قیمت طلا امروز




 روزنامه دنیای اقتصاد / ۱۴۰۵/۰۵/۱۰

قالیباف: ما جنگ را پیروز شدیم ولی باید پیروزی را تثبیت کنیم

رئیس مجلس شورای اسلامی تصریح کرد: ما جنگ را پیروز شدیم ولی باید پیروزی را تثبیت و ثبت کنیم و حتما کشور هم باید امید به آینده داشته باشد و چشم انداز آینده آن روشن باشد.
 قالیباف: ما جنگ را پیروز شدیم ولی باید پیروزی را تثبیت کنیم

محمدباقر قالیباف رئیس مجلس در جلسه شورای هماهنگی مجلس، اظهار کرد: در دوره سوم انقلاب، قوی شدن ایران موضوع اول است، بعد از شهادت سردار سلیمانی، امام شهید ما متمرکز بر ایران قوی بودند و به آن تأکید داشتند. در گام دوم انقلاب باید متمرکز بر این قوی شدن باشیم که یک شرط آن وحدت حول محور ولایت است.

وی بیان کرد: ما مسئولان در درجه اول باید بسط ید برای ولایت فقیه ایجاد کنیم. اگر می‌خواهیم ایران قوی داشته باشیم، باید از این نقطه شروع شود.

رئیس مجلس شورای اسلامی تصریح کرد: ما جنگ را پیروز شدیم ولی باید پیروزی را تثبیت و ثبت کنیم و حتما کشور هم باید امید به آینده داشته باشد و چشم انداز آینده آن روشن باشد.

 

بخش سایت‌خوان، صرفا بازتاب‌دهنده اخبار رسانه‌های رسمی کشور است. این مطلب برایم مفید است 0 نفر این مطلب را پسندیده اند کپی شد



۶ ساعت قبل / سایت صفحه سیاست

اختلاف بر سر مذاکره بالا گرفت؛ نبویان صلح در شرایط فعلی را به چالش کشید

صفحه سیاست-

سید محمود نبویان ساعتی پس از سخنرانی مسعود پزشکیان درباره ضرورت پایان جنگ در شرایطی که ایران دست برتر را دارد، در واکنش به این اظهارات نوشت: عده‌ای که متأسفانه خطای محاسباتی نیز دارند، برای پیشبرد مقاصد خود به دیگران تهمت جنگ‌طلبی می‌زنند.

وی افزود: مگر ما جنگ را شروع کردیم؟ جنگ به ما تحمیل شد، آن هم در شرایطی که در حال مذاکره بودیم. ما اکنون در حال دفاع هستیم.

نبویان تصریح کرد: منظور کسانی که در این شرایط از صلح صحبت می‌کنند، تسلیم شدن است.


۶ ساعت قبل / سایت جوان آنلاین

خطابه آقای خاتمی فاقد حداقل عقلانیت بود

سخنان اخیر آقای خاتمی مثل همیشه حمایت حامیان او و مخالفت منتقدانش را داشت. ولی ندیدم کسی بگوید استدلال این سخن چیست؟ ضرورت آن کدام است؟ و مخاطب اصلی چه کسی است؟!

وقتی مخاطب معلوم نباشد، یا ضعیف باشد، ضرورت سخن معلوم نمی‌شود و گوینده ناگزیر خطبه‌ای بی‌ثمر می‌خواند و استدلالی به میان نمی‌آورد. فلذا کل سخن یا بیهوده به‌نظر می‌رسد یا فقط یک مخالف‌خوانی یا یک سخنرانی دلسوزانه!

خاتمی می‌گوید: «بعضی‌ها می‌گویند ما حیات‌مان در جنگ است. من این را خودم شنیدم! می‌گویند اول پدر امریکا را در اینجا در‌می‌آوریم بعد می‌رویم در قلب امریکا با او می‌جنگیم. آخر با کدام واقعیت‌ها».

