
با اتفافی که برای مرحوم حمیدرضا رجب زاده افتاد من حیران و گنگ و سرگشته شده ام، حالا با باورهایی که سالها آنها را ترویج داده بودم، چه کنم؟ برای انتخاب رشته دانشگاهی در مقطع ارشد جز کسانی بودم که با علاقه گرایش حقوق بشر را برگزیده بودم. ریشه این علاقه نیز از خواندن کتاب «مرگ کسب و کار من است» شروع شد. این کتاب در مورد زندگی یک افسر نازی بود که در عین حال که یک همسر و پدر عادی بود ولی در کمال خونسردی هر روز که به سرکار می رفت به امورات کشتن و چگونگی آن و چگونگی دفع و بهره بردن از اجساد آنها می پرداخت. این دوگانگی و وحشت من از شدت خشونت در قامت یک «انسان» مرا بر آن داشت که به مطالعات حقوق بشری بپردازم. در خیال خام خویش این را مسیری برای خود می دانستم تا برای بهتر شدن جهان و عدم تکرار فجایع جنگ جهانی دوم تلاش کنم.شوربختانه حقوق بشری که در دانشگاه شهید بهشتی به ما تدریس شد، بیش از آنکه رنگ واقعیت داشته باشد، جهان صورتی را به نمایش گذاشت که گویا از پس جنگهای جهانی ما دیگر وارد عصر قواعد بینالمللی شدیم. تصورم این بود کنواسیونهای حقوق بشری و سازوکارهای نظارت بر آن مانند گزارش دورهای UPR و گزارشگران ویژه و دادگاههای بینالمللی فشاری انسان مدار در دنیا ایجاد کرده که میتوانند دولتها را به رعایت حقوق انسان وادار کرده و 5 کشور عضو شورای امنیت سربازان حفظ این نظم بینالمللی جدید برای رعایت هر چه بیشتر حقهای انسانیاند. انتقادات به ادبیات حقوق بشری به در نظر نگرفتن ارزشهای آسیایی و حقوق جمعی محدود می شد و گفته میشد نگاه اسلامگرایانه نیز با ابزار فقه پویا ظرفیت سازگاری را دارد. القصه، به عنوان فارغ التحصیل حقوق بشر و بعد فارغ التحصیل حقوق عمومی هر جا که توانستم با موضوعات مختلف حقوق بشری کارگاه برگزار کردم و تمام تلاشم این بود که به خودم و دیگران یاد دهم می توانیم فارغ از اختلاف نظرها سر مشترکات با همدیگر بر سر یک خوان بنشنیم و در کنار ارائه مطالبم برخی مسائل را به عنوان خطوط قرمز حقوق بشری معرفی کردم که مهمترین آن «نه به اعدام» بود. به خاطر دارم بعد از اتفاقات شهریور 1401 نگران شروع موج اعدام ها بودم و با شروع …





