینویسد: «مادرم اصرار داشت پوست سیبزمینی یکتکه باشد: نازکِ نازک و دایرهای، مثل نواری پیچخورده. اگر چاقوی من بیش از حد در سیبزمینی فرو میرفت، بر سرم فریاد میکشید… گرسنگی مزمنی که او پس از بازگشت از اردوگاه با خود داشت، سرچشمه همدستی همیشگیاش با سیبزمینی بود.»
در نوشتههای مولر، خشونتی بیامان جریان دارد. این خشونت از همان سرچشمهای میآید که رمانهای ستودهشدهاش و اکنون خاطراتش را شکل داده است: رومانیِ زیر سلطه دیکتاتور نیکلای چائوشسکو و پیش از او، گئورگه گئورگیو-دژ. این سرزمینی بود چنان فرسوده از سوءظن و ترس که آخرین نشانههای انسانیت و کرامت نیز در آن رنگ باخته بود. مولر در این کتاب نشان میدهد که چگونه سازمان امنیت مخوف کشور یعنی سکوریتاته، عملاً به یک ایستگاه عظیم تولید ترس بدل شده بود.
جامعه آلمانیتبار بانات از دیدگاه حزب کمونیست رومانی همواره خائن به شمار میرفت؛ چرا که بسیاری از مردان این اقلیت در دوران جنگ به ارتش آلمان نازی (ورماخت) پیوسته بودند. البته حکومت کمونیستی این حقیقت تاریخی ناخوشایند را که ارتش رسمی رومانی نیز در ابتدا دوشادوش نازیها به خاک اتحاد شوروی یورش برده بود، کاملاً از صفحات تاریخ رسمی خود پاک کرده بود. پدر مولر نیز به شاخه نظامی اساس (SS) پیوسته بود و تا پایان عمرش، هر زمان که از خود بیخود میشد، سرودهای اساس را با صدای بلند میخواند. روایت یک برنده نوبل از زنده ماندن در رومانیِ چائوشسکو
کودکی هرتا در کنار مادری هراسان، آسیبدیده و نومید که مرتب او را کتک میزد و پدری فاشیست که هرگز پشیمانی …