اکنون هم رئیس تیم مذاکره‌کننده، هم سپاه و هم دیگر مراجع رسمی مثل دولت و شعام می‌گویند «امریکا باید به تفاهم بازگردد تا تنگه با ترتیبات ایرانی باز شود». یعنی سیاست رسمی این است. پس انتظار می‌رود اگر احساس نیاز به سخنرانی کردید، در همین حدود سیاست رسمی و اعلامی سخن بگویید. ممکن است ایشان راست بگوید و از یک فرد در خیابان چیزی را شنیده باشد ولی لیدر یک جریان سیاسی پرطرفدار اگر سیاست رسمی را رها کند و از یک نقل‌قول کاملاً غیررسمی، خطابه بسازد، باید دید چه چیزی در ذهن دارد؟! چون منطقاً ما می‌توانیم بگوییم «پاسخ‌دادن به یک حرف شخصی از فرد غیررسمی» ضرورت ندارد و لابد بهانه‌کردن آن نیت دیگری دارد.

پس دنبال چه هستند؟ سخنان یک فرد ناشناس را بهانه می‌کنند تا به مسئولان کشور که همه دنبال صلح و کندن بنیان جنگ هستند، سفارش صلح کنند: «باید تفاهم‌نامه نقض نشود. البته از طرف هیچ‌یک از طرفین. گرچه ممکن است نقض یک‌طرف آشکارتر و بزرگ‌تر باشد و نیز هرکاری از هر طرف که باشد و تنش را افزایش دهد، نتایج بدی خواهد داشت».

بسیار گفته‌اند که اصلاح‌طلبان دنبال «صلح به هر قیمتی، حتی تسلیم» هستند و اسم آن را هم «صلح شرافتمندانه» می‌گذارند. می‌توان چنین ادعایی نداشت ولی پرسید چرا در سخنان خاتمی روی اصلی سخن با مسئولان ایرانی است؟! مگر ما ناقض تفاهم‌نامه یا آغازگر جنگ بودیم؟ مگر ما تنش را افزایش می‌دهیم؟ ایران نشان داده برای صلح، دنبال مسیری است که چند صباح دیگر دوباره به جنگ منتهی نشود. پس باید گمان برد خاتمی تمام آن حرف‌ها را می‌زند که همین جمله‌ی اخیر را بگوید و مانند پدری مهربان که روزگاری دنبال گفت‌وگوی تمدن‌ها بود، ایران و امریکا را با ادبیات یکسان به نقض‌نکردن تفاهم‌نامه سفارش کند.

این بخش اصلی سخن ایشان ولی استدلالی ضعیف دارد، چون اساساً چرا ایران باید دنبال نقض تفاهمی باشد که همه از جمله خود خاتمی می‌گویند تمامی بند‌ها به نفع ایران بوده است؟! پس این ضعف سخن، و نیز این‌که امریکایی‌ها قرار نیست به ایشان بگویند «باشه چشم!»، یک نتیجه بیشتر ندارد: خاتمی مانند بسیاری از تحلیلگران اصلاح‌طلب که آشکارا می‌گویند «باید به هر طریقی صلح کرد»، دقیقاً همین را می‌خواهد ولی با کلی‌گویی و احتیاط. او آن‌قدر عاقل است که مثل حسین مرعشی که می‌گوید «مردم می‌خواهند زندگی کنند و دیگر اولویت آنان شهادت نیست»، چنین چیزی را در سخن انشا نکند، چون نحوست و فساد آن سخن را درک می‌کند ولی نتیجه یکی است.

وقتی اصلی‌ترین بخش سخن ضعیف‌ترین استدلال باشد، دیگر باقی بخش‌ها که بگویید «جنگ شر مطلق و صلح خیر برتر است» یا استدلال در تعریف از تفاهم‌نامه یا اذعان به «افزایش اعتبار جهانی ایران پس از دو جنگ»، نمی‌تواند کمکی به حرف اصلی کند. یعنی شما با ملت صادق نیستید و عقلانیتی هم به‌کار نمی‌برید. استدلال نباید زنجیری باشد که از ضعیف‌ترین حلقه‌اش قوی‌تر نباشد، بلکه باید همچون ریسمان ضخیمی باشد که رشته‌های آن حتی اگر بسیار باریک باشند به قدرکافی پرشمار و تنگاتنگ به هم متصل باشند. باید در سخن از داده‌هایی استفاده کنید که بتوان آنها را دقیقاً بررسی کرد و ابطال‌پذیر باشد. تکیه بر پیش‌فرض مبهم یا بدیهیات نقدناپذیر، سخن را به بیراهه می‌برد. سخن باید شبکه‌ای از دلایل مختلف باشد که یکدیگر را تقویت کنند، نه زنجیری از ادعا‌های منفرد و آسیب‌پذیر.

