
این نظام پیامدهای بسیار عمیق و سرنوشتسازی برای تاریخ چین داشت. درحالیکه پادشاهان اروپایی همواره مجبور بودند با اشرافزادگان صاحبقدرت، خانوادههای اصیل و پارلمانها سروکله بزنند و قدرت را میان همین گروه تقسیم کنند، امپراتوران چین قدرت خود را از طریق یک طبقه دیوانسالار و حرفهای متمرکز میکردند؛ طبقهای که نه بر اساس تبار و نژاد، بلکه بر پایه تحصیلات انتخاب میشدند. پژوهشگران بر این باور بودند که همین سیستم آزمونمحور به چین اجازه داد تا بدون نیاز به طبقه اشراف موروثی یا نهادهای نمایندگی، یک دولت مرکزی مقتدر و پایدار بسازد.
جذابیت این ایده به هیچ وجه در مرزهای چین محدود نماند و در سراسر جهان بازتاب یافت. اندیشمندان عصر روشنگری در اروپا مانند ولتر، نظام شایستهسالاری چین را بارها ستایش کردند. در قرن نوزدهم، اصلاحطلبان بریتانیایی با الهام مستقیم از همین الگوی چینی، سیستم جذب نیرو بر اساس آزمون را برای اداره خدمات مدنی هند و سپس خود ساختار اداری بریتانیا اتخاذ کردند. حتی در دنیای امروز نیز مدافعان مدل فنسالاری و تکنوکراسی در چین به این سنت دیرینه اشاره میکنند تا بگویند آنچه همواره الگوی اصیل حکمرانی در چین بوده، شایستهسالاری بوده است، نه دموکراسی. اما حقیقت چیست؟
با این همه، واقعیت تاریخی بسیار پیچیدهتر، سیاسیتر و متناقضتر از این تصویر ایدهآل است.
من در مقاله جدید خود، این روایت مشهور و جذاب را با استفاده از یک مجموعه داده کاملا تازه به چالش کشیدهام؛ دادههایی که شامل اطلاعات مربوط به تمامی فرمانداران ولایتی یا همان حاکمان محلی شناختهشده در طول سلسله چینگ از سال ۱۶۴۴ تا ۱۹۱۱ میلادی میشود. آنچه در این بررسی به دست آمد، داستان رایج و دستنخورده شایستهسالاری را از اساس دگرگون میسازد. آزمونهای امپراتوری، واقعی بودند و اهمیت زیادی …


