
دیروز درست موقع اذان ظهر، حاج حسنآقا، معلم، رزمنده، جانباز و برادر خوب و مهربان، مخلص و دوراندیش و پاک و زهرایی من، دعوت فرشته حق را لبیک گفت و آسمانی شد.
امروز صبح هم در روز غیرتعطیل کاری و در هوای بالای پنجاه درجه شهر، درمیان اشک و اندوه و بغض انبوه بیشمار دوستان و ارادتمندانش در شهیدآباد دزفول، در جوار مادر مؤمنهاش به خاک سپرده شد.
تا امروز من ماندهام با اینهمه محبوبیت مردمی، متجلی در صدها پیام تسلیت، که بعضی قبل از ما با گریه شروع به صحبت میکنند و میگویند حسنآقا برادرشان بوده است.
سه دهه معلمی خالصانه و دلسوزانه در شوش دانیال و دو دهه خدمت پاک و خالصانه در مؤسسه خیریه فاطمهالزهرای دزفول و دو دهه مدیریت عمره و حج و عتبات، از حسنآقا نزد مردم چهرهای محبوب و دوستداشتنی ساخت. اینها همه هستند و حسنآقا نیستند.
شاید جز همکارانش کسی نداند وی که در خدمت به ایتام و مستمندان شب را از روز و تعطیل را از غیرتعطیل نمیشناخت و این خدمت پر کاهی برای او جنبه دنیایی و مالی نداشت، مصرف قند و چای اوقات حضورش را در مؤسسه از منزل میبرد.
دوستی تلفن زد و با گریه و بغض گفت: اخویتان هر روز در کمال تواضع، با قلبی که پانزده درصد بیشتر توان نداشت و بیش از ده سال با باتری کار میکرد، هر روز مثل یک کارمند ساده، بعضاً حتی در اوقات تعطیل، در مؤسسه حاضر بود و مثل ساعت دقیق و منظم، کارها را دنبال و برای تأمین بستههای ماهانه معیشتی مددجویان و جلب منابع مالی آن برنامهریزی میکرد. هر روز با ماشین شخصی مسیر درازی را میرفت و برای لبان تشنه رهگذران خیابان امام، در جلوی مؤسسه یخ تهیه و آب یخ فراهم میکرد.
ارادتی تام و تمام به فاطمه زهرا داشت. دو ماه قبل که بیماری به او هجوم آورد و برای درمان به تهران آمد، به من فرمود: من هیچ نگرانی از رفتن ندارم، چون حساب و کتابم با فاطمه زهراست.
حاج حسنآقا و یا حج حسن مردمدار المومنین دزفول، مرد خدا بود.
او تمام نمازهای ظهر و مغرب خود را در مسجد لب خندق که …