خاتمی می‌گوید «من هم احساساتم جریحه‌دار شد وقتی رهبرم را کشتند. از چشمان آدم خون می‌بارد ولی مسئله مدیریت جامعه نباید با احساسات باشد»؛ و سپس توصیه به صلح شرافتمندانه می‌کند. آیا با رژیمی که شهادت رهبر و مردم و فرماندهان ایران بزرگ را در کارنامه دارد، و همچنان تهدید به نابودی تمدنی می‌کند، می‌توان صلح پایدار برقرار کرد؟ صلح ناپایدار چه؟ شرافتمندانه است؟! وانگهی اگر چشمان‌تان خون‌بار است، چرا این حس خوب را در سی سال گذشته به حامیان خود تزریق نکردید؟! من سی سال است با اصلاح‌طلبان و پیروان شما ارتباط رسانه‌ای دارم. نمی‌گویم شما دروغ می‌گویید، ولی مدعی هستم چنان رفتار کردید که کینه‌ی عوام و بلکه بسا افراد از خواص حامی خود را با نظام و رهبری شعله‌ور ساختید. پس اجازه بدهید نپذیریم که شما اگر از صلح می‌گویید بی‌توجه به شهادت رهبری نیستید.

صلح شرافتمندانه دو سوی شریف می‌خواهد. سی سال است اصلاح‌طلبان می‌گویند «دشمن، دشمن»‌کردن توهم بود و امریکا با ما دوستی و صلح می‌خواهد. یعنی در شرافت طرف امریکایی کمتر تردید داشتند. نکند وقتی از صلح شرافتمندانه می‌گویید و مخاطب شما هم نظام ایران است، در این‌سو شک دارید؟!


۳ ساعت قبل / سایت جوان آنلاین

جانم سوخت ولی در مصیبتش صبر کردم

جوان آنلاین: فاطمه پورخلفی و همسرش «پاسدار شهید مهدی سهرابی» به عنوان دو جوان دهه هشتادی، تنها هشت ماه از ازدواج‌شان می‌گذشت که آقا مهدی به شهادت رسید. این دو یک زندگی ساده، اما پر از عشق و محبت را تجربه می‌کردند تا اینکه جنگ تحمیلی ۱۲ روزه در خردادماه ۱۴۰۴ آغاز شد و با شهادت مهدی، سرنوشت دیگری برای این خانواده رقم خورد. شهید سهرابی یکی از نیرو‌های جوان هوافضای سپاه بود که برای جنگ با شقی‌ترین دشمنان اسلام و بشریت یعنی صهیونیست‌ها، رخت رزم پوشید و هنگام مقابله با دشمن به شهادت رسید. در حالی که نزدیک به یک سال و دو ماه از شهادت آقا مهدی می‌گذرد، همسرش فاطمه پورخلفی راوی مجاهدت‌ها و خاطرات مردی می‌شود که در زندگی مشترک‌شان، دنیایی حرف و خاطره از خود برجای گذاشته است. 

چطور با شهید سهرابی آشنا شدید؟ ایشان موقع شهادت چند سال داشتند؟ 

ما در یک محله زندگی می‌کردیم و خانواده‌ها با یکدیگر آشنایی داشتند. البته خودم شهید را قبل از ازدواج ندیده بودم. پدرم شهید را می‌شناخت و پدر آقا مهدی بحث خواستگاری را مطرح کردند. آن موقع من کلاس دوازدهم بودم. سال ۱۴۰۰ بود. شهید که متولد ۴اسفند سال ۷۹ است (می‌توانیم بگوییم متولد ۸۰ است) فقط ۲۰ سال داشت. بعد از خواستگاری و مراسم اولیه، نهایتاً ۲۷ اسفند سال ۱۴۰۰ عقد کردیم. دو سال و هفت ماه عقد بودیم و هشت ماه قبل از شهادت آقا مهدی ازدواج کردیم. بعد از قریب به سه سال و سه ماه و چند روز زندگی مشترک، ۲۷ خرداد سال ۱۴۰۴ آقا مهدی که فقط ۲۴ سال داشت، مجروح شد و بعد از چهار روز و نیم که در کما بود، به شهادت رسید. 

پس زمان خواستگاری، ایشان پاسدار نبودند؟ 

نه، آن موقع دانشجوی رشته مهندسی کامپیوتر دانشگاه آزاد بود. البته ایشان برای استخدام سپاه اقدام کرده و مراحلی از گزینش را هم گذرانده بود. بعد از استخدام در سپاه، آقا مهدی از دانشگاه انصراف داد و به دانشکده افسری در تهران رفت. یعنی ازدواج‌مان با استخدام آقا مهدی تقریباً در یک زمان صورت گرفت. 

اولین نکته‌ای که از اخلاق ایشان درک کردید چه بود؟ 

حسن‌خلق مهدی و ادب و احترامی که برای افراد قائل می‌شد، طوری بود که اگر کسی حتی یک بار مهدی را می‌دید، متوجه ادب در کردار و گفتارش می‌شد. بسیار مسئولیت‌پذیر بود و هر کاری را به بهترین نحو ممکن به آخر می‌رساند. اهل کمک کردن بود. فرقی نمی‌کرد به غریبه‌ها در قالب اردو‌های جهادی بسیج باشد یا به دوست و آشنا و غریبه یا در کار‌های خانه به من که همسرش بودم. نماز اول وقت برایش در اولویت قرار داشت و دائم‌الوضو بود. خیلی خوش‌اخلاق و مهربان بود و در نهایتِ ادب، فردی شوخ‌طبع بود. 

ما در این سه سال و چند ماه لحظات نابی را با هم تجربه کردیم. با هم نماز جماعت می‌خواندیم، با هم پیتزا یا کیک می‌پختیم، گاهی با هم ظرف می‌شستیم و بهترین رفیق و همراه برای همدیگر بودیم. یکی از بهترین اوقات دونفره ما نیز وقت‌هایی بود که به گلستان شهدا می‌رفتیم و بین مزار شهدا راه می‌رفتیم و از شهدا صحبت می‌کردیم. 

در همان گلزار شهدا که می‌رفتید، ایشان به شهید خاصی توجه داشتند؟ 

دو شهید بزرگوار بودند که مهدی بیشتر از بقیه شهدا به آنها توجه داشت: شهید سید جعفر موسوی که از شهدای دفاع مقدس و دایی پدر آقا مهدی هستند و الان پیکر شهید مهدی در کنار همین شهید گرانقدر دفن شده است. من یک نکته‌ای را هم می‌خواهم اینجا برای اولین بار بگویم؛ قبلاً جایی نگفته‌ام. زمانی که آقا مهدی به دنبال کار‌های استخدام در سپاه بودند، به سردار شهید غلامرضا یزدانی خیلی متوسل شدند و موانع و مشکلاتی که در کار گزینش پیش آمده بود، کاملاً حل شده بود. به همین خاطر مهدی علاقه خاصی هم به این شهید گرانقدر داشت. در اصل، شهید یزدانی که از شهدای عرفه هستند و کنار شهید احمد کاظمی به شهادت رسیدند، جواب توسل‌های آقا مهدی را داد و واسطه استخدام مهدی در سپاه شد. 

خود آقا مهدی از احتمال شهادتش حرف می‌زد؟ 

قبلاً عرض کردم که ایشان خیلی شوخ‌طبع بود و هر وقت که می‌خواست از شهادتش بگوید، طوری در لفافه و شوخی می‌گفت که من خیلی جدی نمی‌گرفتم. بعضی وقت‌ها هم که با جدیت از شهادت حرف می‌زد، آخرش را با شوخی تمام می‌کردیم. راستش از اخلاق و منش ایشان که به قول شهید سلیمانی «شهیدانه» زندگی می‌کرد، می‌توانستم حدس بزنم که ایشان به شهادت می‌رسد. اما اصلاً فکرش را نمی‌کردم که به این زودی‌ها چنین اتفاقی بیفتد. وقتی مهدی با ذوق از شهادت در جوانی می‌گفت، من با شوخی می‌گفتم: «نه! الان خیلی زود است. تو باید مثل سردار حاجی‌زاده و شهید طهرانی‌مقدم شوی و بعد شهید شوی. اصلاً وقتی ۶۳سالت شد، شهید شو.» در جوابم می‌خندید و با همان لحن آرام می‌گفت: «در جوانی شهید شدن یک لذت دیگری دارد.» من هم حرفش را به حساب مزاح می‌گرفتم و ازش می‌گذشتم. 

یک خاطره هم یادم افتاد که تعریف کنم. یک بار که به گلزار شهدا رفته بودیم، به مزار یک زن و شوهری رسیدیم که از جمله شهدای هواپیمای اوکراینی بودند. این صحبت بین‌مان رخ داد که اگر ما هم مثل این دو نفر با هم شهید بشویم خوب است. اما آقا مهدی گفت: «من باید شهید بشوم و شما بمانی و از من روایت کنی.» آن موقع خیلی به حرفش توجه نکردم. ولی الان کاملاً متوجه شدم که آن روز چه منظوری داشت. 

در صحبت‌های‌تان به فعالیت‌های قرآنی خودتان اشاره کردید. در این زمینه چه فعالیت‌هایی داشتید؟ 

تقریباً از زمان بچگی این توفیق را داشتم که بخشی از زندگی‌ام به آموزش قرآن گره خورده بود. از ترتیل و قرائت و حفظ و بعد که بزرگ‌تر شدم، در کنار ترتیل و حفظ، به مفاهیم قرآن هم پرداختم. الان هم بخشی از قرآن را حفظ هستم و افتخار خادمی و مربی‌گری حفظ قرآن را دارم. 

به عنوان یک دختر مذهبی، زندگی با شهید سهرابی باعث ارتقای معنوی شما شد؟ 

امام شهید یک جمله‌ای دارند به این مضمون که آن زندگی مبارک است که زن و شوهر بتوانند همدیگر را از لحاظ معنوی ارتقا بدهند. من از شهید بردباری و گذشت را یاد گرفتم و چند نکته اخلاقی که ایشان در آن زمینه‌ها خیلی جلوتر از من بود. در زمینه رعایت مسائل دینی هم شهید سهرابی چند شاخصه در رفتارهایش داشت. مثلاً همیشه دائم‌الوضو بود. می‌گفت: «وقتی می‌خواهیم دست و روی‌مان را بشوریم، چه فرقی می‌کند وضو بگیریم که فضیلت هم دارد.» همچنین ایشان در هر شرایطی حتی وقتی عجله داشت، حتماً بعد از هر نماز تسبیحات حضرت زهرا (س) را می‌خواند. شاید به همین دلیل هم بود که مثل حضرت زهرا سلام‌الله‌علی‌ها به شهادت رسید. 

به شهادت آقا مهدی برسیم. آخرین دیدارتان چه زمانی بود؟ 

۲۳ خردادماه که بامدادش جنگ شروع شد، یک روز قبل از عید غدیر بود و ما آن شب (شامگاه ۲۲ خرداد) به مراسم جشنی به مناسبت عید غدیر رفته بودیم. خیلی هم خوش گذشت و واقعاً شب خاطره‌انگیزی بود. یک جور‌هایی انگار خدا می‌خواست آخرین لحظات درکنار هم بودن‌مان یک شب خاطره‌انگیز باشد. بعد از اینکه به خانه برگشتیم و شام خوردیم، یادم است گویا یمن یکی از کشتی‌های اسرائیلی را زده بود. من با دیدن این خبر زیر لب و با لحن خاصی شعر «ای لشکر حیدر کرار» را می‌خواندم. مهدی پرسید: «چه شده؟» گفتم: «یمن، کشتی صهیونیست‌ها را زده و خیلی خوشحالم که بالاخره در دنیا یک نفر جلوی اسرائیل ایستاده است.» 

تقریباً ساعت یک بامداد بود که با مهدی تماس گرفته شد. با اینکه خواب‌آلود بود، با عجله آماده شد. پرسیدم: «خبری شده؟!» گفت: «نه. این آماده‌باش هم مثل آماده‌باش‌های دیگر است. می‌روم و احتمالاً دو ساعت دیگر یا نهایتاً تا صبح برمی‌گردیم.» خلاصه آقا مهدی رفت و صبح تماس گرفت و کمی صحبت کرد و در آخر از من خواست که به خانه مادرم بروم. من گفتم: «چی شده؟» گفت: «چیزی نیست، نگران نباش. فقط اینکه من فعلاً نمی‌توانم به خانه بیایم. باز هم تماس می‌گیرم.» بعد یک‌شنبه مجدداً تماس گرفت و آخرین باری که با آقا مهدی صحبت کردم، دوشنبه شب بود. بعدازظهر ۲۷ خرداد من خیلی حالم بد بود. استرس و دل‌آشوبه داشتم. شب، پدر ایشان تماس گرفت و گفت که مهدی مجروح شده است. (عصر مهدی مجروح شده بود) اول فکر کردم احتمالاً پایش مجروح شده. اما نمی‌دانستم که اوضاع وخیم‌تر از تصورات من است. 

گویا شهید سهرابی بعد از مجروحیت چند روزی بستری بودند؟ 

بله. ایشان چهار روز و نیم بعد از مجروحیت به شهادت رسید و در این چند روز در کما بودند. آن شب وقتی پدر مهدی به دنبال من آمد، مرا به خانه خودشان برد. پرسیدم: «چرا بیمارستان نمی‌رویم؟» در جواب بهانه می‌آوردند و می‌گفتند: «الان امکان ملاقات نیست.» من خیلی بی‌قرار بودم و یک لحظه آرام نمی‌شدم. نهایتاً از زن عموی شهید پرسیدم و گفتم: «راستش را به من بگویید.» ایشان گفت که آقا مهدی سوخته است و سوختگی‌اش زیاد است. صبح زود به بیمارستان رفتیم. اول اجازه ملاقات نمی‌دادند و بعد از چند ساعت بالاخره اجازه دادند به صورت محدود و همراه با پروتکل‌های خاص به ملاقات همسرم برویم. وقتی مهدی را دیدم، حالم خیلی بد شد. من تحمل دیدن کوچک‌ترین زخمی روی دست مهدی را نداشتم ولی آن موقع، با بدنی روبه‌رو شدم که از سر تا پا باندپیچی بود و صورتش هم ورم داشت. از همان لحظه بی‌قراری من دوچندان شد. هر بار که به بیمارستان می‌رفتیم، انگار روضه جدیدی در ذهن‌مان مرور می‌شد؛ روز اول به ما گفتند مهدی ۹۵ درصد سوخته است. ۹۵ درصد سوختگی کسی که جانت به جانش بسته است، چیز کمی نیست! روز بعد گفتند از پیشانی تا پشت شکستگی دارد. نهایتاً گفتند که پشت سرش کاملاً باز شده و قفسه سینه‌اش هم شکسته و بدنش پر از ترکش است. همان روز اول وقتی به خانه رفتم، بلافاصله پدر و مادرم به بیمارستان رفتند. بعد از آمدنشان حس می‌کردم حال آنها حتی از حال من هم بدتر است. به جرئت می‌توانم بگویم که پدر و مادرم دامادشان را مثل فرزند خودشان دوست داشتند و برای او بی‌تابی می‌کردند. از سؤال‌هایی که از من درباره جراحات مهدی می‌پرسیدند، فهمیدم که شاید آنها چیز‌هایی می‌دانند که من از آن بی‌اطلاعم. بعد از یک روز فهمیدم که فرق سر مهدی شکافته شده. مادرم از دکتر پرسیده بود که چرا بالشت زیر سر مهدی خیس است؟ دکتر به مادرم گفته بود: «یک واقعیتی هست که باید در جریان باشید. ضربه شدیدی به سر ایشان وارد شده و فرق سرش شکافته شده...» 

در روز‌های بعد هم باز به ملاقات شهید رفتیم. ولی هر بار که به بخشی که مهدی آنجا بود می‌رفتم، به قدری گریه می‌کردم که ناچار می‌شدند من را از بخش بیرون کنند. تا یک روز قبل از شهادتش که انگار خدا به واسطه انسی که با قرآن داشتم، یک صبر عجیبی به من عطا کرد. 

این صبری که گفتید، چطور به قلب شما آرامش داد؟ 

قبلش عرض کنم که من در آن چهار روز یا برای ملاقات مهدی به بیمارستان می‌رفتم یا به خاطر اینکه اصلاً خواب و خوراک نداشتم و حالم خیلی بد بود، مرا به درمانگاه می‌رساندند و سرم می‌زدند. روز آخر در حیاط بیمارستان نشسته بودم و قرآنی که با آن کلام‌الله را حفظ می‌کردم در دست داشتم. کمی قرآن خواندم. بعد به خدا گفتم: «داغ مهدی هرچه باشد، در برابر مصائب حضرت زینب سلام‌الله‌علی‌ها در کربلا چیزی نیست. حضرت زینب (س) داغ امام و چندین نفر از خانواده‌شان را دیدند. ولی خدایا من مثل خانم حضرت زینب (س) صبور نیستم. اگر به این طاقت و صبر کم من باشد که نمی‌توانم تحمل کنم. پس خدایا از خودت کمک می‌خواهم. اگر قرار است او جانباز شود و من پرستاری‌اش را بکنم، خودت توان و طاقتش را به من عطا کن و اگر هم قرار است مهدی شهید شود، صبرش را بده.» این حرف‌ها و راز و نیاز‌ها با خدا انگار یک آرامش عجیبی به من داد. با دلی آرام و قدمی استوار جمله «السلام علی قلب زینب الصبور» را زمزمه می‌کردم و از حیاط به اتاق محل بستری مهدی می‌رفتم. 

این بار بالای سر مهدی ایستادم، با او صحبت کردم و قرار و مدار‌هایی با او بستم. کمی قرآن خواندم و بعد هم از زیر قرآن ردش کردم و مهدی را، دلم را و مسیر کل زندگی‌ام را به خدا سپردم و راضی شدم به همان چیزی که خدا به آن راضی بود. 

همان جا از خدا خواستم برای ادامه این راه، حضرت زهرا (س) و حضرت زینب (س) را به کمکم بفرستد. بالاخره سخت بود در این سن و سال، در اوج خوشبختی و جوانی بخواهم چنین غم سنگینی را به دوش بکشم. 

بامداد یکم تیر، دوباره حالم دگرگون شد. حس می‌کردم که این حال بد برای این است که پشت و پناه زندگی‌ام، مهدی، یا به شهادت رسیده یا اینکه قرار است به زودی شهید شود. قرآنم را برداشتم و در آغوش گرفتم. گفتم: «خدایا تو بگو امشب چه اتفاقی افتاده یا قرار است چه بشود؟» 

قرآن را باز کردم. صفحه ۸۹ آمد و اولین آیه‌ای که چشمم به آن خورد، آیه ۶۹ سوره نساء بود: وَمَن یطِعِ اللَّهَ وَالرَّسُولَ فَأُولَئِکَ مَعَ الَّذِینَ أَنْعَمَ اللَّهُ عَلَیهِم مِّنَ النَّبِیینَ وَالصِّدِّیقِینَ وَالشُّهَدَاءِ وَالصَّالِحِینَ وَحَسُنَ أُولَئِکَ رَفِیقًا. آنجا بود که فهمیدم از این به بعد، شکل بودن همسرم تغییر کرده و بهترین رفیق و یار و یاورم که مورد فضل ویژه خدا قرار گرفته، بهترین رفیق دنیا و آخرتم شده است. همان شب حدود ساعت ۳ (قبل از اذان صبح) روح بلند مهدی پر کشید. 

پس صبر را در این مصیبت انتخاب کردید؟ 

بله، البته من آدمی نبودم که بتوانم در نبود مهدی صبوری کنم. ولی خدا لطف کرد و چنان صبری در وجودم قرار داد که بعد از شنیدن خبر شهادت همسرم، کمک حضرت زهرا و حضرت زینب (سلام‌الله‌علیهما) را حس می‌کردم و از اول تا آخر مسیر تشییع را پشت تابوت شهیدم رفتم. 

این را هم بگویم که مهدی خیلی محب امام حسن مجتبی علیه‌السلام بودند و همیشه دوست داشتند خادم‌الحسن باشند. هر موقع مراسمی برای امام حسن (ع) گرفته می‌شد، مهدی با اشتیاق فراوانی در آن محفل خدمت می‌کرد و هر جایی که می‌توانست را مزین به نام ایشان می‌کرد؛ پروفایل‌های فضای مجازی، لباس پاسداری و... همیشه می‌گفت: «دوست دارم کاری کنم و کمی از غربت آقا امام حسن (ع) کم شود.» 

به نظر من عشق مهدی به امام حسن (ع) آنجا خیلی خودش را نشان داد که مثل پدر و مادر امام حسن (ع) به شهادت رسید. یعنی مثل حضرت زهرا سلام‌الله‌علی‌ها پیکرش سوخت و مثل امیرالمؤمنین امام علی علیه‌السلام فرق سرش شکافته شد و در سحرگاه به شهادت رسید. 

در همه مراسم مهدی، روضه امام حسن (ع) خوانده شد و مهدی را شهید امام‌حسنی خطاب می‌کنند. چه افتخاری بالاتر از اینها برای یک خادم اهل‌بیت وجود دارد؟ 

به عنوان کلام آخر باید بگویم که شهدا، افرادی هستند که مثل ما بودند و به واسطه انجام کار‌های کوچکی که در کنار هم باعث شد شهیدانه زندگی کنند، خدا به آنها عنایت ویژه‌ای کرده و آنها را با عنوان شهید از دنیا برده است. 

شهدا از جمله شهید مهدی سهرابی که قبل از شهادتش هم فردی بسیار مهربان و دلسوز و اهل کمک کردن بود، قطعاً حالا که محدودیت زمانی و مکانی ندارند، دستشان برای کمک بازتر است. اگر دلمان را به آنها گره بزنیم و آنها را واسطه خیر از جانب خدا کنیم، دستگیر ما هستند. چرا که خدا زنده بودن شهدا را تضمین کرده است.




 موج جهانی محکومیت شهرک‌سازی صهیونیست‌ها در کرانه باختری شدت گرفت
۴ ساعت قبل / خبرگزاری ایرنا

موج جهانی محکومیت شهرک‌سازی صهیونیست‌ها در کرانه باختری شدت گرفت

تهران- ایرنا- شمار زیادی از کشورهای اروپایی، غرب آسیا و اقیانوسیه به موج اعتراضی علیه شهرک‌سازی رژیم صهیونیستی در کرانه باختری پیوسته و اقدام این رژیم برای انتشار اسناد مناقصه در پروژه شهرک‌سازی «E۱» را محکوم کردند.

 ادعای عجیب دستیار قلعه‌نویی درباره حذف تیم ملی فوتبال
۳ ساعت قبل / سایت تابناک

ادعای عجیب دستیار قلعه‌نویی درباره حذف تیم ملی فوتبال

هومن افاضلی، مشاور فنی سرمربی تیم ملی فوتبال ایران مدعی شد پس از آنکه جانی اینفانتینو کارش با تیم ملی فوتبال ایران تمام شد و عکس‌های یادگاری‌اش را گرفت و است...

 ترکیه‌: یاوه‌گویی نتانیاهو علیه اردوغان نشان‌دهنده ناتوانی اسرائیل است
۱ ساعت قبل / خبرگزاری مهر

ترکیه‌: یاوه‌گویی نتانیاهو علیه اردوغان نشان‌دهنده ناتوانی اسرائیل است

نهادهای ترکیه ای با صدور بیانیه‌هایی جداگانه، اهانت‌های دفتر نتانیاهو به اردوغان را محکوم کرده و آن را نشانه‌ای آشکار از ناتوانی رژیم تل آویو دانستند.

 بیرون پریدن موتور از پژو حین تصادف!
۲ ساعت قبل / سایت تابناک

بیرون پریدن موتور از پژو حین تصادف!

ویدیویی از یک تصادف در ایران وایرال شده که خودروی پژو از محصولات ایران خودرو پس از تصادف، چرخش کنده می‌شود و موتورش نیز به بیرون پرت می‌شود! این لحظات عجیب ر...

 قیمت تتر امروز
۳ ساعت قبل / سایت اقتصادنیوز

قیمت تتر امروز

اقتصادنیوز:قیمت تتر امروز در صرافی‌های معتبر داخلی با کاهش 0.89 درصدی، به 187,210 (یکصد و هشتاد و هفت هزار و‌ دویست و ده) تومان رسید.

 وجدان بیدار و تبعیدی خاورمیانه
۱ ساعت قبل / روزنامه شرق

وجدان بیدار و تبعیدی خاورمیانه

‌زخم نفت، مدرنیزاسیون تحمیلی، رانده‌شدن مردم از جغرافیای زیست‌شان‌ و تبدیل حافظه جمعی به میدان مقاومت. جلد اول «شهرهای نمک»، یعنی «سرگردانی»، در نسخه فارسی با ترجمه امل نبهانی منتشر شده و آن را می‌توان رمانی درباره پیدایش نفت در شبه‌جزیره عربستان و دگرگونی روستاها و بادیه‌ها معرفی کرد.